از این دوستان کلمه‌دوست

روایت اول
گاهی مثل امروز دلم برای دوستی قدیمی تنگ می‌شود. در سالی که گذشت ده‌ها بار یاد شیوا روشنی افتادم. با شیوا در کلاس‌های مدرسه‌ی نویسندگی آشنا شدم و در کلاس قصه‌گویی شناختمش. داستان شیوا به اندازه‌ای سحرآمیز، خلاقانه، شخصی و عزیز بود که در ذهنم کنار نامش نشست. داستانی درست مثل خودش شیوا و روشن. بارها به یاد آن قصه افتادم و بارها به یاد شیوا.

پارسال که در تنهایی می‌سوختم و آرزو می‌کردم کسی با پیامی نابه‌هنگام حضور و دوستی‌اش را یادآوری کند هر بار یاد شیوا می‌افتادم. اینکه با تمام ارادت و محبتم به او در سخت‌ترین روزها کنارش نبودم. بارها خواستم برایش نامه بنویسم اما شرم اجازه نداد. خجالت می‌کشیدم صادقانه احساساتم را ابراز کنم. صادقانه بگویم:«دوستت دارم. بهت افتخار می‌کنم. دائم به یادت می‌افتم. یادت روشنی قلبمه.»

چرا همه‌ی این‌ها را دریغ کرده بودم حتی وقتی خودم برای شنیدنش سراپا خواهش بودم. چرا شرم داشتم که بگویم: «دوستانم دوستتان دارم. یا دوستانم به دوستی‌تان محتاجم.» کمک نمی‌خواستم اما نیاز داشتم حضورم یادآوری شود. همین. و همین را از بهترين و عزیزترین دوستانم دریغ می‌کردم.

همیشه گلایه داشتم از مدعیانِ دوستی که هزار سال یکبار هم محل گربه نمی‌دهند و به یادت نمی‌افتند و دست به پاسخ نمی‌برند. اما اعتراف می‌کنم خودم بدترینشان بودم. بی‌وفاترین و شرمناکترینشان.

درهرحال امروز هم به یاد شیوا افتادم و اسمش را گوگل کردم. در کمال تعجب دیدم که سایتش هنوز زنده است. هنوز می‌نویسد بدون هیچ کامنتی. این میزان تعهد در روزهای سخت بدون حمایت بیرونی برایم باورنکردنی بود. بیشتر از همیشه در نظرم شجاع و قابل احترام آمد.

من هم بالاخره بعد از هزار کش و قوس و سلام و صلوات برایش نوشتم. بازخوردی کوتاه از احساسات و تصوراتم. با وجود دغدغه‌های هزارپاره‌ی امروز اما وجودم آرام شد. آرام از اینکه آخیش دوستم هنوز زنده و پویاست. خانه‌ی اندیشه و زیست و احساسش هنوز روشن است. ارزشمندتر از این چه چیزی برای زنده ماندن؟ برای زندگی را دوست داشتن؟

روایت دوم
مبینا ایمانی این روزها در لینکدین می‌نویسد. بهترین رفیق روزهای خوش و ناخوشم عزمش را جزم کرده تا دوباره به قصد انتشار بنویسد. هر بار که یادداشتی تازه منتشر می‌کند سرازپا نمی‌شناسم. دلم می‌خواهد هر روز از او چیزی تازه بخوانم. دیدن زندگی از نگاه مبینا شوق دوباره و دوباره زیستن است. جوری که به جزئیات می‌نگرد. آنطور که به کلمات اهمیت می‌دهد. نگرش و جهان‌بینی‌اش به زیبایی‌های جهانم می‌افزاید.

یادداشت امروزش درباره‌ی کلمه بود. پیرامون کلمات و تفسیرش از آن‌ها. از این ذوق ظریف و احساس متمایز به وجد آمدم. فراموش کردم چالش‌ها و نیازها و دغدغه‌هایم را.

مسیر حرفه‌ای مبینا هم از راه کلمه می‌گذرد. از راه جدی گرفتن واژه‌ها. تربیت کردن ذهن با بازاندیشی مدام در مورد مفاهیم. به انعطاف‌پذیری در برابر نقد. به نقادانه نگریستن.

همزمان با این کلمه‌جویی، روایت‌جویی هم هست. مبینا راویِ متبحری‌ست. هم روایت‌گرست و هم عاشق داستان. هر استعاره، نماد یا نشانه‌ای از داستان در چشمانش برق می‌‌شود. ذوق می‌شود. از داستان شعله می‌کشد و از عناصر شخصیت می‌زاید.

مبینا برایم مفهوم همدلی و داستان‌زایی‌ست. روحی جست‌وجوگر دارد که سرگردان داستان‌هاست. همین روحیه‌ی روایت‌بین ‌و خلاق هم سبب شده تا در کوتاه زمانی با رشد چشمگیر غافلگیرم کند.

هربار که از داستان، نوشتن و یادگیری دور می‌افتد باز بی‌قراری می‌کند و کنجکاوی می‌خواهد.

این روایت‌ها تنها یک روایت از هزار روایت است.
دوستی از مسیر کلمات برایم کشف و بازکشف زیبایی‌هاست. یادآور عمیق‌ترین و کمیابترین انسان‌هاست. دوستانی که دور از هیاهوی نام‌آوری از دل عجیب‌ترین بحران‌ها زیبایی می‌سازند. دوستانی که هر بار با جست‌وجو کردن نامشان، یکبار دیگر آرام می‌گیرم و زیبایی می‌بینم. دوستانی کلمه‌دوست که بزرگترین نشانه‌ی مهر میانمان واژه‌هاست.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *