زندگی که دِقم میدهد میروم به پناهگاهم. خواندن، نوشتن، کشیدن، ساختن. امروز ده ساعت چسبیدم به کار هنری. نه تمرکز خواندن بود نه حوصلهی کشیدن. خروجیِ بیحوصلگی و غصه شد قصهای هزار رنگ. اتاقی ساختم از رنگ سرریز. رخت عزای هر وسیلهی رنگشدنی را درآوردم. به جزئیات هم رحم نکردم. بعضی وسایل هم با وصلهپینه رنگ گرفت. مثلا دِسکپَدم را با پارچهی رومیزی ترکیب کردم نتیجه شد رنگ. رنگ و رنگ و رنگ بیشتر. میخواهم در رنگ شنا کنم. خودم را با رنگ خفه کنم. چشم و ریهای لبریزِ رنگ میخواهم.
رنگ تسکینم میدهد مثل نوشتن، مثل کشیدن. به حافظهی دیداریام رنگ میچشانم و بعد از سیاهی بیرون میزنم. از محدودیتهای صلب میرهم. با احتمال هر رنگ، مسیر تازه و پاسخ نو مییابم. سعی دارم تعادل ایجاد کنم بین کار سخت و تفریح عمیق. شاید یک روز این یک روز آن. شاید نیمروز یکی و نیمروز روز دیگری. لازمست نفس تازه کنم. با هوای تازه، پیادهروی، خوراک سنجیده و رنگ.