باید از این امیدهای کوچک بیمایه دل بکنم. باید از این باورپردازیهای بیریشه و کلیشه و بیاعتبار بیرون بزنم. رنجورم. روانرنجورم. هزار فریادِ برنیامده در وجودم لب دوختند. هزار دهان میخواهم تا هر فریاد را آزاد کنم. اما از فریاد خالی چه حاصل؟ هزار دهان هم اگر بگشایم؛ هزار زبان هم اگر باز کنم؛ مگر جز بیاعتباری و پریشانخویی سرانجامی دارد؟ فریاد باید در هزار اثر، در هزار کار موثر، در هزار همدلی و دلجویی طنین بیندازد. قدرت فریاد باید مسیر بشکافد و راهی بسازد تا ریشهی درد را بخشکاند. باید از امیدهای بیمایه دل بکنم. باید ریشهی درد، ریشهی فریاد را بیابم و از همانجا بیاغازم.