نوشتن از ننوشتن

بیا از ننوشتن بنویسیم. وقتی نمی‌توانیم بنویسیم. راستش الان اصلاً نمی‌توانم بنویسم. پس فقط می‌توانم درباره‌ی همین بنویسم. درباره‌ی ناتوانی‌ام در این لحظه. ناتوانی‌ام در گفتن، نوشتن، ناتوانی‌ام در خوابیدن یا بیدار ماندن.

می‌نویسم نمی‌توانم بنویسم تا بر ننوشتن بشورم. ننویسم چون نمی‌توانم بنویسم؟ چه مزخرفاتی. ابداً تسلیم این لحظات عقیم نمی‌شوم. می‌نویسم و راه نوشتن را باز می‌گذارم و به انگ‌های ناتوانیِ ذهنم دهان‌کجی می‌کنم. نمی‌توانم. نمی‌توانم. نمی‌توانم. پرت و پلاست. مگر مُردی که نتوانی؟ مگر بی‌سوادی؟ مگر دست نداری؟ مگر کله‌ات پوک است؟ بالاخره توی کله‌ی گنده‌ات چهار تا نشخوار بی‌فایده که رژه می‌رود از همان بنویس.

برای چه کسی می‌نویسی؟ برای خوشامد و بدامد چه کسی؟ بیشتر آدم‌های کره‌ی زمین حتی نمی‌دانند وجود داری. اگر ننویسی اندازه‌ی همین نوشتن هم وجود نداری. اگر می‌خواهی اندازه‌ی چند خط هم شده وجود داشته باشی باید بنویسی. باید با نوشتن بهایش را بپردازی. بهای چه چیزی را؟ بهای زنده بودنت را. بهای هوایی که نفس می‌کشی. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنی. بهای آدم‌هایی که در زندگی داری. بهای داشتن کسانی که دوستشان داری. بهای نوشتن را. بهای رفیق همیشه حاضرت، بهای دوست امن و شنوایت، بهای آغوش همیشه گشوده‌ی نوشتن را.

تو که بهتر از هر کسی می‌دانی اگر نوشتن نبود تا الان باید هزار بار دق می‌کردی. پس چرا برای جان‌پناه و معشوقت انقدر ناز می‌کنی؟ بنویس. همین‌ها را بنویس. بنویس می‌نویسم چون مدیون نوشتنم. می‌نویسم حتی وقتی فکر می‌کنم مغزم از فکر کردن دست برداشته. وقتی کسل و بی‌رمق و خسته و بی‌حوصله‌ام می‌نویسم. مثل وقتی کسل و بی‌رمق و خسته و بی‌حوصله‌ام اما به صورت یک دوست لبخند می‌زنم. دست یک کودک را نوازش می‌کنم. به حرف یک زن پیر و دلشکسته گوش می‌دهم.

این نشان می‌دهد که هنوز می‌توانم نسبت به نوشتن گشاده باشم. می‌نویسم تا قدردان نوشتن باشم. تا در افت و ناکامی و ناامیدی هم مجرایی برای امید باز بگذارم. اگر دیوارهای رابطه بی‌نفوذند با نوشتن منفذ می‌گشایم. تیشه می‌زنم با کلمات. پنجره می‌‌‌گشایم. پنجره می‌سازم.

خب معلوم شد که نمی‌توانم ننویسم. حتی اگر نتوانم بنویسم. دیگر بهانه‌ای برای ننوشتن ندارم. آخییییییییش.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *