بهار اخوت

ارزان نباش

من عاشق مفهوم‌گریزی و مفهوم‌پردازی‌ام. عاشق گریختن از مفاهیم معمول کلمات در فرهنگ عامیانه و یافتن معناهای تازه برای همان کلمات. به جای کنار گذاشتن واژه‌های دستمالی شده به منافع کثیف، زردانگاره‌ها یا معانی پست. آن‌ها را بیرون می‌کشم و با رخت و آرایش نو می‌آرایم. مدت‌ها بود این اصطلاح رایج را سبک، سنگین می‌کردم. […]

ارزان نباش ادامۀ مطلب »

از دوست داشتن

هر بار که دیگری را دوست دارم انگار یک بار دیگر خودم را دوست دارم. هر بار که عاشق می‌شوم انگار دوباره عاشق خودم شدم. چگونه؟ از راه جست‌وجوگری‌. جست‌وجوی علاقه و سلیقه‌ام در دیگری. کاوش ماهیت مطلوب و تکامل‌یافته‌ام در زندگی‌های دیگر. اینچنین خودمهرورزی و خوداکتشافی را دوست دارم. آگاهانه دوست دارم.

از دوست داشتن ادامۀ مطلب »

رنج و لذت شاعری

اغلب نوشتن یک مفهوم کهنه در شعر نو سخت و طاقت‌فرساست. مدام به کلیشه و تقلید می‌افتم. مثلا امروز بنا داشتم شعری بسازم با این مضمون که تو آفتابِ زندگی خودت هستی. اما هر بار به تقلید افتادم. طلوع کنطلوع کنکه آفتاب تویی صدای اِبی به گوشتان می‌رسد؟ نه؟ هم آفتاب توییهم شب سیاه توییبیا

رنج و لذت شاعری ادامۀ مطلب »

تعادل بین عقل و دل

من عاشق شعرم. عاشق خلاقانه دیدن و ذوقیدن. دلم می‌خواهد شعر را به آشپزخانه ببرم. شعر را به صف نانوایی و مغازه‌ی قصابی ببرم. زمان انجام کار اداری شعر غرغره کنم و موقع پرداخت قبض آب و فاضلاب پچ‌پچه‌های شعر در تنم حس کنم. بااین‌حال شعر همیشه کافی نیست. لازم‌ست میان شاعرانه دیدن و شعور

تعادل بین عقل و دل ادامۀ مطلب »

ضرورت اقدام

بعضی روزها نوشتن دشوارترست. چاره چیست؟ نوشتن. نوشتن از ناتوانی در نوشتن. نوشتن از تنگی وقت، کندی، کسالت، مسئولیت و مشغله. امروز بیشتر از هر زمانی معتقدم نوشتن با نوشتن آغاز می‌شود. نه با رویای نوشتن. نه با وعده‌ی امروز و فردا. نه با فرشته‌ی الهام و نازل شدن ایده. نه فقط برای نوشتن بلکه

ضرورت اقدام ادامۀ مطلب »

چرا زنده‌ای؟

گاهی این سوال را از خودم می‌پرسم. چرا زنده‌ای؟ جوابم به این پرسش گاهی قدرتمند و گاهی بی‌رمق است. گاهی هم خودم را جای دیگران می‌گذارم و به این سوال پاسخ می‌دهم. نسبت به شناختی که از آن آدم‌ها دارم و اثری که روی زندگی‌ام می‌گذارند جواب‌ها متغير است. اما امروز این سوال را جور

چرا زنده‌ای؟ ادامۀ مطلب »

وجد اکتشاف

هر چه بیشتر می‌آموزم، بیشتر احساس حماقت می‌کنم در برابر همه‌ی چیزهایی که نمی‌دانم. بااین‌حال میلی سیری‌ناپذیر درونم احساس می‌کنم. میلی سیری‌ناپذیر که اجازه نمی‌دهد از آموختن ناامید شوم و دست بکشم. میل و وجدِ اکتشاف. لذتِ کودکانه‌ی کنجکاوانه با جهان مواجه شدن به اندازه‌ای‌ست که می‌تواند بر رنجِ ناآگاهی پیروز شود.

وجد اکتشاف ادامۀ مطلب »

جان‌پناه

زندگی که دِقم می‌دهد می‌روم به پناهگاهم. خواندن، نوشتن، کشیدن، ساختن. امروز ده ساعت چسبیدم به کار هنری. نه تمرکز خواندن بود نه حوصله‌ی کشیدن. خروجیِ بی‌حوصلگی و غصه شد قصه‌ای هزار رنگ. اتاقی ساختم از رنگ سرریز. رخت عزای هر وسیله‌‌ی رنگ‌شدنی را درآوردم. به جزئیات هم رحم نکردم. بعضی وسایل هم با وصله‌پینه

جان‌پناه ادامۀ مطلب »

دل کندن از توهم

باید از این امیدهای کوچک بی‌مایه دل بکنم. باید از این باورپردازی‌های بی‌ریشه و کلیشه و بی‌اعتبار بیرون بزنم. رنجورم. روان‌رنجورم. هزار فریادِ برنیامده در وجودم لب دوختند. هزار دهان می‌خواهم تا هر فریاد را آزاد کنم. اما از فریاد خالی چه حاصل؟ هزار دهان هم اگر بگشایم؛ هزار زبان هم اگر باز کنم؛ مگر

دل کندن از توهم ادامۀ مطلب »