نه که نخواهم بنویسم. نمیتوانم. در شکم شرم افتادم و اسیدِ رقت تجزيهام میکند. روزها و روزها فقط فریاد زدم. تمام کوسنها و بالشهای خانه صدایم را شنیدهاند. دیشب شاید هزار بار فریاد کشیدم چرا و پاسخی نیامد. چون اصلا پاسخی نبود. پنجرهها را با قدم اندازه کردم. فقط در همین اندازه. نه بیشتر. تصور میکنم قدرت انجام همین کار ساده را هم ندارم. کلافگی به جانم پیچیده و حرکات و عاداتم سطحی و بیجان شدند. خواب دیدم بیدارم. بیدار بودم که خواب میدیدم. با چشمانی حیرتزده خواب دیدم به پاسخ دست یافتم و به محض دلخوش کردن به نتیجه از خواب پریدم. بیدارم. هر روز بیدارم و با چشمان حیرتزده خواب میبینم که میبافم و میشکافند. میبافم و میشکافند. میبافم و میشکافند. آنقدر عاقل و بزرگوار نبودم که درخواست کمک کنم. تمام زندگیام در حال جبرانِ لطفهای ندیده بودم و نمیتوانستم و نمیخواستم در لطفی غیرقابل جبران گیر بیفتم. نمیتوانستم و نمیخواستم بردهی خواهش ديگران باشم. نمیتوانستم و نمیخواستم. بسیار جنگیدم. از روزی که جنگ را نمیشناختم تا همین اواخر که جنگ را هم چشیدم. اما بردن بلد نیستم. فکر هم میکنم هیچ جنگی برندهای ندارد. برنده مرگ است. برنده زندگیست.