زیست نامعمول

کله‌کندو

سرم کندوست. با وز وز بی‌پايان هزاران زنبور. بی‌‌کارگاهِ شهدی. افکارِ گزنده تاول به تاول رشد می‌کنند. حجمی بزرگ و دردناک از دلهره و دلواپسی. زهر به زهر اندیشه‌های ناتوانی و ناکامی در سرم می‌ترکند. یک کله زهرم. یک کله زهرِ رخوت. ناامید از حاصلِ عسل. وزوزه‌ای زیر گوشم می‌خواند: «این زهر تمام شدنی نیست.» […]

کله‌کندو ادامۀ مطلب »

تماشاگر

بیماری کرخت و کم‌حوصله‌ام کرده است. روزها قبل از اینکه بتوانم کاری از پیش ببرم افقی شدم. خستگی، سرگیجه، خواب. خستگی، سرگیجه، خواب. وقتی تجربه نمی‌کنم و از نشخوار عادت فراتر نمی‌روم نوشتن دشوار می‌شود. احساس نادانی و ناتوانی می‌کنم. انگار تماشاگرم اما اثرگذار نیستم. از اینکه بنویسم وحشت دارم. از اینکه ننویسم وحشت دارم.

تماشاگر ادامۀ مطلب »

نگریستنی از جنس شیشه

از هذیان‌‌نویسی نمی‌ترسم اما از انتشارش بیم دارم. گاهی فکر می‌کنم اگر حوصله‌ی شرح و تفصیل ندارم، اگر با حرف نصف و نیمه قرارست حرفم بوی گند طعنه بگیرد اصلا چه سود از انتشار؟ زهرخُلقم. ناامید نه. افسرده نه. عاجز و از پا افتاده هم نه ولی زهر در دهانم می‌چرخد و دلم راضی نیست

نگریستنی از جنس شیشه ادامۀ مطلب »

بعدا برای مردن

1⃣امروز تب بیشتر از روزهای دیگر بود. در همین چند روز بیماری به‌قدری ضعیف شدم که نمی‌توانم روی پایم بایستم. دست و پایم اغلب در حالت خواب‌رفتگی است‌. کم‌تحمل و زودرنج شدم و وضعیت روانم بی‌ثبات است. وحشت از سر و کولم بالا می‌رود. در پس‌زمینه‌ی ذهنم مدام فاجعه‌‌پردازی‌ست. مواجه شدن با هر فاجعه‌ای در

بعدا برای مردن ادامۀ مطلب »

واژه‌های گره‌گشا

تمام دیشب و امروز در تب سوختم. درد و دما لحظه به لحظه اوج می‌گرفت و هوشیاری دم به دم افت می‌کرد. به خود می‌پیچیدم و راه رهایی نمی‌یافتم. با دکتر تماس گرفتم. نسخه پیچید. مسکن و مایعات و استراحت. بیشتر از استیصالِ ضعف و بی‌قراری از نظر روانی تحت فشار بودم. وحشت از حال

واژه‌های گره‌گشا ادامۀ مطلب »

ارزان نباش

من عاشق مفهوم‌گریزی و مفهوم‌پردازی‌ام. عاشق گریختن از مفاهیم معمول کلمات در فرهنگ عامیانه و یافتن معناهای تازه برای همان کلمات. به جای کنار گذاشتن واژه‌های دستمالی شده به منافع کثیف، زردانگاره‌ها یا معانی پست. آن‌ها را بیرون می‌کشم و با رخت و آرایش نو می‌آرایم. مدت‌ها بود این اصطلاح رایج را سبک، سنگین می‌کردم.

ارزان نباش ادامۀ مطلب »

از دوست داشتن

هر بار که دیگری را دوست دارم انگار یک بار دیگر خودم را دوست دارم. هر بار که عاشق می‌شوم انگار دوباره عاشق خودم شدم. چگونه؟ از راه جست‌وجوگری‌. جست‌وجوی علاقه و سلیقه‌ام در دیگری. کاوش ماهیت مطلوب و تکامل‌یافته‌ام در زندگی‌های دیگر. اینچنین خودمهرورزی و خوداکتشافی را دوست دارم. آگاهانه دوست دارم.

از دوست داشتن ادامۀ مطلب »

رنج و لذت شاعری

اغلب نوشتن یک مفهوم کهنه در شعر نو سخت و طاقت‌فرساست. مدام به کلیشه و تقلید می‌افتم. مثلا امروز بنا داشتم شعری بسازم با این مضمون که تو آفتابِ زندگی خودت هستی. اما هر بار به تقلید افتادم. طلوع کنطلوع کنکه آفتاب تویی صدای اِبی به گوشتان می‌رسد؟ نه؟ هم آفتاب توییهم شب سیاه توییبیا

رنج و لذت شاعری ادامۀ مطلب »

تعادل بین عقل و دل

من عاشق شعرم. عاشق خلاقانه دیدن و ذوقیدن. دلم می‌خواهد شعر را به آشپزخانه ببرم. شعر را به صف نانوایی و مغازه‌ی قصابی ببرم. زمان انجام کار اداری شعر غرغره کنم و موقع پرداخت قبض آب و فاضلاب پچ‌پچه‌های شعر در تنم حس کنم. بااین‌حال شعر همیشه کافی نیست. لازم‌ست میان شاعرانه دیدن و شعور

تعادل بین عقل و دل ادامۀ مطلب »

ضرورت اقدام

بعضی روزها نوشتن دشوارترست. چاره چیست؟ نوشتن. نوشتن از ناتوانی در نوشتن. نوشتن از تنگی وقت، کندی، کسالت، مسئولیت و مشغله. امروز بیشتر از هر زمانی معتقدم نوشتن با نوشتن آغاز می‌شود. نه با رویای نوشتن. نه با وعده‌ی امروز و فردا. نه با فرشته‌ی الهام و نازل شدن ایده. نه فقط برای نوشتن بلکه

ضرورت اقدام ادامۀ مطلب »