روزنگار

سخت‌جانی

این روزها تمرینِ سخت‌جانی می‌کنم. چگونه؟ با خودگویی مثبت، پاداش‌های در دسترس، دعوت‌ به اقدام‌های کوچک، ترغیبِ نرم‌آهنگ به پایداری، خودکاوی و واقع‌گرایی. از امروز مثال بیاورم. فقط یک روز فرصت دارم تا خانه را به صاحب‌خانه تحویل دهم. کارتن‌های خالی زیادی در برابرم قرار دارند و وسایلی که بیرون از بسته‌بندی، دهان‌کجی می‌کنند. نیروی […]

سخت‌جانی ادامۀ مطلب »

نسخه‌های سخت‌جانی

روز پرمشغله‌ای داشتم. این روزها مشغول کارتن‌پیچ کردن وسایل برای اثاث‌کشی‌ام. امروز کارتن کم آمد. باز کارتن خریدم. چهار بسته کارتن ۱۵‌تایی. در بدترین لحظه برق رفت. کارتن‌ها را بسته بسته از پله‌ها بالا بردم. به حمل آخرین بسته که رسید مردد شدم. قلبم درد می‌کرد و ماهیچه‌های بدنم بعد از سه بار بالا و

نسخه‌های سخت‌جانی ادامۀ مطلب »

۷ خودگوییِ برانگیزاننده‌ی این روزهای من | هر روز برای یک روز بیشتر زنده ماندن

✅خودت را به مردن نزن. تا هستی، زنده باش. برای زنده ماندن بجنگ. ✅از تجربه‌ی شکست پیروزی بساز. زندگی را بازی فرض کن. خیال کن با یک شکست فقط به مرحله‌ی قبل برگشتی. نه شکست را جدی بگیر و نه پیروزی را. ✅حال روحی یا جسمی بد موقتی‌ست. به خودت برچسب تنبلی و بیماری نزن.

۷ خودگوییِ برانگیزاننده‌ی این روزهای من | هر روز برای یک روز بیشتر زنده ماندن ادامۀ مطلب »

زندگی در خدمت نوشتن، نوشتن در خدمت زندگی | تفکر معیارمحور

⭕️ یک تجربه‌ی ساده، یک ایده‌ی عمیقخیارشور درست کردم. حجم زیادی خیارشور خانگی. یک چاشنی برای درست کردن غذا و کنار غذا. یک چاشنی سالم و ماندگار. حاصل شد خیارشوری ترد، تند، ترش و نمکین. در حالی‌که با چشایی و شنوایی‌ام از طعم و صدای قرچ خیارشور لذت می‌بردم، یک ایده به سرم زد. ⭕️

زندگی در خدمت نوشتن، نوشتن در خدمت زندگی | تفکر معیارمحور ادامۀ مطلب »

نتیجه‌ی نامه‌ی نامعمول

نامه‌ی دیشب، نتیجه‌اش شد سرآغاز یک روز متفاوت. اگر بخواهم امروز را خلاصه کنم، باید بگویم شانزده پومودورو صرف پروژه‌ی محصول «رستنگاه» شد و سه پومودورو را به اولویت‌ها اختصاص دادم. آن‌چه امروز را از روزهای پیش متمایز کرد، اشتیاق و نظمی بود که از نامه‌ی دیشب دریافت کردم. نامه‌ای شفاف و دوستانه؛ گفت‌وگویی مستقیم

نتیجه‌ی نامه‌ی نامعمول ادامۀ مطلب »

نامه‌ی نامعمول

امروز آرامش عمیقی دارم. سرخوشِ خلوتم. لایه‌های مختلف درون و پیرامونم را به جادوی نظم آراستم و سر از پا نمی‌شناسم. با برنامه‌ریزی و برآورد چندگانه‌ی نتایج محتمل، از سلطه‌ی ناپایداری رهیدم. در حین مراقبه با نوشتن بودم که ناگهان از دل مسئله‌ای بلندآزار، به ایده‌ای وسوسه‌گر رسیدم. مدت‌هاست که صبح بیدار شدن برایم عذاب‌آور

نامه‌ی نامعمول ادامۀ مطلب »

هیچکس برنده نیست

نه که نخواهم بنویسم. نمی‌توانم. در شکم شرم افتادم و اسیدِ رقت تجزيه‌ام می‌کند. روزها و روزها فقط فریاد زدم. تمام کوسن‌ها و بالش‌های خانه صدایم را شنیده‌اند. دیشب شاید هزار بار فریاد کشیدم چرا و پاسخی نیامد. چون اصلا پاسخی نبود. پنجره‌ها را با قدم اندازه کردم. فقط در همین اندازه. نه بیشتر. تصور

هیچکس برنده نیست ادامۀ مطلب »

عشق بازیافته

موهایم را می‌چینم. بند بند می‌چینم. با انگشتانم اندازه می‌گیرم و با احتیاط کوتاه می‌کنم. بند اول زبر و نامرتب است، رنگ‌پریده و دوشاخه. بند دوم به مراتب نرم‌تر است، مرتب و پررنگ‌تر. بند سوم بند دلم پاره می‌شود. دل کندن را برایم سخت می‌کند. با تردید و تعلقی ناشناخته به بند سوم قیچی می‌کشم.

عشق بازیافته ادامۀ مطلب »

آزمایشگاه شوق

آنقدر خوشحال نبودم که به سرم زد یک ایده را آزمایش کنم. آزمودن خوشحالی پیش از خوشحالی. یعنی تصور کنم اگر یک هدف مهم تحقق یافت؛ چقدر خوشحالی می‌کنم؟ چطور از ذوق می‌درخشم؟ نیش تا بناگوش می‌خندم؟ اصلا بیا با همین تصویر نیرو تازه کنیم، پشتکار بسازیم و قدم استوار کنیم. با زیستن لحظاتِ پسانتیجه.

آزمایشگاه شوق ادامۀ مطلب »

گفت‌وگوی مکتوب

نوشتن از دهان خود شنیدن است. رسوخ می‌کند به روزنه‌هایی که حتی صدا نمی‌تواند. امروز چیزهایی از دهان خودم شنیدم که وادارم کرد بیاندیشم. بیاندیشم به تمام رخنه‌هایی که انرژی و شور و امیدم را می‌بلعند و می‌خشکانند. نوشتن ایستاد بین من و تمام انرژی‌خوارها، بین من و ناآگاهیِ مزمن عادت، بین من و آرزو

گفت‌وگوی مکتوب ادامۀ مطلب »