شخصیت‌های داستانی را دوست داریم یا خودمان را؟ | واقعی‌ترین آدم‌ها، گاهی وجود ندارند

مدت‌هاست ذهنم گیر کرده روی یک سؤال.

چرا بعضی شخصیت‌های داستانی این‌قدر واقعی‌اند؟ گاهی آرزو می‌کنم کاش می‌شد پنجره‌ای را باز کنم. بروم وسط یک قصه. چند دقیقه کنار یک شخصیت بنشینم. بغلش کنم. هرچه در دلم مانده، برایش بگویم و برگردم. نه داستان را عوض کنم. نه بخواهم مرا بشناسد. نه حتی مطمئن باشم حرف‌هایم را می‌فهمد. فقط دلم می‌خواهد بداند. بداند بی‌آنکه هیچ‌وقت از وجودم خبر داشته باشد، نگاهم به زندگی را دگرگون کرده است.

فکر می‌کنم این آرزو از کودکی با من مانده است. آن سال‌ها خواب‌هایم دنباله داشتند. اگر شبی خوابی نیمه‌تمام می‌ماند، شب بعد دوباره به همان جهان برمی‌گشتم. همان آدم‌ها. همان کوچه‌ها. همان خانه‌ها. ذهنم از خواب‌ها پناهگاهی ساخته بود. امروز از آن پناهگاه، فقط شعر برایم مانده است. بااین‌همه، هنوز گاهی به آن ذهن جادوییِ کودکی‌ام حسادت می‌کنم. امروز آرزو کردم کاش پلتفرمی وجود داشت. جایی که می‌شد برای شخصیت‌های محبوب و آدم‌هایی که مسیر زندگی‌مان را عوض کرده‌اند نامه نوشت. نه برای گرفتن پاسخ. نه حتی برای اینکه مطمئن باشیم کسی آن را می‌خواند. فقط برای اینکه قدردانی، جایی در جهان ثبت شود.

بعد از خودم پرسیدم داستان با روان انسان چه می‌کند؟
چطور جهانی که هرگز وجود نداشته، گاهی از جهان واقعی واقعی‌تر به نظر می‌رسد؟
چرا بعضی شخصیت‌ها راهشان را تا جاهایی درون ما باز می‌کنند که خیلی از آدم‌های واقعی هرگز به آنجا نمی‌رسند؟
اصلاً ما عاشق شخصیت‌های داستانی می‌شویم؟
یا عاشق بخشی از خودمان که آن‌ها بیدارش می‌کنند؟

انگار…
ما فقط داستان نمی‌بینیم.
خودمان را در آن پیدا می‌کنیم.

شخصیت‌های داستانی لزوماً چیزی به ما اضافه نمی‌کنند. فقط غبار را کنار می‌زنند. بخشی از وجودمان را که سال‌ها زیر ترس، شرم، عادت یا تقلای بقا دفن شده، پیش چشممان می‌آورند. نمی‌گویند: «شبیه من باش.» فقط آرام زمزمه می‌کنند: «ببین… این بخش از تو هنوز زنده است.»

از وقتی به این فکر می‌کنم، دیگر نمی‌توانم داستان را صرفاً سرگرمی بدانم. داستان، راه فرار از واقعیت نیست. پنجره‌ای است به بخشی از واقعیت درونی که بیرون از قصه، هنوز زبانی برای گفتنش پیدا نکرده‌ایم. شاید برای همین است که گاهی کسی که هرگز وجود نداشته، رد عمیق‌تری در زندگی ما می‌گذارد از کسانی که سال‌ها کنارشان زندگی کرده‌ایم. یا شاید اصلاً دلمان برای شخصیت‌های داستانی تنگ نمی‌شود. دلمان برای خودی تنگ می‌شود که فقط کنار آن‌ها پیدایش می‌کنیم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *