■ امروز فقط به عادتهای اتمیام چسبیدم.
■ امروز سراغ «خواب لیلی» رفتم.
■ کمی خط خطی کردم، اما به طرحی نرسیدم.
■ ۲۰۰۰ کلمه طنز نوشتم. از میان انبوه جملههای آبکی، فقط همین چند تا جان سالم به در بردند:
■ قصد ندارم کنترلگر باشم فقط میخواهم برای هر احتمال ممکن، از الان تا فروپاشی حرارتی جهان، چکلیست داشته باشم.
■ مغزم: «بیا استراحت کنیم.»
من: «باشه، ولی اول یه سیستم برای استراحت طراحی کنیم.»
■ میزان اعتمادم به زندگی کمتر از اعتمادم به دکمهی Undo است.
■ آنقدر حساس شدم که وقتی ChatGPT جملهام را نصفه میفهمد، احساس طردشدگی میکنم.
■ بزرگترین ترسم شکست نیست این است که موفق شوم و بعد بفهمم باز هم ناراحتم.
■ دنبال آدم امن نیستم. دنبال موجودی افسانهایام که همدلی مادربزرگ، وفاداری سگ، شوخطبعی دوست صمیمی، فهم روانشناس، درآمد یک برنامهنویس و تسلط روانی یک راهب تبتی را یکجا داشته باشد.
■ دستاوردم موفقیت نیست، این است که با این حجم از ناکامی، هنوز عضو هیچ فرقهای نشدم.
■ مردم وقتی ناراحت میشوند خرید میکنند. سفر میکنند. من یک پیشنویس تصمیمگیری شصتوچهارهزار کلمهای مینویسم.
■ مغزم ساعت سه صبح: «فکر میکنی دیوونه شدی؟»
من: «اگه دیوونه بودم، این همه مستندات برای دیوونه نبودنم جمع نمیکردم.»
■ برای فرار از هرجومرج زندگی، سیستم ساختم. بعد برای مدیریت هرجومرج سیستمها، سیستم جدید ساختم. الان سیستمها مستقل شدند و یک اکوسیستم تشکیل دادند.
■ روانشناس: «باید کمتر تحلیل کنی.»
من: «جالبه. بیا اول همین پیشنهادت رو از هفده زاویه مختلف تحلیل کنیم.»
■ فقط دنبال آرامش نیستم دنبال نسخهای از آرامشم که قبلاً با ۸۷ جدول اکسل اعتبارسنجی شده باشد.
■ بعضیها به ندای قلبشان گوش میدهند. من اول یک فایل اکسل باز میکنم و از قلبم میخواهم مستندات ارائه دهد.
■ مغزم: «امشب بخواب.»
من: «بذار اول سه سناریوی محتمل آخرالزمان رو بررسی کنیم.»
■ میزان اعتمادم به زندگی در حدی است که اگر بگویند: «نگران نباش.»
میپرسم: «منبع؟»
■ مشکل من کمبود اعتمادبهنفس نیست. مشکل این است که برای هر ذره اعتمادبهنفس، یک کمیته حقیقتیاب در مغزم تشکیل میشود.
■ بعضیها منتقد درونی دارند. من یک سازمان منتقد درونی دارم با چند معاونت، بودجه مستقل و گزارش عملکرد فصلی.
■ مغزم آن معلمی است که حتی وقتی نمره ۲۰ گرفتی، میگوید: «بله… اما میتوانست بهتر باشد.»
■ مردم خواب دریا میبینند. من هم خواب دریا میبینم، با این تفاوت که وسط خواب شروع میکنم مدل درآمدی بندر را طراحی کنم.
■ میزان نیاز عاطفی من: «فقط یه نفر که گاهی بگه: هیس.»
میزان تحلیل من از این نیاز: ۴۳۷ صفحه.
■ مردم وقتی خسته میشوند میخوابند. من وقتی خسته میشوم، درباره اینکه چرا خسته شدهام تحقیق میکنم.
■ زندگی: «بهار، یه کم آروم باش.»
بهار: «باشه. فقط بذار اول علت تاریخی، فلسفی، اقتصادی، روانشناختی و بیننسلی این اضطراب رو پیدا کنم.»
■ آنقدر برای بقا جنگیدهام که حالا، وقتی کسی میپرسد: «اگر همهچیز درست بشه، چی میخوای؟» چند دقیقه هنگ میکنم. چون تمام سیستمعاملم روی حالت بحران نصب شده است.