شعرماسیدگی
زیر دندان سگشعری میجوشدبزاقآلوداشتیاقی سوزان که بیقرارماسیده در دهان شاعر
در شهرِ مردگانفشفشهای برخاستدر حدقههای حیرتِ مردگانبرقی نشستبرق یافتنِ دکمه سردست طلابر آستینِ کتیهزارپاره
بیشتر از یکسال است که منظم نوشتم. در سختترین روزها هم ارتباطم را با نوشتن حفظ کردم. حالا با اطمینان و وضوح بیشتری هدفم از نوشتن را میدانم. اکنون نوشتن با بخشهای مختلف زندگیام گره خورده است. نوشتن برای وضوح و تخلیه هیجاناتنوشتن پناهگاه احساسات من است. جایی که میتوانم به خودم بپیچم، گریه کنم،
نوشتن ابزاری برای بهبود ادامۀ مطلب »
شاهداگر هنوز زیرِ نورافکنیاز میانِ تماشاگرانِ بیچهرهبه مندست تکان بدهیک نشانه کافیستاندازهی بر زدنِ کارتیا چرخاندنِ چوبدستیحتی اگر تردستیباز همدست تکان بدهنه برای نمایشی تازهنه برای جَستن در دودنه برای دعوت به سکوت شاهداگر هستیدست تکان بدهاز کلاهِ تو بیرون آمدمیکبار خرگوشیکبار کبوترهر بار گریزانتر از پیشو گریختم از چوبدستیایکه ضربه میزدولی معجزه نمیآفریدبا نگاهی
دست تکان بده شاهد ادامۀ مطلب »
شاهد کلمه بوددستم را میگرفتتا پای صندوق پستوقتی هنوز بلد نبودم بنویسمنقاشیام رابه صندوق پست میانداختو مینوشتیمپاسخ بیپاسخ شاهد کلمه بوداز مدرسه برمیگشتیمدر کوچههای تنگتنگِ همگره میخوردیمیک نفس میدویدیمو مینوشتیمرسیدیمرسیدیم شاهد کلمه بوددر وحشتسرادر آن دقایق وحشتزابا زیستندر خیالآبادفرداپرستخورشیدزابر استعدادِ وهمخویِ شبمیچکیدیمو مینوشتیمروشنیروشنی شاهد کلمه بودبا حوصلهبیاطواربیقاعدهمیپرسیدمیبوسیدنه میگریختنه سیاهه میخواستو مینوشتیمآرزوامید شاهد کلمه بوددر باغچهس
قبلاً عاشق آفوریسم بودم، عاشق خواندن و نوشتنش. اما از یک جایی به بعد این علاقه را آگاهانه محدود کردم. کمتر آفوریسم نوشتم و بیشتر به سمت مانیفست رفتنم. حتی حالا اگر آفوریسمی میخوانم، سعی میکنم موضع و مانیفست خودم را در نسبت با آن شفاف کنم. خطر آفوریسم برای من از کجا شروع شد؟
تنها حقیقتدر لبهای رویاستدر چشمهای رویادر دستهای رویا در بیداریدروغگندبندنمیگذاردکنارت بمانم کاشگاهیرویادست میشدیرویاچشمرویالب
با میلیونها کلمهبه تو میاندیشمبا میلیونها کلمهبرایت نامه مینویسمبا میلیونها کلمهدوستت دارم اماهر بار که به تو میرسمخیالواژهدوستمیمیرد میان ماتنها سکوتزنده است تو را تنهابرای پروردندر خیالدر شعردر واژهدوست دارم چه سود از آمدن؟برای با بهار آمدن؟با خزان گریختن؟
پنجههای چناربا مدادهای چوبیروی زمینسایه میزنند بعدبا دستهای بازبرای همدست تکان میدهند و سرانجاماز درختهامیافتندروی کروکی خودشان
مدتهاست در ذهنم به دنبال پاسخی برای این پرسشم، اگر روزی جهانم به واسطهی شکستهای بزرگ مثل جنگ، سوگ، بیماری بار دیگر فروپاشد، چه چیز از من باقی میماند؟ قبلاً به زندگی بهعنوان مجموعهای از حوادث نگاه میکردم. رخدادهایی گذرا که زخم میزنند، شور میآورند یا اضطراب میسازند. اما اگر رخداد، قدرت تبدیل داشته باشد
آفرینش به مثابهی منشأ زیست ادامۀ مطلب »