روزنگار

رنگ‌بازی ادامه دارد…

امروز هم به رنگ کردن گذشت. این‌بار رنگ زدن به جزئیات. تغییر رنگ تابلوها، میز و وسایل ریزتر. با رنگ تازه‌ای آشنا شدم. رنگ لاکی. قبلا از رنگ سلفی دکور استفاده می‌کردم قبل‌ترش از مولتی‌سرفیس و قبل از همه‌ی این‌ها از رنگ اکرلیک. تجربه‌ی کار با رنگ مغناطیسی را هم دارم. اما تجربه‌ی کار با […]

رنگ‌بازی ادامه دارد… ادامۀ مطلب »

رنگ، رنگ، رنگ، رنگ من، رنگ‌های من…

امروز از آن روزهای شلوغ بود. از صبح که بیدار شدم تازه همین حالا فرصت نشستن یافتم. نهارم را هم سرپا خوردم. بااین‌حال به طرز شگفتی هنوز سرحال و لبریز شوقِ کارم. جسمم خسته و دردناک است اما ذهنم تیز و آماده. امروز بالاخره رنگ‌ها را به اتاقم دعوت کردم. هفته‌ها طول کشید تا بتوانم

رنگ، رنگ، رنگ، رنگ من، رنگ‌های من… ادامۀ مطلب »

از خورشید

امروز از خورشید خواندم. خورشید ساختم و خورشید نوشتم. جایی از قلبم هست که می‌تابد. سرخ می‌تابد. از همتی بازیافته و شوقی قدرشناسانه می‌تابد. فردا خورشید را به اتاقم می‌آورم تا فراموش نکنم در وحشت‌زاترین شب‌ها با خیال گرم خورشید ادامه دادم. با وعده‌ی آفتابی دیگر تاب آوردم. می‌خواهم هر روز از آفتاب کلیشه‌زدایی کنم.

از خورشید ادامۀ مطلب »

می‌خواهی چه کسی باشی؟

امروز برای دومین بار فیلم the American را دیدم. بار دیگر از شجاعت و سماجت قهرمان داستان به وجد آمدم. جنگیدن و جنگیدن و جنگیدن و با هیچ شرایطی کوتاه نیامدن. دفعه‌ی اول که با دوستم فیلم را دیدیم آن‌قدر هیجان داشتیم که ساعت‌ها درباره‌اش گفت‌وگو کردیم. این‌بار اما در خلوت فیلم را دیدم و

می‌خواهی چه کسی باشی؟ ادامۀ مطلب »

اگر سردرگمی…

سال‌ها در مورد همه چیز احساس سردرگمی می‌کردم. جایگاهم، روابطم، محیط زندگی‌ام، وظایفم. در مسیر خواندن و نوشتن خصوصا در دوره‌ی استمرار به نتایجی رسیدم که جدی گرفتن و آزمودنش نجاتم داد. اول پرسیدن پرسش‌‌های خوبپرسش‌ خوب پرسشی است که گیرانداز ذهن و انرژی‌ نیست بلکه راه‌گشا و پویاست. به چه معنی؟ به این معنا

اگر سردرگمی… ادامۀ مطلب »

تو هم از هوش مصنوعی می‌ترسی؟

بزرگترین ترسی که از هوش مصنوعی سراغ دارم ترس جایگزین شدن با نیروی کار انسانی‌‌ست. از شما چه پنهان از وقتی کار chatgpt را در تصویرسازی دیدم من هم ته دلم احساس خطر کردم. تصویرهای جذابی از استودیو جیبلی که واقعا دوست‌داشتنی و وسوسه‌برانگیزند. اما به همین ترس سطحی بسنده نکردم. تلاش کردم در چند

تو هم از هوش مصنوعی می‌ترسی؟ ادامۀ مطلب »

این شعرهای گلوگیر در آشپزخانه

امروز بالاخره پس از مدت‌ها فرصت کردم برای برنامه‌ی غذایی زمان پیدا کنم. سه پومودورو زمان برد تا انتظاراتم را شرح دهم. بزرگترین دغدغه‌ی من یافتن جایگزین‌ها و روش‌های سالمی بود تا بتوانم از بین هزاران گزینه سبد تغذیه‌ام را انتخاب و مدیریت کنم. از خرید ماده‌ی خام تا شیوه‌ی نگهداری و طبخ هر یک

این شعرهای گلوگیر در آشپزخانه ادامۀ مطلب »

روز سبکبالی

اگر امروز اسم داشت سبکبالی صدایش می‌کردم. هر روز بیشتر احساس ثبات دارم. جز شب‌ها که هر چه تاریکی بیشتر تسری می‌يابد پریشانی هم به دنبالش قد می‌کشد. امیدهایی دارم بر بستر اندیشه‌ی پایدار و عملکرد هدفمند. امیدوارم زهر ناپایداری بر جام گوارای آرامش و پایداری نچکد. چرا امروز نامش سبکبالی است؟ چون بعد از

روز سبکبالی ادامۀ مطلب »

روی امواج سایه‌ها

چشم می‌چرخانم. اتاق توی سرم تکان می‌خورد. شب‌زده‌ام بیشتر از دریازدگی. از هر صدای دور و نزدیکی خیال می‌سازم. خیالی لرزان از مارها و ماشه‌ها. شب را هم دوست دارم و هم ندارم. خیال را هم دوست دارم و هم ندارم. وحشت را، لذت مرموز پشت وحشت را هم دوست دارم و هم ندارم. تلوتلوخوران

روی امواج سایه‌ها ادامۀ مطلب »

جیغی که در جثه نمی‌گنجید

از ماجراهای جالب و دلچسب امروز هم اگر بخواهم نقل کنم. علاوه بر همه‌ی دوندگی‌ها و جلسات و کارهای معمول یک تجربه‌ی نامعمول داشتم. برای اولین بار جدال یک بچه گربه و یک روباه را از نزدیک دیدم. اول روباه به آرامی و محتاطانه به گربه نزدیک شد جوری که به خاطر فاصله شک کردم

جیغی که در جثه نمی‌گنجید ادامۀ مطلب »