من عاشق شعرم. عاشق خلاقانه دیدن و ذوقیدن. دلم میخواهد شعر را به آشپزخانه ببرم. شعر را به صف نانوایی و مغازهی قصابی ببرم. زمان انجام کار اداری شعر غرغره کنم و موقع پرداخت قبض آب و فاضلاب پچپچههای شعر در تنم حس کنم. بااینحال شعر همیشه کافی نیست. لازمست میان شاعرانه دیدن و شعور ورزیدن در حین اقدام و اهتمام تعادل ایجاد کنم. پیشتر شاعرانگی را بسنده میدانستم. ولی تجربه نشان داد کافی نیست. افراط در درک و تجربهی احساسات میتواند به احساساتیگری بیانجامد. اکنون بیشتر از همیشه معتقدم حتی در حین شعر خواندن و ساختن و بافتن هم اندیشه لازمست. اینجاست که به واژهی خلاقیت میرسم. تصور میکنم خلاقیت پلیست میان اندیشه و احساس. جلوگیری از هرز رفتن احساس است و رهایی از خشکاندیشی. بیشتر از هر زمانی محتاج و مشتاقِ خلاقیتم. آموختن و تمرین کردن و زیستنِ خلاقیت.