سوراخ آزادی
تبر را فرود آوراین شعرِ بیسر رابکُشهر بار میگویم:«نوبتِ بریدنم است»و توهمیشه کُندیاندیشهی تبر دارمدر کُندهی سرمو آتشنام دیگریستبرای ادامهدر خانهامراهِ آسماناز سوراخ روزنامهای میگذردکه شبانهدر پنجره شکافتمیک روز مادربزرگم گفت:«دود از کُنده بلند میشود»بعد از آنسوراخ دوم پیدا شددیدمچطوردودبالا میرودبیآنکهبه شومینهبرگردد