سلولگزین
بندگریزمدر اضطرابِ همیشهی بندی دیگرپرانتز بندی را میبندمباز به نقطه نمیرسمبه بندی دیگر میافتم
بندگریزمدر اضطرابِ همیشهی بندی دیگرپرانتز بندی را میبندمباز به نقطه نمیرسمبه بندی دیگر میافتم
آیا اسرار پیکرم را بر تو گشودمتا آبستنم کنیبه نطفهی وحشت؟مگر قیم نیستی؟طفلت را چرا جا گذاشتی؟
در شورشگاهکودکی فرامیخواندمانفرومیرویم در دروغهای صادقانهبه هم میگوییم:مراقب خودت باشمکثیدوباره:مراقب خودت باشدلگرمیم هنوزبه تکرار این خیال کودکانهتا با شیوهای دیگربگویمدوستت دارمبگوییدوستت دارموگرنه کیست که ندانددر غافلگیریِ جنگحتی مادران هماز مراقبت ناتوانند
⭕️وضعیت جسمی و روانی این روزهاچند روزیست که از نظر جسمی و ذهنی در بدترین حالم. بدندردهای شدید دارم و ذهنم مدام از من جا میماند. دائم با فراموشی درگیرم و موقع صحبت با شریک تکانشگرم، تمرکز ذهنیام را از دست میدهم. گاهی باید یک جمله را چند بار تکرار کنم تا بفهمم واقعاً چه
روایت سماجتهای کودکانهام ادامۀ مطلب »
سالهابه جهان نگریستماز تابوتی به تابوت دیگرو هرگزدستم به زندگی نرسیدمن در تمام سرزمینها مردهاممن بازمانده نیستم
من بازمانده نیستم ادامۀ مطلب »
نامهی دیشب، نتیجهاش شد سرآغاز یک روز متفاوت. اگر بخواهم امروز را خلاصه کنم، باید بگویم شانزده پومودورو صرف پروژهی محصول «رستنگاه» شد و سه پومودورو را به اولویتها اختصاص دادم. آنچه امروز را از روزهای پیش متمایز کرد، اشتیاق و نظمی بود که از نامهی دیشب دریافت کردم. نامهای شفاف و دوستانه؛ گفتوگویی مستقیم
نتیجهی نامهی نامعمول ادامۀ مطلب »
امروز آرامش عمیقی دارم. سرخوشِ خلوتم. لایههای مختلف درون و پیرامونم را به جادوی نظم آراستم و سر از پا نمیشناسم. با برنامهریزی و برآورد چندگانهی نتایج محتمل، از سلطهی ناپایداری رهیدم. در حین مراقبه با نوشتن بودم که ناگهان از دل مسئلهای بلندآزار، به ایدهای وسوسهگر رسیدم. مدتهاست که صبح بیدار شدن برایم عذابآور
نه که نخواهم بنویسم. نمیتوانم. در شکم شرم افتادم و اسیدِ رقت تجزيهام میکند. روزها و روزها فقط فریاد زدم. تمام کوسنها و بالشهای خانه صدایم را شنیدهاند. دیشب شاید هزار بار فریاد کشیدم چرا و پاسخی نیامد. چون اصلا پاسخی نبود. پنجرهها را با قدم اندازه کردم. فقط در همین اندازه. نه بیشتر. تصور
ای شهاب آرزوقد فراز کنبه ابرها بگوکه از ستارههاحصار بشکنندبگریندبغرند بر زمین بگو اگر شهامت گلایه نیستچرا سایه سایهاز شب سیاه ماعبور میکنید؟ما که تشنهی شنیدنیمچرا سد نور میکنید؟