از ماجراهای جالب و دلچسب امروز هم اگر بخواهم نقل کنم. علاوه بر همهی دوندگیها و جلسات و کارهای معمول یک تجربهی نامعمول داشتم. برای اولین بار جدال یک بچه گربه و یک روباه را از نزدیک دیدم. اول روباه به آرامی و محتاطانه به گربه نزدیک شد جوری که به خاطر فاصله شک کردم به اینکه شاید هر دوی اینها روباهند. به فاصلهی چند قدمی هم که رسیدند؛ چند دقیقه به هم خیره شدند. بعد از مکثی طولانی که گویا برای تصمیمگیری به فرار بود یا خونسردی. ناگهان روباه دهان مبارکش را تا رونمایی از آخرین دندان گشود و جیغی کشید که هرگز پیش از این در مخیلهام هم نمیگنجید. آخر چطور در چنین جثهای چنین جیغی میتواند بنگجد؟ خلاصه از روباه جیغ بنفش و از گربه جست زدن چارچنگولی به سمت دیگر حصار. من که تا همین چند دقیقه قبل قربان صدقهی روباهها میرفتم قدری به چهرهی مظلوم و محبوبشان شک کردم. احتمالا بعد از این محتاطانهتر جانم را برای این عزیزان در طبق اخلاص قرار دهم. و من الله توفیق، تا روز دیگر و ماجرای دیگر😂