روزنگار

شاد باد این روزگاران شاد باد*

امروز یک ذوق‌بچه هستم. لابد می‌پرسید چرا؟ در جواب باید از کله‌ی صبح بیاغازم. کله‌ی صبح همین که چشم باز کردم دست و رو نشسته و صبحانه نخورده دغدغه‌ای درونم کاشته شد. دغدغه‌ای که ثانیه به ثانیه بزرگتر شد و از تخت جدایم کرد. داستان این است که یک دستگاه صحافی دست دوم از یک […]

شاد باد این روزگاران شاد باد* ادامۀ مطلب »

نوشتن از ننوشتن

بیا از ننوشتن بنویسیم. وقتی نمی‌توانیم بنویسیم. راستش الان اصلاً نمی‌توانم بنویسم. پس فقط می‌توانم درباره‌ی همین بنویسم. درباره‌ی ناتوانی‌ام در این لحظه. ناتوانی‌ام در گفتن، نوشتن، ناتوانی‌ام در خوابیدن یا بیدار ماندن. می‌نویسم نمی‌توانم بنویسم تا بر ننوشتن بشورم. ننویسم چون نمی‌توانم بنویسم؟ چه مزخرفاتی. ابداً تسلیم این لحظات عقیم نمی‌شوم. می‌نویسم و راه

نوشتن از ننوشتن ادامۀ مطلب »

زن کافی

دیروز روز سختی بود. باید بر چیزهایی غلبه می‌کردم که دشوار می‌نمود. داستان پریروز اتفاق افتاد. با خودم گفتم: بیا پیله پاره کنیم. زنگ بزنیم به یک آشنای قدیمی. پیام دادم. حال‌ و احوال کردم‌. تسلیت گفتم. برای غیبت طولانی‌ام در مراسم و دورهمی‌ها عذرخواهی کردم و به خانه دعوتش کردم. برایم سخت بود اما

زن کافی ادامۀ مطلب »

از آرزو تا اقدام | ده قدم تا عملگرایی

من ایده‌آل‌‌گرا تربیت شدم. این نوع تربیت هم عیب داشت و هم حُسن.عیبش سختگیری و کندی برای عرضه‌ی نتیجه بود. گاهی مدت‌ها درگیر کامل کردن چیزی می‌ماندم که فقط به ذائقه‌ی خودم خوش می‌آمد. بعد از عرضه‌ی نتیجه تازه می‌فهمیدم تلاش تک‌سلیقه‌محورم بیهوده‌کاری بوده. باید با سنجه‌های درست درونی و بیرونی دست به بهبود می‌زدم.

از آرزو تا اقدام | ده قدم تا عملگرایی ادامۀ مطلب »

رحمت و لعنت به عادت | چرا عادت‌ بسازیم؟

عجیب نیست؟ صد بار تصمیم گرفتم شکر را از زندگی‌ام حذف کنم، هر روز بدوم، پیاده‌روی کنم، ورزش‌های اصلاحی انجام دهم، موادغذایی ناسالم را کنار بگذارم، منظم منتشر کنم، محتوای ویدیویی بسازم و هزار و یک کار دیگر اما نشد که نشد. هربار چند روز ادامه دادم و باز شکست خوردم. متعجب بودم. چطور ممکن

رحمت و لعنت به عادت | چرا عادت‌ بسازیم؟ ادامۀ مطلب »

روز وداع

آخرین جابه‌جایی‌های اسباب‌کشی هم امروز تمام شد. آخرین و سخت‌ترین بخش کار. تمام وسایل را جا دادم. به‌جز چند تا. چند تا خاطره‌ی بلاتکلیف که نه دلش را دارم دور بریزم و نه طاقت دارم بعدها به آن برگردم. چند آلبوم و چند پوشه‌ی خاطرات. تمام این سال‌ها عادت داشتم خاطرات کوچک و بزرگ را

روز وداع ادامۀ مطلب »

رویای بازیافته

جابه‌جایی، با تمام دردسرها و مسئولیت‌هایش، به شکلی شگفت‌انگیز جریان معمول زندگی‌ام را برهم زد. مدام با خودم می‌گویم: اگر اندکی هوشیار و تیزحس باشی، حتی از محدودیت‌ها هم می‌توانی به نفع فردیت و آرمان‌هایت بهره ببری. اگر دو یا سه سال پیش بود، حتماً از کمبود فضای انبارش سراسیمه و شاکی می‌شدم، اما حالا

رویای بازیافته ادامۀ مطلب »

کمینه‌ی رویا

خانه پر از جعبه است. جعبه‌های پاره و بی‌نظم. نیروهای باربری به‌قدری سهل‌انگار و بی‌تعهد بودند که اغلب کارتن‌ها آسیب دیده‌اند و بعضی وسایل چوبی شکسته‌اند. در شیوه‌ی پخش وسایل در خانه هم فاجعه ساخته‌اند. لوازم خانه را در نهایت بی‌دقتی روی هم چیده‌اند و تمام خانه، حتی راهروها، را خفه کرده‌اند. بین هزار مشغله

کمینه‌ی رویا ادامۀ مطلب »

بی‌نشانی

لال‌واژه شدم. در سرم تصویری، خیالی، مفهومی نیست. یک دهان بزرگ در سرم باز است. سیاه‌چاله‌ای عمیق برای بلعیدن انرژی. چاهی گشاد از خمیازه. چرت چرت کسالت از تمام وجودم برمی‌خیزد. در برابر چشمانم زندگی‌ تکه تکه‌ فیلم‌های نامفهوم، مونتاژ نشده و بی‌ارتباط با هم. احساساتم کودک بهانه‌جو و بی‌منطق، مشغول چنگ زدن به سست‌ترین

بی‌نشانی ادامۀ مطلب »

یک جان لبخند

این چند روز درگیر اسباب‌کشی بودم. دائم چیزکی می‌نوشتم، اما به انتشار قد نمی‌داد؛ انسجام فکری در کار نبود. بی‌نظمی محیط باعث می‌شد مشوش باشم. یک‌تنه اثاث‌کشی‌کردن، با تمام چالش‌های پیش و پسش، جوری رمقم را می‌گرفت که آخر روز از خستگی بیهوش می‌شدم. خانه‌ی جدید را برای امکانات و فرصت‌های تازه‌اش دوست دارم. نزدیکی

یک جان لبخند ادامۀ مطلب »