عادت‌‌سوزی

اگر قرار بود حالم را توصیف کنم با یک کلمه وصفش می‌کردم، اضطراب. سال‌ها با اضطراب زیستم و در یک سال اخیر هیچ احساسی را خالص و خالی از اضطراب درک نکردم. همین حالا که این کلمات را می‌نویسم مضطربم. مزه‌ی تلخی در دهانم حس می‌کنم. داخل شکمم انگار کیسه بوکس دارم. کیسه بوکسی سنگین با تجربه‌ی ضربه‌های بی‌وقفه. تعداد و شدت مشت‌ها از محاسبه خارج است. هر مشت جوری به سمتم می‌آید که تمام پیکرم را می‌لرزاند و رد سوزش زخمی نادیدنی بر بدنم باقی می‌گذارد. زخمی ترمیم‌ناپذیر که از روی پوستم تا عمیق‌ترین اندام‌های داخلی‌ام احساس می‌شود. مردمک‌هایم در حرکات ناخودآگاه، آنی و مدام در حدقه‌های گشاد و وحشت‌زده‌ی چشمم می‌لرزند. دست‌ها و پاهایم سست و کرخت است. قلبم در حین تپیدن ضرب می‌گیرد و در رگ‌های منقبض از اضطرابم، لرزش پمپاژ می‌کند. اضطراب با هر نبض به شدت حمله می‌کند و ثمرش نوعی درد و وحشت و سستی مزمن در تمام اعضاست. یک تنه سمفونیِ اجرایِ خشن اضطرابم. یک آهنگ گوش‌خراش و تن‌خراش و جان‌خراشم.

بعضی روزها وجد و شادی هم هست اما به طرز اعجاب‌آوری زیرِ پوستِ اضطراب. بوی متفعن اضطراب، سرمای پایدار و چندش‌آور وحشت در عمیق‌ترین نقطه‌ی هستی‌ام جولان می‌دهد. من حامل گسل‌های ناپایدارِ تشویشم. من پس‌لرزه‌های ناامنی و ناپایداری را حتی در عمیق‌ترین بوسه‌ها و لبخندها هم چشیدم. طعمِ زهرآگینِ شکرهای ناخالص را در حافظه‌ی مذاقم ضبط کردم.

بااین‌حال می‌دانم این تمام زندگی نیست. خوش دارم خیال کنم این تمام زندگی نیست. شاید شعف پنهانم برای سرسختانه مقاومت کردن از همین انگیزه برمی‌آید. از انگیزه‌ی تجربه‌ی لحظه‌ای خالص و خام. نه فقط برای تجربه‌ی شادی خالص و عمیق بلکه برای چشیدنِ دوباره‌ی لحظه‌ای خام و بکر که هیچ بغض و تنش و وحشت مرموزی را چنگاچنگِ جان و تنم ادراک نکنم.

دوران‌های کوتاهی در زندگی‌ام داشتم خالی از اضطراب. دوران‌های مختصری که به قدر کافی قدردانش نبودم. مثل همین حالا که مطمئنم قادر نیستم به‌قدر شایستگیِ نعمت، قدردان سلامتی‌ام باشم. یا قدردان همین آزادی نصف و نیمه و یا قدرشناسِ هزار و یک امکانات و منابعِ ریز و درشتی که با عادت از چشمم افتادند. کاش بتوانم با تقویتِ توانایی از اضطرابِ ناپایداری و آسیب‌پذیری بکاهم. کاش لااقل بتوانم از همین امکانات و منابعِ در دسترس عادت‌زدایی کنم. کاش بهتر ببینم، بشنوم، تجربه و ادراک کنم. زندگی استحقاق توجه تام و قلب گشاده‌ام را دارد. زندگی را که چون ارزان به دست آوردم ناچیز می‌شمارم. همین زندگیِ ناخالص و زهرمار از پشت فیلترِ اضطراب. همین زلزله‌ی پایدار و جان نااستوار. همین زیست و زمانِ مشوش را اصلا به قدر شایستگی قدر ندانستم. با این مردمک‌های گشاد آنطور که باید ندیدم و به قدر لیاقت حیرت نکردم.

برای من که عاشق عادت‌سازی‌ام یادگیریِ عادت‌زدایی می‌تواند نجات‌بخش باشد. عادت‌زدایی برای رسیدن به کامیابیِ حقیقی. عادت‌زدایی برای پذیرش قدرت اثرگذاری. عادت‌زدایی برای چشیدنِ خالص زندگی. اصلا همه چیز باید به‌جا و به‌موقع باشد. در خدمتِ زندگی. همسو و هماهنگ و متحد با تجربه‌ی عمیق و خالص زندگی. گاهی عادت‌سازی لازم‌ست برای احیای قدرت، گاهی عادت‌سوزی برای زنده‌داشتِ لذت. درک این واقعیت را دوست دارم. حتی از پشتِ مشت‌های محکمِ اضطراب. حتی از پسِ مزه‌ی فلزیِ ترس. حتی ناخالص و رنجور و ضعیف و کدر باز، زندگی را دوست دارم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *