نمایش بندبازیِ یک تازهکار را تصور کنید. تماشاگران او را کند، مردد و بیش از حد محتاط میبینند، مخصوصاً اگر محیط هم مناسب نباشد.
از پایین، همهچیز ساده است. فقط یک قدم دیگر. اما روی طناب، هر قدم بهای واقعی دارد. بندباز همزمان فاصله، باد، لرزش طناب، وزن چوبِ تعادل و نبودن تورِ نجات را محاسبه میکند. برای کسی که روی زمین راه میرود، هزینهی اشتباه معمولاً به کمی درد و دوباره بلند شدن ختم میشود. برای بندباز، یک اشتباه میتواند به قیمت جانش تمام شود.
زندگی در بحران، بیشباهت به بندبازی نیست. هر تصمیم، فقط یک تصمیم نیست. به دهها مسئولیت و محدودیت دیگر گره خورده است.
هر اشتباه، فقط یک اشتباه نیست. ممکن است چند مسئلهی دیگر را هم با خودش پایین بکشد. گاهی چیزی که از بیرون تعویق دیده میشود، از درون تلاشی برای جلوگیری از سقوط است. یا دستکم، تلاشی برای کمتر کردن بهای سقوط.
تماشاگر، زندگی روی طناب را با زندگی روی زمین یکی میگیرد. مکث را بیعرضگی میبیند، احتیاط را ترس، خستگی را تنبلی و گیجی را بیمسئولیتی. در حالی که بندباز نه از هدفش دور شده، نه از حرکت ایستاده است. فقط پیش از هر قدم، ناچار شده دهها مسئلهی پیشبینینشدهی دیگر را هم از روی همان طناب عبور دهد.
شاید سختترین بخش زندگی روی طناب، خودِ موقعیت نباشد. توضیح دادنِ موقعیت باشد. اینکه بارها بگویی نه. بعد بگویی چرا نه. بعد دوباره و دوباره و دوباره دلیل بیاوری. اینکه بخشی از زندگیات را صرف پاسخ دادن به بدیهیات کنی. پاسخ مداوم به پرسشهای بدیهی. چرا باید صبر کرد؟ چرا این مرز وجود دارد؟ چرا این تصمیم عوض نمیشود؟
هر بار که بندباز ناچار میشود بدیهیات زندگیاش را دوباره توضیح دهد، بخشی از نیرویی را از دست میدهد که قرار بود صرف حفظ تعادلش شود.
شاید بزرگترین کمک به یک بندباز، تشویق یا حتی حمایت مستقیم نباشد. شاید فقط کافی است، مجبور نشود بارها یک مرز را یادآوری و اثبات کند. درک اینکه مرزها از سر سختگیری و بیمهری نیستند. بخشی از برنامهی حفظ تعادلاند.
شاید به همین دلیل است که این روزها، بیش از آنکه از سقوط خسته باشم، از توضیح دادن خستهام. و پیش از آنکه به دلگرمی یا کمک مستقیم نیاز داشته باشم، فقط به این نیاز دارم که جهان اطرافم، موقعیت روی طناب را با زمین سادهسازی نکند.