بهار اخوت

عادت‌‌سوزی

اگر قرار بود حالم را توصیف کنم با یک کلمه وصفش می‌کردم، اضطراب. سال‌ها با اضطراب زیستم و در یک سال اخیر هیچ احساسی را خالص و خالی از اضطراب درک نکردم. همین حالا که این کلمات را می‌نویسم مضطربم. مزه‌ی تلخی در دهانم حس می‌کنم. داخل شکمم انگار کیسه بوکس دارم. کیسه بوکسی سنگین […]

عادت‌‌سوزی ادامۀ مطلب »

شرح وجد

امروز روز قشنگی بود. قشنگ و پربازده. بخشی از محصول برنامه‌ریزی را طراحی و چاپ کردم و از حس کاربری‌اش سراپا وجدم. بعد از روزها تب و کرختی امروز پرانرژی بودم و بیشتر از ده ساعت کار کردم. با اینکه فشرده کار کردم اما اصلا متوجه گذران زمان نشدم. به قدری احساس شعف دارم که

شرح وجد ادامۀ مطلب »

کله‌کندو

سرم کندوست. با وز وز بی‌پايان هزاران زنبور. بی‌‌کارگاهِ شهدی. افکارِ گزنده تاول به تاول رشد می‌کنند. حجمی بزرگ و دردناک از دلهره و دلواپسی. زهر به زهر اندیشه‌های ناتوانی و ناکامی در سرم می‌ترکند. یک کله زهرم. یک کله زهرِ رخوت. ناامید از حاصلِ عسل. وزوزه‌ای زیر گوشم می‌خواند: «این زهر تمام شدنی نیست.»

کله‌کندو ادامۀ مطلب »

تماشاگر

بیماری کرخت و کم‌حوصله‌ام کرده است. روزها قبل از اینکه بتوانم کاری از پیش ببرم افقی شدم. خستگی، سرگیجه، خواب. خستگی، سرگیجه، خواب. وقتی تجربه نمی‌کنم و از نشخوار عادت فراتر نمی‌روم نوشتن دشوار می‌شود. احساس نادانی و ناتوانی می‌کنم. انگار تماشاگرم اما اثرگذار نیستم. از اینکه بنویسم وحشت دارم. از اینکه ننویسم وحشت دارم.

تماشاگر ادامۀ مطلب »

نگریستنی از جنس شیشه

از هذیان‌‌نویسی نمی‌ترسم اما از انتشارش بیم دارم. گاهی فکر می‌کنم اگر حوصله‌ی شرح و تفصیل ندارم، اگر با حرف نصف و نیمه قرارست حرفم بوی گند طعنه بگیرد اصلا چه سود از انتشار؟ زهرخُلقم. ناامید نه. افسرده نه. عاجز و از پا افتاده هم نه ولی زهر در دهانم می‌چرخد و دلم راضی نیست

نگریستنی از جنس شیشه ادامۀ مطلب »

بعدا برای مردن

1⃣امروز تب بیشتر از روزهای دیگر بود. در همین چند روز بیماری به‌قدری ضعیف شدم که نمی‌توانم روی پایم بایستم. دست و پایم اغلب در حالت خواب‌رفتگی است‌. کم‌تحمل و زودرنج شدم و وضعیت روانم بی‌ثبات است. وحشت از سر و کولم بالا می‌رود. در پس‌زمینه‌ی ذهنم مدام فاجعه‌‌پردازی‌ست. مواجه شدن با هر فاجعه‌ای در

بعدا برای مردن ادامۀ مطلب »

واژه‌های گره‌گشا

تمام دیشب و امروز در تب سوختم. درد و دما لحظه به لحظه اوج می‌گرفت و هوشیاری دم به دم افت می‌کرد. به خود می‌پیچیدم و راه رهایی نمی‌یافتم. با دکتر تماس گرفتم. نسخه پیچید. مسکن و مایعات و استراحت. بیشتر از استیصالِ ضعف و بی‌قراری از نظر روانی تحت فشار بودم. وحشت از حال

واژه‌های گره‌گشا ادامۀ مطلب »