کله‌کندو

سرم کندوست. با وز وز بی‌پايان هزاران زنبور. بی‌‌کارگاهِ شهدی. افکارِ گزنده تاول به تاول رشد می‌کنند. حجمی بزرگ و دردناک از دلهره و دلواپسی. زهر به زهر اندیشه‌های ناتوانی و ناکامی در سرم می‌ترکند. یک کله زهرم. یک کله زهرِ رخوت. ناامید از حاصلِ عسل. وزوزه‌ای زیر گوشم می‌خواند: «این زهر تمام شدنی نیست.» باور می‌کنم. آنقدر زهر خورده‌ام که ناتمامیِ دوران زهر را خیلی زود باور می‌کنم. سرم سنگین است. گوش‌هایم پر از گزگزه‌های ناکامی‌ست. باور می‌کنم ناکافی‌ام. از زیر دندان نیشم زهر می‌جوشد. زبان می‌گزم. زبانم یک تاول بزرگ می‌شود. راه گلویم را می‌بندد‌. نمی‌توانم صدا را از سرم خارج کنم. نمی‌توانم از زنبورهای ناامیدی و ناتوانی خلاصی پیدا کنم. در سرم کندوست. هزارتویِ وزوزه‌های پریشان. باید خلاص شوم. از حنجره نمی‌توانم اما از مسیر انگشتان شاید راهی به بیرون پیدا کنم. باید کلمات گزنده را تاول به تاول بنویسم. چیزی فراتر از توصیف و شرح‌حال. باید به شهد برسم‌. باید عسل بنویسم تا عسل بچشم. شهدِ باوری توانمند لازم‌ست. باوری سمج که دست از ساختن عسل برنمی‌دارد. که بی‌اعتنا به هر وزوز و گزگزی چشم از هدف برنمی‌دارد. کله‌کندویی مشتاقِ عسلم. باید وزوز و گزگز و زهر و تاول را به شوق مزه‌ی عسل تاب بیاورم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *