تماشاگر

بیماری کرخت و کم‌حوصله‌ام کرده است. روزها قبل از اینکه بتوانم کاری از پیش ببرم افقی شدم. خستگی، سرگیجه، خواب. خستگی، سرگیجه، خواب. وقتی تجربه نمی‌کنم و از نشخوار عادت فراتر نمی‌روم نوشتن دشوار می‌شود. احساس نادانی و ناتوانی می‌کنم. انگار تماشاگرم اما اثرگذار نیستم. از اینکه بنویسم وحشت دارم. از اینکه ننویسم وحشت دارم. با اوهام احاطه‌ شدم. بیم دارم لب باز کنم و پشیمان شوم. سکوت کنم و پشیمان شوم. انگار افسار کلمات را از دستم درآورده باشند و نه فقط همین. بلکه افسارم دست جملات افتاده و هر لحظه ممکن است با کلماتی خارج از اراده بی‌اعتبار شوم. وحشت از هذیان‌‌نویسی رهایم نمی‌کند. بیم پرت‌وپلا دارم و البته پذیرفتن سکوت هم کار آسانی نیست. دهان دوختن از ترسِ زبان‌گسیختگی هم رنج‌آورست. این است که از ترس هذیان‌‌نویسی به دام هذیان‌‌نویسی می‌افتم. بریده بریده می‌نویسم تا از پریشان‌فکری بگریزم و نفس تازه کنم و باز در همین دم و بازدم‌ها چند اندیشه‌ی تب‌آلود از ذهنم به یادداشت سُر می‌خورد. به هر حال در گیجی نوشتن منجر می‌شود به گیج نوشتن. در تب نوشتن منجر می‌شود به هذیان‌‌نویسی. اما این از ننوشتن بهترست. یک کلمه می‌نویسم و باز مچ خودم را می‌گیرم و بعد با خودم می‌گویم: رها و بی‌پروا بنویس و فقط بنویس و اصلا هذیان بنویس. از سستی و کرختی و رسوایی‌های آدمیزادی‌ات نترس. مگر برای آدمیزاد نمی‌نویسی؟

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *