وعده‌های وجد من

هر معما یک راه مرموز است برای تجربه‌ی لذت. پیشتر نبود. مسائلِ زندگی را دشوار، پیچیده و طاقت‌فرسا می‌پنداشتم. دائم از حل مسائل ناتمام و متعدد گلایه داشتم. یک سر و هزار سودا. یک تن و هزار تیشه. اینطور تصور می‌کردم. خود را در حال له شدن زیر بار طاقت‌فرسای زندگی مچاله و مستاصل می‌دیدم.

تا وقتی همه چیزم را از دست دادم. یک دهه تلاش برای داشتن پس‌انداز، خانه، وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی، درآمد ثابت، خانواده، امنیت عاطفی. و در یک چشم به‌هم‌زدن همه چیز از دست رفت.

امروز شعر بهانه‌کاو امید (https://t.me/baharokhovat/210) را برای دوستی می‌خواندم تا دلیل انتخاب پالت رنگی و عنصر خورشید را در فضا توضیح دهم. در حین خواندن شعر چند بار بغضم ترکید. حالم خوب بود و داشتم با وجد ایده‌ای را شرح می‌دادم اما یک شعر از نقطه‌ی تاریک زندگی‌ام جوری از درون تکانم داد که برایم نامنتظره بود.

نه ماه آبستنِ ناباوری بودم. نه ماه هر روز چاره‌جویی و بیچارگی، چاره‌جویی و بیچارگی، چاره‌جویی و بیچارگی. تمامی نداشت. همه چیز از دست رفته بود. حتی لذت ساده‌ی خوردن غذا. وعده‌های پراکنده‌ی محدود با همه‌ی گرسنگی که ایجاد می‌کرد اما هیچ از گلوگیری لقمه‌ها نمی‌کاست. به طبیعت، منبع همیشه‌ی آرامشم چشم می‌دوختم اما با حدقه‌های خالی از نگاه. لذت را آرزو می‌کردم حتی به اندازه‌ی بغل کردن یک درخت، لذت بعد از دیدن برف اما آرزوی لذت هم فقط درد بیشتر بود.

نمی‌‌فهمیدم. نمی‌چشیدم. لمس نمی‌کردم. فقط یک فریاد مکرر درونم می‌شنیدم که در وجودم طنینی کرکننده می‌نواخت و آنقدر از بغض خفه بودم که صدا می‌آمد اما نمی‌رفت. فقط از صدا سرریز می‌شدم و باز صدا بود و صدا بود و صدا بود. یک مسیر یک‌طرفه بودم برای صدایی اوج‌طلب که شب و روز نمی‌شناخت. می‌کوبید و می‌لرزاند و بالا می‌رفت.

از مسیر کند و طاقت‌فرسای چاره‌جویی‌های بی‌نتیجه اندک اندک نتایج کوچک پدیدار شدند. و بعد نتایج رشد کردند. و قد کشیدند. و هر چه نتایج بالا رفتند صداها پایین و پایین‌تر آمدند. صداها البته حذف نشدند اما قابل تحمل‌ترند. آن‌قدر که باز بتوانم رنگ بچشم. مزه بچشم. لمس بچشم. صدای خوش بچشم. صدای دلواپسی هست اما صدای زندگی بیشتر.

گذرِ نیمه‌تمام از این بحران به گنجايشم افزود. حالا کمتر چیزی واقعا تکانم می‌دهد. همه‌ی مسائل ریز و درشت به شکل معماهایی با جواب‌های مرموزند. چشمک می‌زنند تا از مسیر خلاقیت بگذرند. معماهای مرموز زندگی من. وعده‌های وجد من. وعده‌های وجد من. وعده‌های وجد من.

آرام و شمرده مسائل را هدف می‌گیرم و نرم و منعطف حذفشان می‌کنم. نرم و منعطف و مطمئن. حالا در این جریان سیالِ خلاقه‌جو بیشتر از هر زمانی زنده‌ام. بیشتر از هر زمانی احساس کافی و موثر بودن دارم. خودم را هم از زاویه‌ی این تجربه یک معما می‌بینم‌. یک معما که هر روز سعی دارم بیشتر به آن پی ببرم و شاید تنها معمایی که نمی‌خواهم از میان بردارم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *