چشم میچرخانم. اتاق توی سرم تکان میخورد. شبزدهام بیشتر از دریازدگی. از هر صدای دور و نزدیکی خیال میسازم. خیالی لرزان از مارها و ماشهها. شب را هم دوست دارم و هم ندارم. خیال را هم دوست دارم و هم ندارم. وحشت را، لذت مرموز پشت وحشت را هم دوست دارم و هم ندارم. تلوتلوخوران از شب و خیال و وحشت خودم را به خواب میزنم. به خوابی که هم دوست دارم و هم ندارم. به رویایی که دوست دارم و کابوسی که دوست ندارم. به وجد شبانهای که دوست دارم و خطری که دوست ندارم. به وحشت مرموزی که دوست دارم و دیوانهحالی و حملههای عصبی که دوست ندارم.
همهی اینها با من است با نیمههایی که دوست دارم و نیمههایی که دوست ندارم. قایقی افتان و خیزان از لذت و وحشتها. کناره نمیگیرم. دستم به ساحل نمیرسد. غوطه و ورطه میآزمایم و سینه سپر میکنم. با اینکه میدانم این سینه سپری توخالیست. اما خوش دارم خیال کنم در آزمونگاهم و بهتدریج روحیه میسازم. خوش دارم بترسم تا نترسیدن بیاموزم. ببازم تا بردن یاد بگیرم. بیفتم تا محکمتر قدم بردارم.
چشمم فرو میرود در گیراندازهای خیال. یک پرنده از سایهی چراغ نشسته روی دیوار. پرندهای که نیست و سایهاش که هست. از پرنده به فانوس میرسم. گیر میافتم در خیال دریا. دریایی دور که نیست و رویای خوشی که هست. از دریا و پرنده و فانوس قد میکشم تا قایق. چشم میچرخانم. اتاق توی سرم تکان میخورد. شبزدهام بیشتر از دریازدگی.