مدیریت بحران

امروز نهار کشک و بادمجان بود. از دیروز توی یخچال گذاشتم تا امروز بتوانم بی‌دغدغه‌ی پخت‌وپز روی کارم تمرکز کنم. یک ساعت پیش که شکمم به قار و قور افتاد، پریدم توی آشپزخانه. غذا را با ظرف سفالی خال‌خالیِ محبوبم از یخچال بیرون آوردم و توی مایکروفر گذاشتم. اگر مبینا (دوستم) این یادداشت را بخواند و به اینجای متن برسد ناخودآگاه لب برمی‌چیند و چهره درهم می‌کشد که بهاااااار، مراقب باش. بله عزیزم. همان‌طور که حدس زدی کار از کار گذشته. از شدت داغی ظرف بعد از بیرون آوردنش از دستگاه گربه‌وار جستم و ظرف بی‌زبان را هم شکستم. بله بله. متوجهم که صدبار به تو یادآوری کردم که سفال در مایکروفر داغ داغ داغ می‌شود اما به‌هرحال سرم پر بود از هزار دغدغه و بدیهیات را هم از یاد برده بودم. پس شد آنچه شد. با شرمساری و احترام.

این ماجرا مرا پیوند داد به گذشته. به کودکی‌ام. در خانه‌ی ما وضع همیشه بحرانی بود. کافی بود تلويزيون در برق مانده باشد یا ظرفی شکستنی لبه‌ی میز آشپزخانه جا مانده باشد. جنگ جهانی به پا می‌شد. احتمال لشکرکشی داشتیم و نبرد تن‌به‌تن.

به‌هرحال موقع جمع کردن خرده شیشه‌ها و غذای چرب و روان از زمین و دیوار ناگهان یک سوپرزن درونم بیدار شد. فرمود: «ای زن دستمریزاد چه کردی؟ همه رو دیوونه کردی.😂» اجازه دهید. اجازه دهید تعریف کنم. بله بله. اول دستکش یکبارمصرف پوشیدم و با خونسردی کامل بدون فحش و فریاد و اضطراب با یک مشت پر دستمال کاغذی زمین را پاک کردم. بعد با چند دستمال مایکروفایبر نمدار زمین را چربی‌زدایی کردم. بعد تی کشیدم. دست آخر هم با جاروبرقی احتمال جا ماندن خرده شیشه‌ها را به صفر رساندم.

احتمالاً با خودتان تصور می‌کنید که ها ها ها. زهی خیال باطل. نمیری خانم. چه کردی؟ شاخ غول شکستی؟ نه‌خیر جانم. بحث اصلاً کف‌‌روبیِ آشپزخانه و جمع کردن ریق از سر حواس‌پرتی نیست. اين ذهن اندیشه‌زا باز پرید به خاطره‌ای دیگر. چه خاطره‌ای. خاطره‌ی بحران سال پیش. حالا همینطور که به بحران سال پیش می‌اندیشید به تدکس دو هفته پیش هم فکر می‌کرد.

قبلش اجازه دهید یک پرانتز فرضی باز کنم. یکی از دلخوشی‌ها و سرگرمی‌های من و مبینا گفت‌‌وگو و نقدست. اینکه تخمه‌شکان و چشم‌تیزکنان به دیدن فیلم و دوره و سمینار و وبینار بنشینیم بعد با قیافه‌ی فیلسوف مآبانه‌‌ای قرمه‌سبزی کارگردان و بازیگر و صاحب‌سخن را بار بگذاریم. بعد از تدکس دو هفته پیش هم همین کار را کردیم. هی مبینا می‌گفت: نقد کن و هی من مثل غرغروها غر می‌زدم. حرف حسابم چه بود؟ خب می‌گویم مثلاً آقای ایکس که پنج بار ورشکست شده در ارائه‌ای با موضوع تغییر چرا هیچ فاکتوری برای مدیریت شرایط بحرانی ارائه نمی‌کند؟ چرا خانم ایگرگ که محتواسازست هیچ کلیدواژه‌ی کنجکاوی برانگیزی در آستین ندارد؟ چرا فلان سخنران بعد از ۶۷ بار مهاجرت تنها دلیلش را برای برگشتن به ایران عشق برمی‌شمارد. این عشق چرا در آن ۶۷ بار نتوانسته بود ایشان را از رفتن منصرف کند؟ خب بگو مرد مسافرت است یا مهاجرت؟ هدفت از رفتن چیست یا از ماندن؟

خلاصه تمام این انتقادات مساوی بود با یک سوال بزرگ. مبینا جان پرسید: خب خانم عزیز شما اگر قرار بود ارائه کنی از کدام هنرت رونمایی می‌کردی؟ (البته من به دستکاری لحن و جزئیات کلماتت مجازم؟ نه؟ حالا بعداً صحبت می‌کنیم.😅) شنیدن این سوال همانا و صدای وراج منم منم‌های توی سرم همان. مگر این سوال دست‌بردار بود. نه والا. پرسش مبینا میخ کجی شد در کله‌ام که نه فرو می‌رفت و نه بیرون می‌آمد. اگر کله‌ام را باز کنید در غشای میانی مغزم یک تکه فلز بدپدر گیر کرده در هزارتوی انشعابات داخلی‌ام. انشعابات کله را می‌گویم. شکستن ظرف امروز جوری برق از کله‌ام پراند که در محیط رسانای مغزم از پرسش چراغی روشن شد. چراغ پاسخ.

مبینا خانم. پاسخی جاندار در آستین دارم. جواب پرمایه و ملات. جانم بگوید برایتان که پخش و بازپخش همه‌ی این تصاویر در ذهنم امکان داد تا ایده‌ای بیابم. چه ایده‌ای؟ ایده‌ی یادداشت امروز. پز و قمپزی به نام مدیریت بحران. مهارتی که امروز با تمام وجود درکش کردم. البته مدیریت بحران قمپز نیست ولی آن‌‌طور که من در آشپزخانه فیگورِ بتمن گرفته بودم فقط با واژه‌ی قمپز تعریف می‌شود. شعار بازرگانی این بخش هم به افتخار شما پز پز پز قمپز بر وزن گل گل گل گلرنگ.😂

کجا بودیم؟ در لحظه‌ی قمپز. اما در لحظه‌ی قمپز در سر بنده چه گذشت؟ در لحظه‌ی قمپز همانطور که زیرلب با خودم ذکر «منم منم بتمنی دل نمی‌دم به هر کسی» می‌خواندم در سرم تکه تکه خاطره پخش و مونتاژ می‌شد. تصویر کودکی‌ام با لُپ و کله‌ی باد کرده به خاطر شکستن یک آیینه. تصویر سال پیشم در حالی که از شدت حمله‌ی عصبی به خودم می‌پیچیدم. تصویر خودم در تمام روزهای گذشته تا یکسال پیش پشت لپ‌تاپ در حالی که مشغول نوشتن وقايع، ثبت اشتباهات و استخراج معیار بودم. تصویر آرام و مسلط دیروز و پریروزم وقتی به خاطر برگشت خوردن چک حسابم مسدود شد.

این تصاویر کنار هم نشان می‌داد من در زمان کوتاهی توانستم مسیر سی و چند ساله‌ی تربیتی‌ام را دور بزنم. مسیرهای عصبی من با توجه به باور عمومی به ژن و تربیت می‌بایست تغییرناپذیر می‌ماند. قبلاً در لحظه‌ی تجربه‌ی برگشت خوردن چک لااقل انتظار یک نیمچه سکته را داشتم. اما حالا می‌دیدم که خونسردم. بی‌حس نه. خونسرد و مسئله‌کاو. چرا؟ چون در همان شرایط پیچیده به معجزه‌ی نوشتن باور داشتم. چون در تمام زندگی‌ام معتقد بودم از راه آموختن و تقویت ذهن و توانمندی‌ام می‌توانم رشد کنم. اما دو محدودیت داشتم. دو محدودیت که باعث شد تا سال‌ها سردرگم باشم، سخت کار کنم اما نتیجه نگیرم. اولین محدودیت شناخت صحیح اولویت بود. مفهوم اولویت را درک می‌کردم اما در عمل قادر به پیاده‌سازی نبودم. مثلاً نمی‌دانستم بین هزاران کتاب و ایده‌ای که دارم چگونه طبق ضرورت، اقدام به یادگیری کنم.

دومین محدودیت نداشتن مدیریت دانش شخصی بود. می‌آموختم اما نامتمرکز. بدون ساختن آرشیو و استخراج چک‌لیست عملی. بدون ساختن معیار و روش. تا اینکه شکست مالی از راه رسید و خب ضرورت ورشکستگی شوخی نداشت. اضطرار شرایط توان و تمرکزی می‌‌طلبید که در حالت معمول دست نیافتنی بود. در سال گذشته هر بار که مبینا پرسیده بود چه کار می‌کنی؟ گفته بودم: «مشغول برنامه‌ریزی‌ام.» قبلاً حتی نمی‌دانستم تک تک کارهایی که برای مديريت شرایط مختلف انجام می‌دهم چه نامی دارند. مثلاً به کارهای مالی و حسابداری می‌گفتم برنامه‌ریزی. به شرح اضطراب و استخراج مسئله می‌گفتم برنامه‌ریزی. حتی معیارسنجی محصولات را در مرحله‌ی فروش آزمایشی، برنامه‌ریزی می‌نامیدم.

قیافه‌ی خشمگین و منقبض مبینا هر بار که کلمه‌ی برنامه‌ریزی را از دهانم می‌شنید دیدنی بود. به گربه‌ای می‌مانست که رویش آب ریخته باشی. با چشم‌هایی که در کاسه می‌جوشید و لب‌هایی که فشرده می‌شد تا از بیان صمیمانه‌ی کلمات قهوه‌ای بپرهیزد. این تصور را در ذهنش می‌ساختم که من سال‌هاست در پشت صحنه‌ام و هیچ بازی روی صحنه‌ای ندارم. اما واقعاً اینطور نبود. من مشغول کار، آموختن و آزمودن بودم اما بیشتر از کار و آموختن و آزمودن به ضبط و ثبت می‌پرداختم. زندگی‌ام را به چند بخش تقسیم کرده بودم و هر بخش را هر روز به‌روز می‌کردم. داده‌های مالی، نکات آموزشی، یادداشت‌ها، اشتباهات، دغدغه‌ها، مسئولیت‌ها، اهداف، آرزوها، هوس‌ها، افکار و احساساتم را مکتوب، بازبینی و آرشیو می‌کردم.

این مسیر روزانه اجازه داد تا ضرورت و نیازم را مشاهده کنم. که علاقه‌ام را بشناسم. که دلیل ضرورت و نیاز و علاقه و سلیقه‌ام را بفهمم. تا به جای ارضای فوری احساسات، تصمیم‌هایی با منافع درازمدت بگیرم. حالا می‌دانم اگر تنها یک ضرورت برای آموختن یا ساختن عادت داشته باشم آن مدیریت دانش شخصی و مديريت بحران است. مدیریت دانش شخصی به معنای کند و کاوِ دانش و احساساتم به صورت روزانه و ضبط و ثبتش برای بهبود و بازنگری عملکردم. همزمان ساختن رابطه‌های معنادار بین دانش و رفتار و عادت و اقدامم با هدف ساختن هویت یکپارچه.

و مديريت بحران به معنای کنترل احساسات، شناختن مسئله از تنش، آمادگی برای اقدام یا پذیرش و تخمین واقع‌گرایانه‌ی توان، زمان و شرايط.

برگردیم به لحظه‌ی قمپز و فیگور بتمنی. اگر بخواهم از توانایی و تمایز امروزم حرف بزنم، نمی‌توانم آن را با رزومه‌ی رسمی توضیح دهم.
(مبینا، برای همین بود که هر بار با چهره‌‌ی بانمک و حرص‌آلود می‌گفتی رزومه‌ات را در لینکدین به‌روز کن، مکث کردم. صادقانه هنوز نمی‌دانم مهارت‌های پایه‌ی برند شخصی‌ام را چطور باید در قالب‌های مرسوم بنگنجانم.)

صادقانه بگویم: از جامعه‌ای که باید در آن خودم را اثبات کنم می‌ترسم. من معمولی‌ام. یک سخت‌کوش معمولی. یک شیفته‌ی خواندن، نوشتن و خلاقانه زیستن. مدرکم خودم هستم. افکار، رفتار، تعهد و ثباتم. دستاورد من بیرون زدن از فرهنگی است که می‌گوید: «آدم به ذاتش برمی‌گردد.»
من خودم را اسیر تربیت و ژنتیک و ذات ندانستم. همیشه خودم را شاگرد فرض کردم. نابلد، اما مشتاق. هر روز دنبال روزنه‌ای تازه برای فهمیدن و بهتر زیستن. من معمولی‌ام، با ترس از خطر و نداشتن حامی. اما از جامعه‌ی ظاهراً امنی که رشد و آگاهی و هویتمندی را هرزگی می‌دانست بیرون زدم. نمی‌خواهم اعتبارم را از چیزی جز توانایی و تفکرم بگیرم. هر چیزی که بحران بتواند از من بگیرد، دارایی من نیست.

امروز اگر بخواهم خودم را معرفی کنم
من فقط تصویر قمپزهای کوچک روزانه‌ام را نشان می‌دهم.

این پزهای به ظاهر بی‌ارزش برای خودم سند است.

سند اینکه ذهنم، مسیر عصبی‌ام، تربیتم، گذشته‌ام، همه‌ی آن اضطراب‌های کهنه، دیگر فرمانده نیستند.

سند اینکه من توانسته‌ام چیزی را تغییر دهم که سال‌ها به من گفته بودند تغییر نمی‌کند.

سند اینکه بحران حالا مرا می‌سازد، نمی‌شکند.

اگر قرار است نامی برای این توانایی بگذارم،
اسمش «یادگیری» است.
اسمش «تاب‌آوری» است.
اسمش «انعطاف‌پذیری» است.
و برای این‌ها رزومه‌ی قابل ارائه‌ای ندارم.

من تقلای خستگی‌ناپذیر برای آموختن و تغییر را دستاورد می‌دانم و در تلاشم تا جای ممکن ارزش‌های بنیادی‌ام را نقادانه برگزینم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *