شوقگردان
کاسه به کاسه میکنیشوقت رابه شوقی دیگرمهرت رابه مهری دیگرذوقت رابه ذوقی دیگرو هیچ نمیهراسیاز شکستن و بند خوردنامیدست بخیههایت
کاسه به کاسه میکنیشوقت رابه شوقی دیگرمهرت رابه مهری دیگرذوقت رابه ذوقی دیگرو هیچ نمیهراسیاز شکستن و بند خوردنامیدست بخیههایت
تمام دیشب و امروز در تب سوختم. درد و دما لحظه به لحظه اوج میگرفت و هوشیاری دم به دم افت میکرد. به خود میپیچیدم و راه رهایی نمییافتم. با دکتر تماس گرفتم. نسخه پیچید. مسکن و مایعات و استراحت. بیشتر از استیصالِ ضعف و بیقراری از نظر روانی تحت فشار بودم. وحشت از حال
عطش شعرست درونماژدهای تبترسشبدهان گشوده بر پیکرم لبلبلبدنبال لبان شعر میگردمتا از دهانشخورشید بشنوم شب رابشکافم به جنونِ آوابیفتمبه آغوش سپیده
من عاشق مفهومگریزی و مفهومپردازیام. عاشق گریختن از مفاهیم معمول کلمات در فرهنگ عامیانه و یافتن معناهای تازه برای همان کلمات. به جای کنار گذاشتن واژههای دستمالی شده به منافع کثیف، زردانگارهها یا معانی پست. آنها را بیرون میکشم و با رخت و آرایش نو میآرایم. مدتها بود این اصطلاح رایج را سبک، سنگین میکردم.
هر بار که دیگری را دوست دارم انگار یک بار دیگر خودم را دوست دارم. هر بار که عاشق میشوم انگار دوباره عاشق خودم شدم. چگونه؟ از راه جستوجوگری. جستوجوی علاقه و سلیقهام در دیگری. کاوش ماهیت مطلوب و تکاملیافتهام در زندگیهای دیگر. اینچنین خودمهرورزی و خوداکتشافی را دوست دارم. آگاهانه دوست دارم.
اغلب نوشتن یک مفهوم کهنه در شعر نو سخت و طاقتفرساست. مدام به کلیشه و تقلید میافتم. مثلا امروز بنا داشتم شعری بسازم با این مضمون که تو آفتابِ زندگی خودت هستی. اما هر بار به تقلید افتادم. طلوع کنطلوع کنکه آفتاب تویی صدای اِبی به گوشتان میرسد؟ نه؟ هم آفتاب توییهم شب سیاه توییبیا
من عاشق شعرم. عاشق خلاقانه دیدن و ذوقیدن. دلم میخواهد شعر را به آشپزخانه ببرم. شعر را به صف نانوایی و مغازهی قصابی ببرم. زمان انجام کار اداری شعر غرغره کنم و موقع پرداخت قبض آب و فاضلاب پچپچههای شعر در تنم حس کنم. بااینحال شعر همیشه کافی نیست. لازمست میان شاعرانه دیدن و شعور
تعادل بین عقل و دل ادامۀ مطلب »
بعضی روزها نوشتن دشوارترست. چاره چیست؟ نوشتن. نوشتن از ناتوانی در نوشتن. نوشتن از تنگی وقت، کندی، کسالت، مسئولیت و مشغله. امروز بیشتر از هر زمانی معتقدم نوشتن با نوشتن آغاز میشود. نه با رویای نوشتن. نه با وعدهی امروز و فردا. نه با فرشتهی الهام و نازل شدن ایده. نه فقط برای نوشتن بلکه
گاهی این سوال را از خودم میپرسم. چرا زندهای؟ جوابم به این پرسش گاهی قدرتمند و گاهی بیرمق است. گاهی هم خودم را جای دیگران میگذارم و به این سوال پاسخ میدهم. نسبت به شناختی که از آن آدمها دارم و اثری که روی زندگیام میگذارند جوابها متغير است. اما امروز این سوال را جور
هر چه بیشتر میآموزم، بیشتر احساس حماقت میکنم در برابر همهی چیزهایی که نمیدانم. بااینحال میلی سیریناپذیر درونم احساس میکنم. میلی سیریناپذیر که اجازه نمیدهد از آموختن ناامید شوم و دست بکشم. میل و وجدِ اکتشاف. لذتِ کودکانهی کنجکاوانه با جهان مواجه شدن به اندازهایست که میتواند بر رنجِ ناآگاهی پیروز شود.