هیچکس برنده نیست
نه که نخواهم بنویسم. نمیتوانم. در شکم شرم افتادم و اسیدِ رقت تجزيهام میکند. روزها و روزها فقط فریاد زدم. تمام کوسنها و بالشهای خانه صدایم را شنیدهاند. دیشب شاید هزار بار فریاد کشیدم چرا و پاسخی نیامد. چون اصلا پاسخی نبود. پنجرهها را با قدم اندازه کردم. فقط در همین اندازه. نه بیشتر. تصور […]