امروز، امروزست یا دیروز؟

امروز و دیروز در هم تنیدند. جمله‌ها را نمی‌دانم از زبان دیروز انتخاب کنم یا امروز. مثلا بگویم دیشب ساعت ۴ امروز خوابیدم؟ یا امروز تا ساعت ۴ صبح کار کردم و کنترلی روی اشتیاقم به کار نداشتم. یا بگویم دیشب از فرط اشتیاق تا ۴ صبح کار کردم. گیج شدم. به من بگویید الان دیروز است یا امروز؟

خلاصه در این آشفته زمانی بالاخره اولین نتایج ایده‌ام را برای آزمون اولیه به شکل محصول درآوردم. یک محصول متفاوت و جذاب برای نظم شخصی. در پوستم نمی‌گنجم. دیشب یا صبح امروز یا بامداد دیشب یا بامداد امروز، خلاصه کلا ۳ ساعت خوابیدم و دوباره مثل فنر پریدم. هنوز هیچ وعده‌ی غذایی نداشتم. یعنی از دیروز صبح. این حجم از عشق و اشتیاق به کار، این نتایج ملموس و شگفتی‌ساز خرذوقم کرده است. آب می‌خورم و کار می‌کنم. کار می‌کنم و کیف می‌کنم. کیف می‌کنم و ایده جدید می‌رسد. ایده جدید می‌رسد و یادداشت می‌کنم. یادداشت می‌کنم و ذوق می‌کنم. آتشفشان هیجانم.

امروز روز گندی باید باشد. قسط دارم. کارتی که اشتباه پولم را به آن انتقال دادم هنوز در پستخانه است. اداره پست جواب نمی‌دهد. فردا مزبان جلسه‌ی حساس و مهمی دارد. باید طرح توجیهیِ محکمی برای قانع کردن سرمایه‌گذار بنویسم. گرسنه‌ام. دشتان‌زده و ملتهب و دردناک. اما چرا دارم از ذوق می‌میرم؟ دوست دارم از فرط تجربه‌ی این همه احساسات متناقض فریاد بکشم. البته بیشتر از شوق🥹.

با این همه دغدغه اصلا احساس پریشان‌فکری ندارم. بعد از مدت‌ها کار و تمرکز روی بخش‌های مختلف زندگی‌ام. بعد از کشف علاقه و التزام و شرح مستند و تولید محصول کاربردی حالا عدسیِ تمرکزم. (برید کنار نسوزید.😅)

تا فکر مزاحمی خطور می‌کند یادداشت می‌کنم. تا وظیفه‌ی جدیدی می‌رسد می‌نویسم. تا احساس مزاحمی می‌رسد غرق در نوشتن می‌شوم. سپس با نیرویی کمیاب و ذهنی تیز می‌آغازم.

از امروز وعده‌های غذایی، خودمراقبتی و کار هر کدام مرتب و منظم رفتند در قفسه‌ی زمانبندی خودشان. دیگر از کم‌خوری و بی‌خوابی خبری نیست. حالا می‌دانم که می‌خواهم چه کسی باشم. برای رسیدن به هدفم چه مسیری را باید بروم. می‌دانم وقایع نامنتظره را چطور مدیریت کنم. چطور بدون آسیب زدن به خودم یا اولویت‌هایم، بدون عذاب‌وجدان برای کاری دیگر و دلمشغولی برای مشغله‌‌‌ای دیگر، متمرکز و مطمئن کار کنم.

احساس قدرت می‌کنم، احساس ثبات. حالا انگار انعطافی دارم که هر روز ضربه‌پذیرتر و قدرتمندترم می‌دارد. آی کنجشگ‌ها، کلاغ‌ها، گربه‌ها، روباه‌ها، بلبلکان، چلچله‌ها بیایید آوازخوان جشن بگیریم.😍

امروز برایم آغاز راهی دیگر است. راهی که می‌دانم از شکست در آن جا نمی‌زنم. از پا نمی‌افتم. می‌دانم چه می‌خواهم پس چه فرقی می‌کند چند بار شکست بخورم. تجربه از زخم می‌چشم و تیزتر و محکم‌تر قدم برمی‌دارم. آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید/ یک نفر از ذوق دارد می‌سپارد جان*. پدرم نیما سبک‌مغزیِ حاصل از هیجانم را ببخش.🌹

خب من بروم پی کارم. (وی با حرکات موزون و بشکن و لبخندی شیطانی دور می‌شود.)😂

پی‌نوشت:
*شعر نیما با قدری تغییر و تصرف. اصل این شعر، در چند ماه اخیر زمزمه‌ی شب و روزم بود. می‌خواندم و یک روزهایی بی‌اغراق خون گریه می‌کردم. حالا یادش که می‌افتم می‌لرزم. می‌لرزم از هیجان پایداری‌ام. از درک آن تنهاییِ سیاه. حس می‌کنم خلوتم را از تنهایی پس گرفتم. انگار امروز نقطه‌ی صفر است. جایی که پایان یافتم و از نو برخاستم. کسی در من مرده و کسی در من رُسته. گیاهی چهارفصل که خواری و زبونی نمی‌شناسد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *