دیروز روز سختی بود. باید بر چیزهایی غلبه میکردم که دشوار مینمود. داستان پریروز اتفاق افتاد. با خودم گفتم: بیا پیله پاره کنیم. زنگ بزنیم به یک آشنای قدیمی.
پیام دادم. حال و احوال کردم. تسلیت گفتم. برای غیبت طولانیام در مراسم و دورهمیها عذرخواهی کردم و به خانه دعوتش کردم. برایم سخت بود اما میخواستم روی ترسم پا بگذارم. تمام روز مضطرب بودم. نزدیک به آمدن مهمان داشتم از هوش میرفتم. تپش قلب، بغض، وحشت و اضطراب داشتم، بیش از حد معمول.
به محض وارد شدن مهمان به خانه کنترلم از دست رفت. نفسم به شماره افتاد و اشکم جاری شد. چه شرمی داشتم. نه قدرت ترجمهی احساساتم را داشتم که یکی دوتا نبود. نه ذهنم برای کنار هم گذاشتن کلمات متمرکز میشد. وا رفته بودم.
بااینحال چند دقیقه بعد خودم را یافتم. ۱۵ دقیقه یا کمی بیشتر لازم بود تا خودم را پیدا کنم. خوش و بش کردیم. گریستم. خندیدیم. اوضاع ظاهراً خوب پیش میرفت تا نوبت به مفاهیم عمیقتر رسید. از تنهاییام پرسید. من هم جریان انتخابم را گفتم. از دلایل بلندمدت تا زنگخطرهای آخر که چشمانم را گشود و امیدم را قطع کرد. مهمترین دلیلم گفتوگو بود. گفتم: در رابطهای که گفتوگو نیست هیچ عمقی شکل نمیگیرد، هیچ مسئلهای حل نمیشود، هیچ تفاهمی وجود ندارد. نمیخواست گفتوگو کند و اصلا این را عیب نمیدانست. ترجیح میداد بگوید: مغزم نمیکشد، همینم که هستم.
مهمان پرید وسط که مشکل تو جای دیگریست. تو باید دنبال رگ خواب طرف باشی تا تغییرش دهی. مثالش حرکت گاو بود. گفت برای هدایت گاو نباید مقابلش بایستی باید با گاو بدوی و کمکم شاخش را بچرخانی.
من🧐. گاو🤨. شخص مقایسه شونده😶. مهمان🤗. بله مهمان ادامه داد تو زنی و یک زن یا سرپرست دارد یا تنهاست. حالت دیگری وجود ندارد. زن تنها لقمهی آماده است. چه بخواهی، چه نخواهی. تازه تو ضعیف و منزوی و ناشادی. اصلا تنهایی برای تو ناممکن است. تو باید تغییر کنی. من برای آشتی دادن آمده بودم. تو کمالگرایی و از رابطه انتظارات فراواقعی داری. چند تا مثال دیگر هم زد که مو به تنم نماند. ربط دادن شقیقه و چیز. همان چیز دیگر. بله.
اگر چند سال پیش بود به خودم شک میکردم. اجازه میدادم طرف با چهار تا کتاب زردی که خوانده یابو برش دارد. قوت میدادم به خودشیفتگیِ مردسالارانهاش. اما اصلا خودم را نباختم. خشمگین شدم ولی تن صدا و ادب کلامم را تغییر ندادم. خونسرد و کمی معترض دلایلم را شرح دادم. من خواستار یک رابطهی سالمم. پیشنیاز چنین رابطهای گفتوگوست. گفتوگو چه در مسائل خصوصی رابطه، چه در مسائل مالی و امور سطحی، چه در توافق و تربیت فرزند و چه در امور متعالی مثل یادگیری و بینشپروری ضروریست. من چهار اولویت اصلی برای رابطه دارم. گفتوگو و حوصلهی هماندیشی، یادگیری و مطالعه، تعهد و وفاداری و روحیهی همکاری. چهار اولویت اصلی من غیرقابلچشمپوشیست و با اولویتهای رابطهی قبلی یعنی خوشگذرانی، خوشگذرانی و خوشگذرانی تفاوت دارد.
زد به صحرای کربلا که تو آدم شادی نیستی. تو یک زن متوسطی. زیادی خودت را دست بالا گرفتی.
پرسیدم: برای چه کسی؟ برای چه کسی همهی اینها نیستم؟ رابطه انسانسازست. گفتوگو و روحیهی همکاری موجب تغییر. من در یک رابطهی عاطفهسوز و داراییسوز بودم. نقش مادر را داشتم. مراقبت افراطی، هشیاری مستمر و مسئولیتهای تمامنشدنی در کار بود. خسته بودم. میگفتم اما شنیده نمیشد.
در یکسال اخیر، با بدهی بزرگی دست و پنجه نرم کردم. در راهاندازی یک برند سهیم بودم. عادات سازنده ساختم. در تنهایی با جنگ مواجه شدم. خیانت در عهد را تجربه کردم. به تنهایی اسبابکشی کردم. برای زندگیام معیار ساختم. یادگیری را متوقف نکردم. زیرساختهای برند شخصیام را آماده کردم. آرشیوی از افکار، دغدغهها، شرح مسائل، معیارها، آموختهها و برنامههایم ساختم. برنامهریزی کردم. رفاقت را بیشتر شناختم. با بهترین دوستم وقت گذراندم. روی خودگوییهای منفیِ پیشینم کار کردم و بهبودشان دادم. یاد گرفتم محترمانه نه بگویم و مسئولیت چیزی را که نمیتوانم نپذیرم. نظم خوابم را برگرداندم. وضع کابوسهایم را بهتر کردم. روی بهبود تغذیهام تمرکز داشتم.
از همهی اینها مهمتر من علیرغم ترس پیش رفتم. من هر روز با وحشتم جنگیدم. معتقدم شجاعت فقدان ترس نیست بلکه ایستادن علیه وحشت و اقدام علیه پرواست. به این معتقدم و این مانیفست را هر روز به خودم یادآوری کردم. زندگیاش کردم.
هر چه میگفتم کافی نبود. همهی اینها و صدبرابر بیشتر از این. من مرد نبودم. و در نگاه او همین برای کافی نبودن کافی بود.
این موجوديت و شیوهی ابراز جدیدی که در خودم میدیدم غافلگیرم کرد، علاوه بر این آگاهیام نسبت به بحث. پیشتر مثلا سه یا چهار سال پیش این آدم را این شکلی نمیدیدم. نمیتوانستم معیار مشخصی برای نقدش داشته باشم. نه این آدم و نه بقیهی اطرافیانم را.
میرنجیدم اما نمیدانستم چرا. نمیتوانستم از موجودیتم دفاع کنم. دستهبندیهای کلی میساختم. فلانی سمی است. فلانی روشنفکرست. فلان محیط منفی است. از این کلیشههای جمعیِ بیاثر. این کلیگویی و موهومنگری روی عزتنفسم اثر مستقیم داشت. برای سنجش تواناییها، مرز و حقوقم به بیرون از خودم چشم دوخته بودم در حالی که آن بیرون خبری نبود. مگر چند نفر مرا قد خودم میشناسند؟ با ظریفترین ضعفها و قوتها و احساساتم.
این مشاوران و مصلحتاندیشانِ جوگیر که خودشان را نخود هر آشی میدانند. این دریاهای به عمق یک بند انگشت که دانش و تجربهی خود را از کوچه و خیابان و سریالها و فیلمها و کتابهای زرد میگیرند. این پراکندهاندیشان و متوقعان را چطور معیار سنجش خودم کرده بودم؟
اینها که اصرار دارند چرخ را از نو اختراع کنند. آن همه پیشینهی تحقیق و سنجش و علم و هنر و ادبیات را کنار گذاشتند و چسبیدند به تجربهی محدود چندروزهشان. آنقدر جوگیر و سادهنگرند که خیال میکنند از این همه تحقیق و دانش تخصصی بیشتر میفهمند.
متعجب بودم که هر چه بیشتر زنانگیام را تحقیر میکرد من بیشتر در تلاش بودم به ویژگیهای انسانیام اشاره کنم. گفتم: من تلاش کردم و خوب هم تلاش کردم. به علم و آگاهی و تکنولوژی و درمان چنگ زدم. حتی در دوران جنگ آموزش دیدم. بعد از جنگ بزرگترین دغدغهام دستهبندی و ذخیرهی آموزشهایم به شکل آفلاین بود. هر جا اشتباه کردم نقطهضعفی در خودم یافتم و برای بهبود فکر و عملکردم از متخصص آن حوزه کمک خواستم. یا آموزش دیدم یا مشورت خواستم.
هیچگاه زن بودنم باعث نشده کمتر از مردی بفهمم. کاهلتر از مردی باشم. برای جلب رضایت و توجه، طبق فرهنگِ بیمارِ رایج، خودم را به ضعف و خنگی و حمایتطلبی نزدم. من یک انسان ناقصم؟ بله مثل تمام انسانهای دیگر. ناقص به خاطر ضعفها و نیاموختهها و اصلا ماهیت انسانی آسیبپذیرم. ضعیف به خاطر گوشت و پوست و مغزی آسیبپذیر که در معرض هزار عامل مرگبارست. به خاطر فرهنگی سطحی و کلیشهجو. به خاطر موقعیت جغرافیایی پرخطر. اما نه به خاطر زنانگی.
زنانگی من شاید در نگر جامعهی مردسالار ضعف شناخته شود اما به عقیدهی من فقط یک قالب انسانی است. نه مایهی مباهات و نه دلیل حقارت. آنچه وجود انسانی مرا ارزشمند یا توانمند میکند نگرشم، عملکردم، تلاشم و از همه مهمتر پاسخم است به پیرامونم. پاسخم به رنج، درد، اضطراب، وسوسه، مسئله، وظیفه، تعهدات و تهدیدهاست که ویژگیهای انسانی مرا تعیین میکند.
البته که به حمایت قانون، فرهنگ و جامعه هم نیاز دارم. تلاش در محیط زنستیز به مراتب دشوارترست از جامعهای سالم و برابر. تلاش مضاعف برای حقوق بدیهی، کسالتبار و روحیهزداست. اما هیچگاه خودم را به خاطر وضعیت نمیبازم. به دلیل شرایط نامناسب تن به هر ذلت و موقعیت نامطلوبی نمیدهم. جنگیدن برای حقوق طبیعی سخت است. بااینحال زیستن در رقت و روزمرگی و احتیاج و ضعف و کمکاری و فرودستی سختتر است. جنگیدن برای برابری دشوارست اما جنس دوم بودن به مراتب سختترست.
به اینها باور داشتم اما در این گفتوگوی نابرابر اطمینان یافتم که نه فقط در پستوی ذهنم بلکه در زیست و واکنشم نیز چنین شدم. باورها فقط در من آرشیو نشده بودند بلکه در جای لازم میتوانستند ابزار نقد و تحلیل و تفکر و بازخورد من باشند.
از اینکه دوستی معتمد چنین نظراتی میداد دلشکسته بودم اما به خودم برچسب نزدم. از اینکه به خیال خودم این آدم را روشنفکر میدیدم و حالا در موقعیت واقعی انقدر سطحی و دگم مییافتمش متعجب بودم اما دلم گرم بود به منابع رشد و شناختم.
همهی اینها و صد برچسب دیگر هم نمیتوانست مرا به توانایی و هویتم بدبین کند. با اینکه پیشتر میتوانست. شش سال پیش اگر یک آدم پیدا میشد که در مورد مسائل خصوصی و شخصیام نظر میداد تا هفتهها به هم میریختم. خودسنجیام بیرونی بود. اما حالا بهوضوح میدیدم که عزتنفس بیشتری دارم.
این را فقط خودم نمیدیدم. مهمان هم میدید. میدید و دندان میفشرد. میدید و لبخند میباخت. میدید و حرص میخورد. میدید و نمیتوانست ببیند. تا پاسی از شب صحبت کردیم. او فشار میآورد و من دفاع میکردم. از یک جایی به بعد کلافگی و خستگی از صورتش میبارید. در تمام عمرم انقدر کلافه و خسته ندیده بودمش. وقتی دریافت من برای موضعم استدلال دارم جا خورد. از دیدن این همه تغییر و مقاومت متعجب بود. نمیخواست بپذیرد همزمان میتوانم محترم رفتار کنم اما قاطع هم باشم. در تمام عمرم اینچنین رفتار قاطعی بروز نداده بودم و این غافلگیرش کرده بود.
تغییراتی دیگری هم میدید. اینکه دیگر لبخندهای ساختگی تمام عمرم را نداشتم. لبخند رضایتی که یک عمر روی صورتم جراحی شده بود تا پذیرا و راضی باشم. پذیرا و راضی از هر شرایطی. این را بین مکالماتمان دریافتم. خودش اشاره کرد. من هم اعتراف کردم ترجیح میدهم خودم باشم. بسیار سخت بود اما آن واکنشهای ساختگی را از دوشم برداشتم. نه فقط به نفع خودم بلکه به احترام مخاطبم. باید با زبان بدن هم صادق باشم. این تعارفات و تظاهر به رضایتهای افراطی حالا به نظرم ریاکارانه میآید. من حق دارم همزمان با احترام و آداب اجتماعی، خودم را هم زیست کنم و حرف دلم را بزنم.
مهمان به شکل عجیبی به خودش میپیچید. راه و بیراه سیگار دود میکرد و قدم میزد. هر جا صحبت از توانمندی یا حقوقم بود مرتب حرفم را قطع میکرد. در یک مکالمه بیش از ده بار این کار را تکرار کرد تا وقتی مطمئن شد دیگر به ادامه دادن حرفم تمایلی ندارم.
بالاخره خداحافظی کردیم. او زار و خسته و من آرام و پذیرا. نیازی به راضی کردنش نداشتم. ته دلم حالم خوب بود. میدانستم باورهایم فقط در پستوی ذهنم رسوب نکردند بلکه در استدلال و رفتارم هم نمود دارند. خوشحالتر از اینکه میتوانستم زودتر بخوابم. با تمام وجود خسته بودم و نمیخواستم نظم و سلامت خوابم باز از دست برود.
اما زهی خیال باطل. چند قدم بیشتر دور نشده بود که پیام داد. در ظاهر با مهربانی اما در باطن برای تحت فشار گذاشتن. با شناخت از ترسها و خط قرمزهایم. فشار میآورد و نه میگفتم. هر چه از او اصرار از من انکار. دست آخر هم حرف خودش را زد. انگار اصلا مرا نمیشنید. خسته بودم. منطقم از کار افتاده بود. شوکه بودم.
واقعیت را نمیتوانستم بپذیرم. اینکه آدم امن و عزیز زندگیام برای تحت فشار قرار دادنم داشت بازی روانی میکرد. اینکه او را در هویت یک هیولا میدیدم برایم باورکردنی نبود. هدفش ترساندن و بههمریختنم بود و با شناختی که داشت موفق شد.
تمام وجودم در وحشت و میل به خودتخریبی میسوخت. سراسر اضطراب بودم و هم مرگ را میخواستم، هم از آن گریزان بودم. سراپا دوگانگی. سراپا وحشت. هر چه میگذشت بدتر میشدم. نفسم تنگ میشد و صدایم در باتلاق گلوی منقبضم فرو میرفت.
چسبیدم به کاغذ. یک دفتر بزرگ همیشه کنارم دارم که همه جا با خودم میبرم. کنار مبل، تخت، میز کار. با این پیشفرض که به نوشتاراندیشیام کمک کند. در آن شوریدهحالی این نزدیکی به منبع برونریزی به دادم رسید. چند ساعت بیپروانویسی نجاتم داد. در حال خودابرازی مکتوب از خستگی بیهوش شدم. صبح باز پیامش روی گوشیام بود. نوشته بود «از مواجهه با دنیای واقعی میترسی نه؟» مطمئن شدم بازی روانی راه انداخته. در رفتارش رگههای خودشیفتگی را دیده بودم و حالا میخواست با تخریب من احساس پیروزی کند.
گفتم بله. فهمیده بودم هیچ خودشیفتهای را نمیشود قانع کرد. با خودم گفتم: چه تلاش بیهودهای؟ سعی داری کسی را قانع کنی که با منطق و استدلال پیش نمیرود. بلکه به هر نحو دنبال پیروزی است. گفتم: بله اما در ادامه خواهش کردم فعلا ارتباطمان را مخصوصاً ارتباط حضوریمان را قطع کنیم. من سعی میکنم مکالمات دیروز را فراموش کنم تو هم برای حریمم احترام قائل شو.
قرار گذاشتیم تا وقتی من دوباره اطلاع ندهم پیامی دریافت نکنم. پذیرفت. اما حتی در پیامهای آخرش هم به تخریب کردنم ادامه داد. خب در آن موقعیت من آدم روز بودم. انرژی کافی داشتم. واقعیت را هضم کرده بودم و اصلاً مهم نبود پیروز مکالمه باشم. فقط میخواستم در امنیت باشم و مخاطبم را تحریک به خشونت نکنم.
اجازه دادم احساس قدرت کند. فرض گرفتیم که من بدبین شدم و آمادگی پذیرش ندارم. اصلا اهمیت نداشت. در ذهنم من یک زن کافی بودم.
من یک زن کافیام. یک انسان کافی. جنسیتم را ضعف یا برتری نمیدانم.
نیازی ندارم خودم را به دیگران اثبات کنم. جنسیتم را در تضاد با استقلال یا تصمیم درست نمیبینم. برای انتخاب به استدلال و معیار و شواهد تکیه میکنم. میتوانم زمان درست تصمیمگیری را تشخیص دهم. وقتی حساس، زودرنج یا تحت تأثیر ضعف جسمانیام تصمیم نمیگیرم، اقدام نمیکنم.
روی نقاط ضعفم سرپوش نمیگذارم. برای سلامت روان و جسمم خودم را از متخصص بینیاز نمیبینم. اما اجازه نمیدهم به خاطر ضعفهایم در دام رابطههای آسیبزا بیفتم. بلکه حلزونوار و پذیرا روی رشد و تواناییام تمرکز میکنم.
اشتباهم را میپذیرم. پیش از این با پیشفرض اعتماد نقطهضعفهایم را افشا کرده بودم. اشتباه میکردم. افشایِ آسیبپذیریها فقط باید در اتاق درمان اتاق بیفتد. مسائل خصوصیام را برای دیگران توضیح دادم. چه نیازی بود؟ چرا باید خودم را به دیگران اثبات میکردم؟ و البته اشتباهات دیگری که حتی خودم نمیدانم.
بیشتر از هر زمان خود را محتاج آموختن دیدم. فهمیدم یادگیریِ درست آزادی است. هم آزادی از تعصب و دخالت و گروهستیزی و نژادپرستی. هم آزادی از ضعف و رقت و عزتنفس پایین. هم آزادیِ انتخاب. آزادی برای انتخابهای بیشتر، قدم زدن در راههای تازهتر، پیوستن به جامعهای سالمتر و سازگارتر.
یادگیری، خودکاوی و توانورزی کمکم میکند تا در مقابل آیینههای محدبِ آدمیزادی با تصویر روشنی که در ذهنم از خودم ذخیره کردم دچار خودکمبینی، ناتوانی یا سقوط نشوم.