اغلب نوشتن یک مفهوم کهنه در شعر نو سخت و طاقتفرساست. مدام به کلیشه و تقلید میافتم.
مثلا امروز بنا داشتم شعری بسازم با این مضمون که تو آفتابِ زندگی خودت هستی. اما هر بار به تقلید افتادم.
طلوع کن
طلوع کن
که آفتاب تویی
صدای اِبی به گوشتان میرسد؟ نه؟
هم آفتاب تویی
هم شب سیاه تویی
بیا و چاره بساز
که چارهساز تویی
خب رفت در قالب شعر سنتی و پهلو زد به کلیشه. این هم نه.
قدم بزن در آسمان
که آفتاب
تویی
خب از اینم کلیشه میبارد.
لازم نیست به همهی مثالها اشاره کنم. نه؟
من این مفهوم شاعرانه را میخواستم. بدون کلیشه هم میخواستم. اما چطور از تصویر رایج به شعر نارایج برسم؟
بدترین لحظهی نوشتن شعر لحظهایست که باید بفهمی به تصویر منحصربهفرد دست پیدا کردی یا نه. آن هم در زبان فارسی با این همه قدمت و قدرت در شعرورزی. شعر به من احساس نارضایتی و نادانی میدهد. نارضایتی و نادانیِ رشددهنده. احساس ناکافی بودن و از شعر به شعر پناه بردن.
چاره این بود که یک مرجع حرفهای با امکان جستوجوی حرفهای از همهی اشعار داشتیم و هر بار میتوانستیم هر تصویر ذهنی را با اشعار مشابه بسنجیم. حالا که چنین مرجعی نیست. حالا باید چه کنیم؟
چاره چیست جز دههها شعر خواندن و شعر خواندن و شعر خواندن و تمام تصویرهای آشنا را شناختن و از کلیشه بیرون زدن؟
پس بهنظرم دهههای اول شاعری، کار شاعر بیشتر شناختن شعر است. از شعر به نادانی رسیدن و از شعر به شعر پناه بردن. شعر خواندن و شعر نوشتن. شعر خواندن و شعر نوشتن. شعر خواندن و شعر نوشتن. و البته پذیرفتن این حقیقت که هیچگاه کاملا نمیتوان مطمئن شد که به تصویر تکراری میافتیم یا نه. چه باک؟ اگر عشق به شعر و نوشتن باشد به همهی اینها و صد مصائب دیگر میارزد. این همه تقلا برای رسیدن به مفهوم و تصویر نو یعنی رسیدن به روزگار شاعرانه. هر روز شاعرانه. هر ساعت شاعرانه. گوشت و پوست و خون شاعرانه. یعنی در شعر حل شدن و با شعر خو گرفتن و شعر شدن. پس اگر شعر نوشتن یعنی شعر شدن چه باک از نتیجه؟ برای من چیزی برتر از چاپ کتاب و شاعر شدن وجود دارد و آن هم شاعرانه زیستن است.