موهایم را میچینم. بند بند میچینم. با انگشتانم اندازه میگیرم و با احتیاط کوتاه میکنم. بند اول زبر و نامرتب است، رنگپریده و دوشاخه. بند دوم به مراتب نرمتر است، مرتب و پررنگتر. بند سوم بند دلم پاره میشود. دل کندن را برایم سخت میکند. با تردید و تعلقی ناشناخته به بند سوم قیچی میکشم. موها لای انگشتانم میریزد. در عجبم چرا تا به امروز نفهمیده بودم موهایم تا این اندازه نرم و ظریف و دوستداشتنیست. خودخواهانه، دلسوزانه و قدری پشیمان یک دسته موی نرم و رنگارنگ را بین انگشتانم لمس میکنم. حیرت میکنم از اینکه تا چه اندازه از دوست داشتن و توجه به بدنم شرم داشتم. متعجبم که چگونه تاکنون کسی این لطافت را به من یادآوری نکرده بود. بعد از چند دهه زیستن تا به امروز انقدر دقیق موهایم را درک و تجربه نکرده بودم. از چیدن بند بعدی منصرف میشوم. نوک موها را با دقت و طمانینه یکدست میکنم. قصد داشتم جلوی موها را هم کوتاه کنم اما آمادهاش نیستم. دلم نمیآید به این تارهای کشف نشده یاغیانه تیغ بکشم.
مهری نامعمول نسبت به خودم احساس میکنم. گونهای نامنتظر از درک و پذیرش که قبلا نمیشناختم. انگار برای لحظاتی مادر خودم شده باشم. مادری که برای اولین بار به جنس و رنگ و ظرافتهای موهای کودکش پی میبرد. مادری که دوست دارد از کودکش برای این همه سال دقت نکردن به حضورش عذرخواهی کند. مادری که دوست دارد چند لحظه هم شده زمان بایستد و دور از هیاهوی مشغله و اضطراب و مسئولیت تماما دوست بدارد. به همین دلایل ساده دوست بدارد. بدون برچسبهای تربیتی و اجتماعی، بیخطکشِ رواج و روال دوست داشتن را همینقدر ساده مزه مزه کند و بعد دوباره با نیرویی تازه از عشقی بازیافته به خاموشی و ناهشیاری و روزمرگی و نازیستی برگردد. حس زنی را دارم که زایاست اما تمام عمر حس نازایی دارد. انگار نافم را از خودم بریده باشند.