این روزها تمرینِ سختجانی میکنم. چگونه؟ با خودگویی مثبت، پاداشهای در دسترس، دعوت به اقدامهای کوچک، ترغیبِ نرمآهنگ به پایداری، خودکاوی و واقعگرایی.
از امروز مثال بیاورم. فقط یک روز فرصت دارم تا خانه را به صاحبخانه تحویل دهم. کارتنهای خالی زیادی در برابرم قرار دارند و وسایلی که بیرون از بستهبندی، دهانکجی میکنند. نیروی خدماتی بدقولی کرده و حالا باید مسئولیت جمعآوری تمام وسایل را خودم بپذیرم. قبلاً در چنین مواقعی فلج میشدم. از هر اقدامی میترسیدم و در نهایت زیر گریه میزدم. بعد هم با کندی و رخوت تن به کار میدادم.
اما حالا تصویر کارآمدتری از خودم ساختهام؛ تصویر یک مدیر تیزحس که سنجشگرایانه با حقیقت روبهرو میشود.
زمان و موقعیت را ارزیابی میکنم و سپس با اولویتسنجی، اقدام میکنم. وظایف غیرضروری را نادیده میگیرم و تمرکزِ کانونیام را به اقدام ضروری میدهم. آموختم و درک کردم که دستیابی به هدف نیازمند حذف بیرحمانهی موارد غیرضروریست. خودم را شناختم و از این شناخت، نه به نفع پذیرش دلایل ضعف و کمکاری، بلکه برای ارتقا و قدرتافزایی سود جستم.
صبح که از خواب بیدار شدم و چشمم به آشفتگی اتاق افتاد، برای لحظاتی احساس ناامیدی کردم. محیط شلوغ بود و مسئولیت زیاد. درمانده شدم. برق رفته و بود و آب و اینترنت هم. عجز و رخوت وجودم را فراگرفت.
اما نفس عمیق کشیدم. محکم ایستادم و از خودم پرسیدم: «همین حالا چه کار کوچکی میتوانی انجام دهی که تایید کنی سختجانی؟» و پاسخ دادم: شروع از سادهترین اقدام.
این روزها مدام به خودم یادآوری میکنم سختجانم، و اقداماتی را انتخاب میکنم که به این صفت صحه بگذارد یا بر آن بیفزاید. نمینشینم صد صفحه بنویسم: من سختجانم، سختجانم، سختجانم. میگویم: من سختجانم، و از خودم میپرسم: همین الان برای اثبات این ویژگی چه اقدامی میتوانی انجام دهی؟ به خودگوییهای افراطی بسنده نمیکنم. چند عادت تازه میسازم تا بر سختجانیام بیفزاید. مثلاً مدیتیشن، ورزش و تغذیهی سالم را جدی میگیرم.
و این فقط در مواجهه با موقعیت امروز و اسبابکشی نیست. تمرین هرگاه و هرروز است.
به عنوان مثالی دیگر هنوز از بدهی سال پیش چند صد میلیون باقیمانده. شریکم فرسوده شده و از هر اقدام، گفتوگو یا فهمِ متقابلی سرباز میزند. برای گفتوگو اغلب نرمخویی میکنم و از استعاره برای روشن کردن شرایط یا مفاهیم پیچیده بهره میبرم. اما بیاثرست. اصلا برای شنیدن حواسش را به من نمیدهد. میدانم راه سادهتر این است که مثل او مسئولیتگریز باشم و رخوت را انتخاب کنم، اما از تمام شکستها برمیخیزم و باز دنبال راه تازه میگردم.
بعضی شبها از شدت اضطراب احساس جنون دارم. به سقف خیره میمانم و دلم میخواهد فقط یک روز، فقط یک ساعت، هیچ مسئولیتی بر دوشم نباشد. اما بعد یادم میافتد این همان لحظهایست که باید برخیزم؛ باید پناه ببرم به کاری، حتی اگر کوچک، حتی اگر بینتیجهی فوری. همان لحظه شروع میکنم به آزادنویسی، برنامهریزی یا ابراز احساسات فروخورده.
پذیرفتم که پرداخت بدهیِ آدمی که حالا فقط یک غریبه است، عادلانه نیست. اصلاً عادلانه نیست که تمام زندگی و دارایی و ثمر سالها کار و تلاشت را به یک غریبه تسلیم کنی، اما مزیت این بیعدالتی تمرینِ عملی و بیگریزِ سختجانی است.
این روزگار ناعادلانه به من آموخت که در مرزگذاری جدیتر باشم. که معیارهای سرسختانهتری برای روابطم داشته باشم. و از همه مهمتر، در شرایط پیچیده جا نزنم. آموختم چگونه سختجان باشم و روزبهروز سختجانتر شوم.
حالا زندگی را نه یک بزمِ عادلانه و عاشقانه، بلکه میدان رزم میبینم؛ رزمی برای تحقق عشق و عدالت، نه صرفاً خواستنش.