حیلهی باران
باران حیلهگرنیرنگ ریخته در رنگهادروغ میگویداز دهان گلبا اغوای برگ
زندگی که دِقم میدهد میروم به پناهگاهم. خواندن، نوشتن، کشیدن، ساختن. امروز ده ساعت چسبیدم به کار هنری. نه تمرکز خواندن بود نه حوصلهی کشیدن. خروجیِ بیحوصلگی و غصه شد قصهای هزار رنگ. اتاقی ساختم از رنگ سرریز. رخت عزای هر وسیلهی رنگشدنی را درآوردم. به جزئیات هم رحم نکردم. بعضی وسایل هم با وصلهپینه
باید از این امیدهای کوچک بیمایه دل بکنم. باید از این باورپردازیهای بیریشه و کلیشه و بیاعتبار بیرون بزنم. رنجورم. روانرنجورم. هزار فریادِ برنیامده در وجودم لب دوختند. هزار دهان میخواهم تا هر فریاد را آزاد کنم. اما از فریاد خالی چه حاصل؟ هزار دهان هم اگر بگشایم؛ هزار زبان هم اگر باز کنم؛ مگر
ادبیات شگفتزدهام میکند. هنر به وجدم میآورد. عاشق زندگی میشوم وقتی میبینم به تعداد هنرمندان و نویسندگان فرصت برای خلق هست. دنیا از این منظره چقدر عادلانه به نظر میرسد. یک زندگی، فقط یک زندگی، یک زندگی برای همه. اینکه مصرفش کنی یا به آن چیزی بیفزایی؛ اینکه هدرش دهی یا جهانهای تازه خلق کنی؛
عدالت به شیوهای دیگر ادامۀ مطلب »
امروز روز پاکسازی بود. روز پاکسازی و تلاش برای یکپارچگی. تمام پیجهای بیفایدهی اینستاگرام را آنفالو کردم. حسابهای اضافیام را در اینستاگرام بستم و از فردا اینستاگرام را از گوشی به لپتاپ منتقل میکنم. اگر دغدغهی محتواسازی در اینستاگرام نبود دلم میخواست برای همیشه از شرش خلاص میشدم. با تمام وقتهای کوچکی که در اکسپلورگردی
۱.از ماجراهای امروز هر چه میگردم چیز دندانگیری بیرون نمیآید. دو تا دو ساعت برق و آب و اینترنت نداشتم. بقیه روز هم در حال ارزیابی و آنالیز اپلیکیشنهای برنامهریزی بودم. اما هیچ که هیچ. ۲.از سیاستها و روش کار با برنامهی obsidian خوشم آمد اما از گرافیک برنامه اصلا. دلم گیر کرده پیش یک
۱.پروژهی رنگ زدن به وسایل همچنان ادامه دارد. نه به شکل تمام وقت اما برای تفنن. انگار لایه لایه دارم از دلمردگی بیرون میخزم و به دلبستگیهایم پیوند میخورم. ۲. در دو روز گذشته دهها اپلیکیشن برنامهریزی نصب و ارزیابی کردم. فقط یکی طبق سلیقهام بود آن هم محصول کشور رومانیست و نیاز به پرداخت
هر معما یک راه مرموز است برای تجربهی لذت. پیشتر نبود. مسائلِ زندگی را دشوار، پیچیده و طاقتفرسا میپنداشتم. دائم از حل مسائل ناتمام و متعدد گلایه داشتم. یک سر و هزار سودا. یک تن و هزار تیشه. اینطور تصور میکردم. خود را در حال له شدن زیر بار طاقتفرسای زندگی مچاله و مستاصل میدیدم.
امروز هم به رنگ کردن گذشت. اینبار رنگ زدن به جزئیات. تغییر رنگ تابلوها، میز و وسایل ریزتر. با رنگ تازهای آشنا شدم. رنگ لاکی. قبلا از رنگ سلفی دکور استفاده میکردم قبلترش از مولتیسرفیس و قبل از همهی اینها از رنگ اکرلیک. تجربهی کار با رنگ مغناطیسی را هم دارم. اما تجربهی کار با
رنگبازی ادامه دارد… ادامۀ مطلب »
امروز از آن روزهای شلوغ بود. از صبح که بیدار شدم تازه همین حالا فرصت نشستن یافتم. نهارم را هم سرپا خوردم. بااینحال به طرز شگفتی هنوز سرحال و لبریز شوقِ کارم. جسمم خسته و دردناک است اما ذهنم تیز و آماده. امروز بالاخره رنگها را به اتاقم دعوت کردم. هفتهها طول کشید تا بتوانم
رنگ، رنگ، رنگ، رنگ من، رنگهای من… ادامۀ مطلب »