پایداری، زیست‌آرشيو و چند گلایه‌ی کوچک

دیروز فرصت نشد یادداشتی منتشر کنم. تمام روز مشغول بودم. به خودم که آمدم از نیمه شب گذشته بود. از دیروز روی برنامه‌ریزی متمرکزم. هدفگذاری کردم. مطابق با آن از زیست‌آرشيوم* منابعم را اولویت‌بندی کردم. عادت‌هایی هم‌سو با مهمترین اهدافم تعریف کردم و برای ردیابی آن چک‌لیست ساختم. برای رتبه دادن به خروجی امتیاز و نمره گذاشتم. هنوز خیلی کار دارد. می‌خواهم از گیمیفیکیشن برای سهولت و هیجان‌انگیزتر کردن کارها بهره ببرم. تا اینجا از خروجی کار راضی بودم. در سالی که گذشت با موضوع برنامه‌ریزی و نظم‌ شخصی کتاب‌های خوبی خواندم و دوره‌های باکیفیتی گذراندم. در این فکرم که چکیده‌ی این دانش را که با عملگرایی به تجربه تبدیل شده به مرور منتشر کنم.

در روزهایی که سوگ، فقدان، ورشکستگی، تنهایی، ضعف و اضطراب، افسرده و مستاصلم کرده بود. در روزهایی که تجربه‌ی هر لحظه‌اش جانکاه و طاقت‌ربا بود اگر نظم شخصی نبود از پا می‌افتادم. در همین روزها با نظم‌شخصی برندسازی کردم. با برنامه‌ریزی آموزش دیدم. سلامت جسم و روانم را مدیریت کردم. از دل تجربه‌های تلخ ضعف‌های شخصی را بیرون کشیدم و با آموزش بهبود یافتم. نظم‌ شخصی نه به شیوه‌ی سنتی بلکه با اصول علمی و مبتنی بر نوروساینس بهترین انتخاب من در سالی که گذشت بود. بهترین همراه و بهترین التیام. در اغلب اوقات خودم را ناظر و مسلط بر شرایط می‌دیدم. بسیار شکست خوردم اما مطمئن بودم که با تغییر عملکرد و اتخاذ شیوه‌ای تازه از شکست عبور می‌کنم و از آن به عنوان منبع تجربه بهره می‌برم.

همزمان مشغول ویرایش و بارگذاری محصولات مزبان روی دیجیکالا هستیم. بین کارهای خودم عکس‌ محصولات را ویرایش می‌کنم و صفحه محصول می‌نویسم. جلسات متعددی برای جذب شریک یا شتاب‌دهنده داشتیم که هنوز نتیجه‌ نگرفتیم. برای هفته‌ی جاری چند جلسه‌ی تازه داریم و نتیجه‌ی هر جلسه تعیین‌‌کننده‌ی رشد یا رکودمان. نگرانی برای اوضاع اقتصادی در سال جاری هم دلشوره‌ی مضاعفی است. در مورد طراحی بسته‌بندی و هویت برند مزبان ایده‌های بهتری داشتم که به خاطر مخالفت شرکا شکست خوردم. بااین‌حال هنوز معتقدم باید هویت یکپارچه‌تری می‌ساختم. از این عذاب وجدان هم پر و خالی می‌شوم. نتیجه می‌گیرم که باید روی سواد متقاعدسازی‌ام به زبان ساده و تاثیرگذار بیشتر کار کنم.

دو روز است که کلا دو وعده غذا خوردم روزی یک وعده غذا، دو لیتر آب و اگر فرصتی بود میوه. سبک و تیزتر کار می‌کنم اما ضعیف هم شدم. چند ماهی‌ست که وعده‌های غذایی نامنظمی داشتم و حسابی ضعیف شدم. سایز کم نکردم اما بنیه و قوت از دست دادم. دیشب به خاطر زخم خوردن از ماجرای بچگانه‌ای دچار حمله‌ی عصبی شدم. تا پاسی از شب بی‌اختیار گریستم و صبح فکر می‌کردم واقعا کور شدم. پلک‌هایم چسبناک و بینایی‌ام ضعیف شده بود. تمام روز به شکل محسوسی لرزش دست داشتم و به شدت کند و کلافه بودم.

این روزها بیشتر از هر چیز کلمه‌ی چسناله بهم می‌ریزدم. حتی اگر به طور اتفاقی جایی چشمم به این کلمه بیفتد تپش قلب می‌گیرم. این اضطراب و خشم بخاطر سال‌ها حق ابراز نداشتن است. بخاطر سال‌ها دعوت شدن به سرکوب و سکوت. حال آنکه هیچوقت ابراز احساسات برایم همراه با انفعال نبوده و نیست. به رسميت شناختن احساساتم هرگز بهانه‌ای نبوده که تسلیم شوم یا جا بزنم. چیزی که واقعا دلگرمم می‌کند همدلی و درک است. واقعا نیاز دارم احساساتم را به رسمیت بشناسم و از ابرازش خجالت‌زده نباشم. بااین‌حال بارها حتی از نزدیکترین اطرافیانم به خاطر صراحت در بعضی یادداشت‌ها به شوخی یا جدی برچسب چسناله‌کن خوردم و هر بار از این برچسب فروریختم. واقعا توقع دارم دوستان سنجش‌گرا و بالغم قبل از شنيدن تمامِ آنچه بر من رفته به خودشان حق داوری و پیش‌داوری ندهند. انتظار دارم اگر به قضاوت علاقه‌مندند چندوجهی نگاه کنند و چندجانبه بسنجند. تمام محدودیت‌ها و شرایط را نه فقط آن چیزهایی که به چاره‌اندیشی‌هایشان صحه می‌گذارد.

دلم می‌خواهد بنویسم. انگار تو دوست عزیز من که شاید هرگز هم ندیده باشمت کنارم نشستی و به من گوش می‌کنی. مرا با تمام تلاش و تزلزلم می‌بینی و درک می‌کنی. تو همراه عزیز و خوش‌ذوقی که در تمام این دوران کنارم ماندی و با حضور و حمایتت دلگرمی‌بخشِ پایداری‌ام شدی. کنار تو رفیق، من جا نمی‌زنم.💚

پی‌نوشت:
*زیست‌آرشيو: طی چند سال اخیر از تمام منابع و تجربیات، برنامه‌ریزی‌ها و اهداف، دغدغه‌ها و اولویت‌هایم یک آرشیو دیجیتال ساختم و نامش را زیست‌آرشیو گذاشتم. منبعی برای رجوع به خودم. مرجعی برای خودشناسی و خودکاویِ علمی.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *