شعرزیست

کارگاه کیمیاگری

گاهی اضطراب آن‌قدر پیچیده و چندلایه است که فقط می‌توان برایش گزارش مرگ نوشت. شعر، در نظرم، تلاشی است برای تبدیل احساسی ویرانگر به چیزی که بتوان روبه‌رویش ایستاد. درد با تجسد در کلمه، از بدنم خارج می‌شود و هویتی مستقل پیدا می‌کند. هر شعر، مرحله‌ای از همین دگرگونی است. تا وقتی درد در تنم

کارگاه کیمیاگری ادامۀ مطلب »

خون‌کلمه

گلوراه‌بندانِ جاده چالوس شکمقراضه‌پیچاز سینه تا ناف خرده‌شیشه سرپژواکِ آژیر دهان‌گزیده از چِرا تن‌مچاله از تصادف مسافرهم‌نشینِ صندلی‌های بی‌سرنشیندرمانده و رانده و بی‌سرزمین میراثاز مادرزبان مادریاز دوستکلمه از مادراز دوست زبانخون‌چکان شعرخون‌کلمه

خون‌کلمه ادامۀ مطلب »

سوراخ آزادی

تبر را فرود آوراین شعرِ بی‌سر رابکُشهر بار می‌گویم:«نوبتِ بریدنم است»و توهمیشه کُندیاندیشه‌ی تبر دارمدر کُنده‌ی سرمو آتشنام دیگری‌ستبرای ادامهدر خانه‌امراهِ آسماناز سوراخ روزنامه‌ای می‌گذردکه شبانهدر پنجره شکافتمیک روز مادربزرگم گفت:«دود از کُنده بلند می‌شود»بعد از آنسوراخ دوم پیدا شددیدمچطوردودبالا می‌رودبی‌آن‌کهبه شومینهبرگردد

سوراخ آزادی ادامۀ مطلب »