روزنگار

روزنـقل

■ امروز فقط به عادت‌های اتمی‌ام چسبیدم. ■ امروز سراغ «خواب لیلی» رفتم. ■ کمی خط‌ خطی کردم، اما به طرحی نرسیدم. ■ ۲۰۰۰ کلمه طنز نوشتم. از میان انبوه جمله‌های آبکی، فقط همین چند تا جان سالم به در بردند: ■ قصد ندارم کنترل‌گر باشم فقط می‌خواهم برای هر احتمال ممکن، از الان تا […]

روزنـقل ادامۀ مطلب »

گران‌ترین خطای عصر هوش مصنوعی

چند روز پیش آزمایشی انجام دادم تا ببینم می‌‌توان مسئولیت یک پژوهش واقعی را به هوش مصنوعی سپرد یا نه. موضوع را از حوزه‌ای انتخاب کردم که سال‌هاست می‌شناسم. آموزش نویسندگی در ایران. پرامپت را با وسواس نوشتم. از مدل نخواستم نویسندگان مشهور را معرفی کند. خواستم کسانی را پیدا کند که واقعاً نویسندگان دیگری

گران‌ترین خطای عصر هوش مصنوعی ادامۀ مطلب »

شخصیت‌های داستانی را دوست داریم یا خودمان را؟ | واقعی‌ترین آدم‌ها، گاهی وجود ندارند

مدت‌هاست ذهنم گیر کرده روی یک سؤال. چرا بعضی شخصیت‌های داستانی این‌قدر واقعی‌اند؟ گاهی آرزو می‌کنم کاش می‌شد پنجره‌ای را باز کنم. بروم وسط یک قصه. چند دقیقه کنار یک شخصیت بنشینم. بغلش کنم. هرچه در دلم مانده، برایش بگویم و برگردم. نه داستان را عوض کنم. نه بخواهم مرا بشناسد. نه حتی مطمئن باشم

شخصیت‌های داستانی را دوست داریم یا خودمان را؟ | واقعی‌ترین آدم‌ها، گاهی وجود ندارند ادامۀ مطلب »

بندباز

نمایش بندبازیِ یک تازه‌کار را تصور کنید. تماشاگران او را کند، مردد و بیش از حد محتاط می‌بینند، مخصوصاً اگر محیط هم مناسب نباشد. از پایین، همه‌چیز ساده است. فقط یک قدم دیگر. اما روی طناب، هر قدم بهای واقعی دارد. بندباز هم‌زمان فاصله، باد، لرزش طناب، وزن چوبِ تعادل و نبودن تورِ نجات را

بندباز ادامۀ مطلب »

مدیریت بحران

امروز نهار کشک و بادمجان بود. از دیروز توی یخچال گذاشتم تا امروز بتوانم بی‌دغدغه‌ی پخت‌وپز روی کارم تمرکز کنم. یک ساعت پیش که شکمم به قار و قور افتاد، پریدم توی آشپزخانه. غذا را با ظرف سفالی خال‌خالیِ محبوبم از یخچال بیرون آوردم و توی مایکروفر گذاشتم. اگر مبینا (دوستم) این یادداشت را بخواند

مدیریت بحران ادامۀ مطلب »

از این دوستان کلمه‌دوست

روایت اولگاهی مثل امروز دلم برای دوستی قدیمی تنگ می‌شود. در سالی که گذشت ده‌ها بار یاد شیوا روشنی افتادم. با شیوا در کلاس‌های مدرسه‌ی نویسندگی آشنا شدم و در کلاس قصه‌گویی شناختمش. داستان شیوا به اندازه‌ای سحرآمیز، خلاقانه، شخصی و عزیز بود که در ذهنم کنار نامش نشست. داستانی درست مثل خودش شیوا و

از این دوستان کلمه‌دوست ادامۀ مطلب »

به تو که می‌گویم انگار…

به تو که می‌گویم: «اشکالی ندارد اگر حالت خوش نیست» انگار به خودم می‌گویم. به تو که می‌گویم: «آغوشم برای تو همیشه گشوده است. من اینجا کنار و مراقبت هستم» انگار به خودم می‌گویم. به تو که می‌گویم: «مراقب خودت باش» انگار به خودم می‌گویم. به تو که می‌گویم: «اشتباه کردی؟ فدای سرت. بیا تجربه

به تو که می‌گویم انگار… ادامۀ مطلب »

سه‌دستی‌نویسی

سه تا دفتر کنارم دارم. برای تازه کردن ذهنم. یک دفتر مخصوص آزادنویسی‌ست. در آن پریشان‌نویسی می‌کنم. احساسات، اشک‌ها و لبخندها، ترس‌‌ها و تمناهایم. مأمنِ دل‌مشغولی‌هایم.دفتر دوم برای ثبت ایده‌ها، کارها و وظایف است. تا هر چه در ذهنم دارم، روی کاغذ بیاورم. شرح هر دغدغه یا وظیفه کمک می‌کند با ذهنی سبک‌تر و متمرکزتر

سه‌دستی‌نویسی ادامۀ مطلب »

سرنوشت‌‌نویس

خُر خُرِ بی‌حوصلگی توی سرم. تخت چسبناک. روزِ من نمی‌آید از راه. گَز گَزِ آفتاب پیموده تنم. بدنم بی‌محلی می‌کند، به نرد باختن با چنین عشقی. عشقی گرم و نرم‌تاب. تن‌تاب، بغل‌سوز و بغل‌تاب. عقوبت صبح، برخاستن‌ست و تن نمی‌پذیرد. دهان نمی‌شوید از خواب. نیم‌بیدار و نیم‌خواب، رویا می‌طلبد از خواب‌های دیده و ندیده. مست

سرنوشت‌‌نویس ادامۀ مطلب »

شاد باد این روزگاران شاد باد*

امروز یک ذوق‌بچه هستم. لابد می‌پرسید چرا؟ در جواب باید از کله‌ی صبح بیاغازم. کله‌ی صبح همین که چشم باز کردم دست و رو نشسته و صبحانه نخورده دغدغه‌ای درونم کاشته شد. دغدغه‌ای که ثانیه به ثانیه بزرگتر شد و از تخت جدایم کرد. داستان این است که یک دستگاه صحافی دست دوم از یک

شاد باد این روزگاران شاد باد* ادامۀ مطلب »