بهار اخوت

خطاب به زندگی

از تو می‌گویماز تو می‌خوابماز تو برمی‌خیزماز تو رویا می‌بینماز تو بوسه می‌‌جویماز تو حیرت می‌سازماز تو کودک می‌شوماز تو می‌نویسماز تو می‌نوازمحرف‌های نگفته راخواب‌های نرفته راکرخت‌حالی‌های کشنده رارویاهای ندیده رالب‌های نچشیده راوقایع نامکشوف رابازیگوشی‌های باشکوه راواژه‌های دست‌نخورده راموسیقی‌های ننوشته راچرا که می‌خواهمتبا تمام بیزاری‌ام از رنج‌لعنتم به نابرابریاشکم از اندوهعاشقانه و عامدانه می‌خواهمتحتی وقتی […]

خطاب به زندگی ادامۀ مطلب »

پشت‌پرده‌ها

پرده‌ها کشیده بر آسمان. پرده‌ها کشیده بر انسان. پرده‌های نابینای دلمرده و بی‌زبان. مرده‌حالم. چَک‌های گاه‌وبیگاه واقعیت بی‌رمقم کرده. از تاریکی حکمران بر محیط و احوالم دلزده‌ام. اما نای افروختن هم نیست. مات و مبهوتم. افکارم پریشان‌ست و سینه‌ام خون‌ریزگاهِ ملال. واژه‌های وحشیِ حقارت پونز پونز در گوشت و رگ و ریشه‌ام فرومی‌روند. خونی رونده‌ام

پشت‌پرده‌ها ادامۀ مطلب »

کلمه‌شکافی

دو کلمه‌ی انتخاب و تبعات برایم توجه‌برانگیزند. چه در گفت‌وگوی درونی با خودم و چه در دریافت‌‌های بیرونی. گاهی تیزحس می‌شوم با شنیدن‌شان و گاهی قلبم از شدت اضطراب مچاله می‌شود. مثلاً همین حالا به شکل نابه‌هنگامی کلمه‌ی تبعات در ذهنم شکل گرفت و دریا دریا نشخوار فکری در سرم فروریخت. اینجور وقت‌‌ها چیزی در

کلمه‌شکافی ادامۀ مطلب »

زبان‌شیفته

از سطر اول افتادیمبه سطر بعدیبه سطر بعدی ایستادیم و راه افتادیمراه افتادیم و ایستادیمغلتیدیم در چین و واچین کلماتجَستیم بالا، جَستیم پایینتا رسیدیم به انتها در ایستگاه آخرایستادیم تهِ آخرین جملهدل‌آزرده از وداع با همسفرهم‌شوقِ سفرهای دیگربا چشمی‌ سیاه و گردبه هم خیره ماندیم زبان‌شیفته‌هم‌قدم با کلماتمجنون‌وارمنونقطه

زبان‌شیفته ادامۀ مطلب »

رفاقت با ترس

از سردرگمی‌ها می‌نویسم. این روزها بیشتر از سردرگمی‌ها می‌نویسم. از میل‌هایی که شاید نسنجیده و عاقبت‌نچشیده درونم می‌جوشند. از نفرت‌هایی که شاید از سر هیجان و خطای شناختنی‌اند. از اشتیاق و انزجار می‌نویسم و بعد می‌اندیشم اگر جای افعال را عوض کنم چقدر رهاتر یا دربندترم؟ مثلاً به جای اینکه بگویم من عاشق نوشتنم اگر

رفاقت با ترس ادامۀ مطلب »

شاد باد این روزگاران شاد باد*

امروز یک ذوق‌بچه هستم. لابد می‌پرسید چرا؟ در جواب باید از کله‌ی صبح بیاغازم. کله‌ی صبح همین که چشم باز کردم دست و رو نشسته و صبحانه نخورده دغدغه‌ای درونم کاشته شد. دغدغه‌ای که ثانیه به ثانیه بزرگتر شد و از تخت جدایم کرد. داستان این است که یک دستگاه صحافی دست دوم از یک

شاد باد این روزگاران شاد باد* ادامۀ مطلب »

نوشتن از ننوشتن

بیا از ننوشتن بنویسیم. وقتی نمی‌توانیم بنویسیم. راستش الان اصلاً نمی‌توانم بنویسم. پس فقط می‌توانم درباره‌ی همین بنویسم. درباره‌ی ناتوانی‌ام در این لحظه. ناتوانی‌ام در گفتن، نوشتن، ناتوانی‌ام در خوابیدن یا بیدار ماندن. می‌نویسم نمی‌توانم بنویسم تا بر ننوشتن بشورم. ننویسم چون نمی‌توانم بنویسم؟ چه مزخرفاتی. ابداً تسلیم این لحظات عقیم نمی‌شوم. می‌نویسم و راه

نوشتن از ننوشتن ادامۀ مطلب »