از طوفان تا آتشفشان

اجازه بدهید ببینم امروز چه خبر؟ از کجا شروع کنم؟ آهان! امروز کله‌ی سحر بیدار شدم. آفتاب نزده پریدم دوشی گرفتم و خواب از چشم شستم. شب قبل تشویش داشتم. آنقدر نشخوار ذهنی در سرم بود که صدای خودم را نمی‌شنیدم. قرص خواب خوردم و یک لالاییِ خارجی از لیست آهنگ‌ها پخش کردم. سعی کردم روی صدای موسیقی تمرکز کنم اما تا چشمم گرم می‌شد تشنگی کلافه‌ام می‌کرد و باز تا چشمم گرم می‌شد تنگم می‌گرفت. خلاصه با هزار مصیبت به خواب رفتم. اما مگر به همین‌جا ختم شد؟ کابوس پشت کابوس.

کابوس اول در مورد پسر نداشته‌ام بود. یک پسر تپلوی چشم عسلی و تودل‌برو که هر چه قربان‌صدقه‌اش می‌رفتم باز آرام نمی‌‌گرفتم. از دیدنش سیر نمی‌شدم. جانم برایش درمی‌رفت. جوری عاشقش بودم که در زندگی واقعی تا حالا کسی را به آن شدت دوست نداشتم. دست پسرک را گرفتم و با دو تا دختر نداشته‌ام رفتیم سیرک. چه سیرکی! چند متر پایین‌تر از سطح زمین، جایی شبیه پی ساختمانی نوشالوده بساطی به پا بود. چه جمعیتی. غلغله بود. یک چادر ضخیم روی سالن کشیده شده بود و مردم از سقف به کف زل زده بودند. یک آن حواسم رفت پی دلقک و دلقک‌بازی و بی‌هوا دست پسرک را رها کردم. شاید چند ثانیه هم طول نکشید که با صدای جیغ جمعیت برگشتم. پسرم. پسرکم. پسرک نداشته‌ام که همین حالا هم به طرز اسرارآمیزی دوست داشتنش را در قلبم احساس می‌کنم. پسرک مو خرمایی و شیرینم، از جان عزیزترم، از فضای خالی بین چادر تا زمین پرت شد. نفهمیدم با دست پایین رفتم یا سر تا خودم را برسانم بالای سر پسرک. پسرم. پسر از جان بهترم. سرش جوری متلاشی و خون جوری روی زمین جاری شده بود که نمی‌دانستم کجای بدن پاره پاره‌اش را به دامن بگیرم. با فریاد و وحشت از خواب پریدم.

کابوس دومی در مورد یکی از همکلاسی‌های دوران دانشجویی‌ام بود که همین حالا هم خوب به خاطرم نمی‌آید. رفته بودیم جنگل و گم شده بودیم. مه غلیظ بود و نفس از هیچ‌کداممان برنمی‌آمد. کورمال کورمال راه می‌جستیم و به هیچ مقصدی نمی‌رسیدیم.

کابوس سوم در مورد مزبان بود‌. خواب دیدم به جلسه نرسیدیم و ساعت قرار با سرمایه‌گذار تازه چشم باز کردیم. جوری در خواب مستاصل، خشمگین و پریشان بودم که زبانم بند آمده بود. فقط با صدایی نامفهوم برای ادای کلمات تقلا می‌کردم.

از کابوس آخر که چشم گشودم، دیگر از خواب دلزده بودم. وحشتِ مجزای هر کابوس اجازه نداد تا سپیده بخوابم. چند صفحه پریشان‌نویسی کردم و تنی به آب زدم.

شکر خدا جلسه‌ی مزبان برگزار شد. سرمایه‌گذار با حالتی مشتاق و مردد زمان خواست تا به جزئیات همکاری و قرارداد بیاندیشد و تصمیم نهایی را اعلام کند.

امروز فرصت کردم بعد از مدت‌ها چیدمان چند وسیله را تغییر دهم. جای دنجی برای مطالعه ترتیب دادم. امشب با چند شمع روشن در اتاقی تاریک چخوف خواندم. خیلی چسبید.

در مورد پروژه‌ی نظم شخصی چند اقدام کوچک انجام دادم. از کارت‌های آزمایشی بسیار خرسندم. بیش از هر زمانی متمرکز و منظم کار می‌کنم. متمرکز، منظم و شاد. شاد از این جهت که اصلا حس کار جدی را ندارم‌. تمام روز احساس می‌کنم سرگرم مراحلِ یک بازی هیجان‌انگیزم.

امروز تجربه‌ی شیشه‌بری هم داشتم که موفق نبود. داشتم هم خودم، هم شیشه را به باد می‌دادم.😂 البته شیشه را به باد دادم.

امشب در کلاس شعرنویسی مدرسه‌ی نویسندگی شرکت کردم. پرگفت‌وگو و لذت‌بخش بود. اسلاید جلسه به شکل نقشه‌ی ذهنی بود. من هم که این روزها در پی گنجاندن همه چیز در نقشه‌ی ذهنی. بیشتر از هميشه کیفور شدم.

شب آرامی‌ست با رگه‌های نازکی از احساساتی مبهم. ظاهرم آرام و درونم طوفان. سر جلسه‌ی شعرنویسی دوبار کنترلم را از دست دادم. یکبار زیر گریه زدم و یکبار زیر خنده. دو بار زیر و زبر شدم. با یک استعاره سخت گریستم و با یک شعر حسابی خندیدم.

این روزها هر هیجانی را طوفانی تجربه می‌کنم. سیل و آتشفشان است که از چشم و دهانم بیرون می‌زند.

امشب یک دفتر شعر می‌خوانم و بعد هم به امید رویا.💚

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *