نسخه‌های سخت‌جانی

روز پرمشغله‌ای داشتم. این روزها مشغول کارتن‌پیچ کردن وسایل برای اثاث‌کشی‌ام. امروز کارتن کم آمد. باز کارتن خریدم. چهار بسته کارتن ۱۵‌تایی. در بدترین لحظه برق رفت. کارتن‌ها را بسته بسته از پله‌ها بالا بردم. به حمل آخرین بسته که رسید مردد شدم. قلبم درد می‌کرد و ماهیچه‌های بدنم بعد از سه بار بالا و پایین رفتن از هفت طبقه کاملا منقبض و دردناک بودند. واقعا لحظات انزجارآوری بود.

اما یک لحظه به خودم برگشتم. با خودم گفتم: «خودتو به مردن نزن. فکر کن درد پایان تمرین آمادگی جسمانیه. هر آدم از آغاز ناتوانی هنوز ده تا حرکت جا داره.» همه‌ی قدرتم را در دستانم جمع کردم و با آخرین نفس‌ها خودم را به خانه رساندم. حتی بعد از رسیدن زیر بار نق و ناله‌های تنم نرفتم. چسبیدم به ذهنم. برای تایید بیشترِ خودگویی با چند حرکت نرمشی ساده سعی کردم بدنم را سرد کنم. می‌خواستم هم خطر آسیب جسمی را کم کنم و هم اینکه روی حرفم به خودم بمانم.

از بی‌آبی تا کامیابی
تمام روز آب ساختمان قطع بود. گرما اوج می‌گرفت و درد شکم و پهلویم هر لحظه بیشتر می‌شد. بااین‌حال وقت نداشتم. نباید از کار دست می‌کشیدم. به خودم گفتم: «هربار که یک کارتن را بستی یک پاداش داری.» سعی کردم با قوت ندادن به خیال ضعف و رقت تا آخرین توان کار کنم.

آخر شب بالاخره دست از کار کشیدم و برای مهیا کردن شام سر یخچال رفتم. چشمم به سیب‌ها افتاد. دیروز یک کیلو سیب سبز خریدم. بوی بکر سیب و درخشش پوست جوانش انداختم به خیالات کودکی. یاد دوران مدرسه افتادم. یاد اردوهای مدرسه. جوری که شب قبل از اردو خوراکی‌هایم را در سبد پیک‌نیک می‌چیدم و تا صبح از ذوق نمی‌خوابیدم.

به سرم زد برای فردا غذای مختصری آماده کنم تا تمام تمرکز و زمانم را به کارهای ضروری بدهم. بی‌دنگ و فنگِ پختن و آماده‌سازی و تمیز کردن و شستن. بعد به سرم زد اغلب روزها به جای سه وعده همه‌ی وعده‌های غذایی را در یک وعده آماده کنم تا در زمان و انرژی صرفه‌جویی کنم. آخر سر نان و پنیر و خیار و گوجه و سیب و ژامبون خانگی را برداشتم و با خیالات خوش کودکانه‌ی قبل از اردو به تغذیه‌ام مزه‌ی رویا و محبت افزودم.

فرمانروای قلمروی خود بودن
همین چند لحظه‌ی برگزیده با چاشنی خیال و مراقبت به‌قدری جان‌افزا بود که درد و فشارِ روح و جسمم را از یادم برد.

انگار انتخاب کنی برای لحظاتی فرمانروای قلمروی کوچکت باشی. در همین مرزبندی کوچک پر بکشی و دم بجنبانی و قند در دلت آب کنی. برای چند دقیقه فراموش کنی رنج دیروز و اضطراب فردا را. آزاد شوی از مقررات سختی که در آن به خودت بند زدی. آواز بخوانی و فریاد بزنی دوستت دارم زندگی. با همه‌ی غلط‌های اضافه‌ات، با همه‌ی کثافتی که هر روز از وجودت به جهان اضافه می‌شود. با همه‌ی ترس و رنج و جنگ و ناعدالتی‌ها باز دوستت دارم. به اندازه‌ی فرصت خیال، به قدر ظرف رویایم دوستت دارم. با درک و پذیرش و شناخت خوب و بدت. آگاهانه و عامدانه و مادرانه دوستت دارم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *