با رویا زندهم. با رویا زنده موندم. با رویا سختجونم. گیرم که کابوس کابوس بمیرم و زنده بشم. گیرم که نصف امید و رویاهام وقتی از فیلتر واقعیت میگذرن سرکوب بشن. چه باک؟ من فقط با خیال میتونم دووم بیارم. بابام همیشه معتقد بود من آخرش دیوونه میشم. مطمئن بود. میگفت: «هنر، روانشناسی و ادبیات آدم رو مشنگ میکنه.» اما من معتقد بودم هنر و ادبیات و شناختِ روان آدم رو قشنگ میکنه. تا قشنگ حرف بزنی. قشنگ فکر کنی. قشنگ زندگی کنی.
وقتی مجبور شدم برم رشتهی ریاضی از شدت عصبانیت به خودم میپیچیدم. مدتها از بابام متنفر شدم. من عاشق هنرستان بودم. میخواستم بسازم، لمس کنم، خلق کنم. اما سالها بعد اگه نخوام دروغ بگم مثلا همین پارسال، فهمیدم من به منطق هم نیاز داشتم. همون اجبار کمکم کرد که منطقی باشم و حل مسئله کنم. با همهی جبههای که نسبت به ریاضیات داشتم، با همهی نفرتم از مثلثات باز سر کلاس جبر و هندسه میتونستم رویا ببینم. فضایی فکر کنم. از بُعد روزمره فراتر برم و روی زمین تازهای قدم بزنم.
گیرم که چند سال از بهترین سالهای زندگیم رو سردرگم بودم و از دانشآموز نخبه به دانشجوی مشروطی تبدیل شدم. گیرم که تمام دوران جوونیم به عذاب گشتن و نیافتن گذشت ولی بین خودمون باشه گاهی فکر میکنم بد هم نشد. در دوران اوج و شکوفایی، اون دورانی که هر روز یه افتخار جدید واسه مدرسه میآفریدم و عکس و پوسترم به هر بهونهای روی دیوار مدرسه بود یه جونور منفور بودم. از خودمتشکر و نفرتانگیز. خدا رو بنده نبودم. یه موجود ریاکار که حتی جرئت نداشت به خودش راستشو بگه. بگه واقعا کیه؟ واقعا چی میخواد؟
اما وقتی چرخیدم و غلتیدم و سقوط کردم آدم همدلی شدم. الان میتونم تو جسم هر جنبدهای برم و خودم رو جاش بذارم. تلاش کنم دنیا رو از دید بقیه ببینم. الان با خودم صادقترم. از اینکه خودم باشم فرار نمیکنم. ببین خجالت میکشما اما خودمو انکار نمیکنم.
البته گاهی یه تنه سرافکندگی میشم. چرا؟ چون هنوز به خودم بودن عادت نکردم. چون دههها جنسیتم مساوی بوده با انگ. انگ ناتوانی، کمفهمی، نقص و کالاصفتی. اما بعد فکر میکنم شجاعت نترسیدن نیست، بر علیه ترس جنگیدنه. پس دوباره نرم نرم از پستو بیرون میام. مینویسم، حرف میزنم، به دیدن دوستام میرم.
تو تمام این جستوجوگریها واسه شناختن و ابراز خودم رویا هست. قوی و پررنگ هم هست. رویای موفقیت، شادی، دوستی، عشق، عافیت، توانگری، صلح، آزادی، امنیت، تفاهم، زندگی.
رویای زندگی. رویای زندگی. رویای زندگی
بدون اغراق من زندهم چون رویا میبینم. بچه که بودم گاهی سه ماه تابستون تو اتاقم بودم. بدون موبایل، تلویزیون، خواهر و برادر، دوست، تلفن، همصحبت. تمام اون دوران با تنهایی و ترس گذشت. ترسهای واقعی.ترس از تنبیه شدن به خاطر ذرهای کمتر از بینقص بودن. تو اون فشار مداوم من با رویا انس گرفتم. رویای داشتن دوست، داشتن همراز، داشتن همراه. رویای هنرمند شدن و درخشیدن و تحسین شدن. رویای آرامش و عشق و آزادی. رویای آدم معمولی بودن.
اگه رویا نبود، امید فردا نبود. اگر پا فراتر از واقعیت گذاشتن نبود من زنده نمیموندم. بیرون اون دیوارا من یه پرنده بودم. به خدا بودم. یه پرنده بودم که میپریدم به شاخهها، به درختها، به کوهها، به آسمونا. نوک میزدم به ستارهها. نور میچیدم. نور میخوردم. نور میشدم. میتابیدم به تموم سیاهیها. به تموم ناکامیها. به تموم زخمها. یه دهن نور میشدم و نورواژه نورواژه از دل سیاه شب رد میشدم. نورواژه چیه؟ نورواژه تموم کلماتیه که گفتن ازشون برق به چشام میاره. میدرخشم از گفتن و شنیدنشون. نورواژههام شعره، عشقه، همدلیه، حضوره، رفاقته، داستانه، کتابه، قلمه، نوشتنه، کشیدنه، رقصیدنه.
اولین بار که مبینا رو از نزدیک دیدم ازش پرسیدم: من چه فرقی با تصوراتت دارم؟ و اون گفت: من فکر میکردم با گذشتن از اون دوران سیاه تو الان باید خیلی پیرتر و فرتوتتر باشی. اما خیلی کوچولو و جوون موندی. اون موقع چیزی نگفتم. اما الان فکر میکنم من با رویا پیر نشدم. چون توی یه گوی خدشهناپذیر از رویا زندگی میکردم. جایی درونم بود که دست هیچکس بهش نمیرسید. یه قلمروی باشکوه و بینفوذ که هیچکس جز خودم حق پا گذاشتن بهش رو نداشت.
با اینکه گذر زمان بهم یاد داده رویاباوری و اتکا به توهم، شکننده و نابودگره اما هنوز گاهی دلم میخواد پناه ببرم به رویا. واسه همینم گاهی یادداشت جدی مینویسم و گاهی شعر. میخوام بین عقلانیت و رویاپروری تعادل ایجاد کنم. واسه همینم گاهی داستان میخونم و گاهی محتوای علمی. تا بین تخیل و تعقل قدم بزنم.
تعقل افسار عملکردم رو به دست میگیره و تخیل بهم زندگی میده. باور کنی یا نه من بدون رویا زنده نبودم.