اگر سردرگمی…

سال‌ها در مورد همه چیز احساس سردرگمی می‌کردم. جایگاهم، روابطم، محیط زندگی‌ام، وظایفم. در مسیر خواندن و نوشتن خصوصا در دوره‌ی استمرار به نتایجی رسیدم که جدی گرفتن و آزمودنش نجاتم داد.

اول پرسیدن پرسش‌‌های خوب
پرسش‌ خوب پرسشی است که گیرانداز ذهن و انرژی‌ نیست بلکه راه‌گشا و پویاست. به چه معنی؟ به این معنا که کنجکاوی بر‌انگیزاننده و تکاپو محورست.
برای مثال: پرسش چرا این اتفاق افتاد؟ چرا من انقدر بدبختم؟ چرا من بدشانسم؟ چرا دوست‌داشتنی نیستم؟ چرا حامی ندارم؟ چرا در گنجه باز است؟ چرا دم خر دراز است؟

توجه کردید؟ انگار که گاهی گشتن دنبال چرایی ایستاست. البته این به مغز پرسش هم بستگی دارد.
مثلا چرا کسب‌وکارم متوقف شده‌است؟ چرا تیم خوبی ندارم؟ چرا منابع مالی‌ام را به سرعت از دست می‌‌دهم؟ چرا تمرکز ندارم؟
این پرسش‌ها عالی نیستند اما از پرسش‌های دسته‌‌ی اول به مراتب بهترند؟

اما برویم سراغ پرسش‌های پویا: چگونه شانس خودم را افزایش دهم؟ چگونه روابط بهتری را تجربه کنم؟ چگونه تیم‌سازی کنم؟ چگونه تسلط بیشتری روی منابع مالی‌ام داشته باشم؟

همین تبدیل چرایی به چگونگی نصف راه خروج از بن‌بست است.

اما کلا از چرا صرفنظر کردم؟ اصلا. به مراتب که با چگونگی از بن‌بست خارج شدم و سطح سوالاتم را افزایش دادم و به سراغ چرایی رفتم.

مثلا چرا می‌خواهم نویسنده باشم؟ چرا باید هر روز بنویسم؟ و البته چگونه نویسنده‌ی حرفه‌ای باشم؟

به‌مرور ذهنم از کنج‌نشینی و انزواپسندی به سمت کارآزمایی و روشمندی حرکت کرد و استاد پرسش‌های پویا شد.

ذات چرایی گرایش دارد به گشتن دنبال فلسفه. گیر انداختن خود با سوالاتی که فلسفه ندارند یا فلسفه‌اش را نمی‌شناسیم منجر می‌‌شود به گیر افتادن و ایستایی. در عوض چگونگی روش‌محورست. با چگونگی در نهایت به روش می‌رسیم و کنجکاوِ جستن راه‌حل می‌شویم.

چرایی مخصوص یافتن فلسفه است. اگر بدانم فلسفه‌ی پشت انتخابم چیست قطعا به آن متعهدتر و مشتاق‌ترم. اما شناخت فلسفه‌ی درست هم لازم است تا با موهوم‌پردازی و سفسطه‌بازی گیر نیفتیم.

دوم شناخت خود و تسری آن به انتخاب‌ها
من به چه چیزهایی علاقه دارم؟ از سطحی‌ترین تا رفیع‌ترین علایقم را شناختم و از آن آرشیو ساختم. پس از مدتی این علایق را در لایه‌های مختلف فراخواندم و با ارزیابی آن نسبت به بقیه‌ی علایقم راه‌های تازه ساختم.

با یک مثال شخصی موشکافی می‌‌کنم. من علایق متعدد و پراکنده‌ای داشتم. نویسندگی، هنرهای تجسمی، نظم شخصی، توسعه فردی، روانشناسی، فلسفه، هنرهای دستی، خلاقیت، عکاسی، فیلمبرداری، گویندگی، تئاتر، آشپزی، شاخه‌های مختلف ورزش، زبان‌های خارجی، حرکات موزون و ناموزون، اطلاعات عمومی. نتیجه می‌شد سردرگمی و ایستایی من. یا داشتم به همه چیز نوک می‌زدم یا از شروع وحشت داشتم. پس رفتم سراغ علایق دیگرم. جایگاهی که دوست دارم داشته باشم. درآمدی که دوست دارم داشته باشم. کارهایی که از آن متنفرم. محدودیت‌هایی که دارم.

خب من عاشق آزادکاری‌ام. از کارمندی متنفرم. دوست دارم شغلم جایگاه خردورزانه‌ای داشته باشد. درآمد خوب می‌‌خواهم. (البته نه انقدر کلی با برآورد حداقلی و حداکثری) می‌خواهم زمانی برای یادگیری و مراقبت از خودم داشته باشم. به خاطر مشکلات کمرم در هنرهای دستی محدودیت دارم. به درونگرایی متمایل‌ترم اما شبکه‌سازی در گروه همکارانم را دوست دارم. و خلاصه طومار مفصلی از شرح علایق و نفرت‌ها.

بعد از این تعاریف خودم را گذاشتم کنار تک تک علایقم. تا ببینم در کدام جایگاه بیشتر خودم هستم. خروجی شد. نویسنده و شاعر در جایگاه اول، تصویرگر در جایگاه دوم و تسهیلگر در جایگاه سوم.
سپس هر کدام از این اولویت‌ها را برداشتم و تمام شغل‌های مرتبط را بیرون کشیدم. از تمام موقعیت‌ها فریلنسری و محتواکاری به ذائقه‌ام خوش‌تر آمد. جایی که می‌توانستم خرده علایقم را هم با مهارتک متوسطی دنبال کنم.

به همین هم بسنده نکردم. نویسندگی، تصویرگری، تسهیلگری را وسط گذاشتم و بین این علایق با تک تک دیگر علایقم خوشه‌سازی کردم. و در نهایت از ماحصل همه‌ی این کوشش‌ها یافتم آنچه می‌خواستم باشم.

با همین معیارها و بسیار معیار دیگر سراغ بقیه‌ی زندگی‌ام هم رفتم. روابط و وظایف و مخارج و غرایزم را یافتم و توسعه دادم. البته هنوز در مسیرم. هر روز یا حداقل چند روز یکبار از تجربه‌‌های تازه فاکتورهای شناختی تازه بیرون می‌کشم و با آن به بازبینی و بهبود دست می‌زنم.

سوم شناخت دقیق
حالا که موقعیت و جایگاه و علاقه شناختم، وقت موشکافی است. مثلا: به عنوان نویسنده‌ی حرفه‌ای باید چه دانش، مهارت، ابزار و شیوه‌ای داشته باشم؟ چطور سبک شخصی داشته باشم؟ چگونه خرید ابزار شغلی‌ام را در صدر مخارجم قرار دهم؟ از بین هزار ابزار و دانش چگونه اولویت بشناسم؟ چطور زمانم را برای رسیدم به نتایج کوتاه و بلندمدت مدیریت کنم؟ برای تصویرگری و تسهیلگری چطور؟

در مسیر متخصص شدن چه منابعی دارم؟ چه منابع و افرادی را باید بشناسم؟ چه فرصت‌های همکاری را نباید از دست بدهم؟ چه دوستانی در این مسیر همزبان‌تر و همراه‌ترند؟

چهارم برنامه‌ریزی بر اساس شناخت
حالا با این داده‌ها زمان و انرژی‌ام را مدیریت می‌کنم. هدف‌های کوتاه و بلندمدت انتخاب می‌کنم و برای رسیدن به آن مسیر و وظیفه می‌شناسم.

پنجم زیر نظر گرفتن عملکرد
فاکتورهایی برای ارزش‌گذاری وظیفه‌ها تعریف می‌کنم. با سنجش روزانه‌، رفتارم را زیرنظر می‌گیرم و در مسیر بودنم را چک می‌کنم.

ششم حفظ نتیجه
پس از شناخت و برنامه‌ریزی حالا وقت شناختن ترغیب کننده‌هاست. تمام فلسفه‌ها و انگیزه‌‌هایی که به استمرار می‌انجامد.

و در نهایت با این نوع خوداکتشافی و هدفگذاری از مهِ سردرگمی بیرون می‌زنم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *