تمام دیشب و امروز در تب سوختم. درد و دما لحظه به لحظه اوج میگرفت و هوشیاری دم به دم افت میکرد. به خود میپیچیدم و راه رهایی نمییافتم. با دکتر تماس گرفتم. نسخه پیچید. مسکن و مایعات و استراحت. بیشتر از استیصالِ ضعف و بیقراری از نظر روانی تحت فشار بودم. وحشت از حال و آینده. وحشتی فلجکننده و بالا رونده. صدایی کر کننده در سرم اوج میگرفت. صدایی تهدیدگر و وحشتزا. از دیشب بارها سراغ نوشتن رفتم. مینوشتم و پاره میکردم. مینوشتم و دور میریختم. تا اینکه بالاخره چند ساعت پیش کمکم صداها پایین آمد. شاید بیشتر از هر تجویزی از نوشتن التیام گرفتم. بعد از ساعتها به خود پیچیدن و تجربهی استیصال و وحشت حالا قدری تسکین یافتم. شرح عواطف و توصیف احساسات کمکم کرد تا از نشخوارهای نامفهوم درونم گره بگشایم. موهومات را از کلمات عبور دادم و گویی با هر کلمه شفاف و شفافتر شدم. هنوز هم تب و درد هست اما بیقراری نه. هذیان نه. شرح و ترتیب یافتم و احساس سکون میکنم.