زیست نامعمول

خطر آفوریسم

قبلاً عاشق آفوریسم بودم، عاشق خواندن و نوشتنش. اما از یک جایی به بعد این علاقه را آگاهانه محدود کردم. کمتر آفوریسم نوشتم و بیشتر به سمت مانیفست رفتنم. حتی حالا اگر آفوریسمی می‌خوانم، سعی می‌کنم موضع و مانیفست خودم را در نسبت با آن شفاف کنم. خطر آفوریسم برای من از کجا شروع شد؟ […]

خطر آفوریسم ادامۀ مطلب »

آفرینش به مثابه‌ی منشأ زیست

مدت‌هاست در ذهنم به دنبال پاسخی برای این پرسشم، اگر روزی جهانم به واسطه‌ی شکست‌های بزرگ مثل جنگ، سوگ، بیماری بار دیگر فروپاشد، چه چیز از من باقی می‌ماند؟ قبلاً به زندگی به‌عنوان مجموعه‌ای از حوادث نگاه می‌کردم. رخدادهایی گذرا که زخم می‌زنند، شور می‌آورند یا اضطراب می‌سازند. اما اگر رخداد، قدرت تبدیل داشته باشد

آفرینش به مثابه‌ی منشأ زیست ادامۀ مطلب »

مدیریت بحران

امروز نهار کشک و بادمجان بود. از دیروز توی یخچال گذاشتم تا امروز بتوانم بی‌دغدغه‌ی پخت‌وپز روی کارم تمرکز کنم. یک ساعت پیش که شکمم به قار و قور افتاد، پریدم توی آشپزخانه. غذا را با ظرف سفالی خال‌خالیِ محبوبم از یخچال بیرون آوردم و توی مایکروفر گذاشتم. اگر مبینا (دوستم) این یادداشت را بخواند

مدیریت بحران ادامۀ مطلب »

از این دوستان کلمه‌دوست

روایت اولگاهی مثل امروز دلم برای دوستی قدیمی تنگ می‌شود. در سالی که گذشت ده‌ها بار یاد شیوا روشنی افتادم. با شیوا در کلاس‌های مدرسه‌ی نویسندگی آشنا شدم و در کلاس قصه‌گویی شناختمش. داستان شیوا به اندازه‌ای سحرآمیز، خلاقانه، شخصی و عزیز بود که در ذهنم کنار نامش نشست. داستانی درست مثل خودش شیوا و

از این دوستان کلمه‌دوست ادامۀ مطلب »

به تو که می‌گویم انگار…

به تو که می‌گویم: «اشکالی ندارد اگر حالت خوش نیست» انگار به خودم می‌گویم. به تو که می‌گویم: «آغوشم برای تو همیشه گشوده است. من اینجا کنار و مراقبت هستم» انگار به خودم می‌گویم. به تو که می‌گویم: «مراقب خودت باش» انگار به خودم می‌گویم. به تو که می‌گویم: «اشتباه کردی؟ فدای سرت. بیا تجربه

به تو که می‌گویم انگار… ادامۀ مطلب »

سه‌دستی‌نویسی

سه تا دفتر کنارم دارم. برای تازه کردن ذهنم. یک دفتر مخصوص آزادنویسی‌ست. در آن پریشان‌نویسی می‌کنم. احساسات، اشک‌ها و لبخندها، ترس‌‌ها و تمناهایم. مأمنِ دل‌مشغولی‌هایم.دفتر دوم برای ثبت ایده‌ها، کارها و وظایف است. تا هر چه در ذهنم دارم، روی کاغذ بیاورم. شرح هر دغدغه یا وظیفه کمک می‌کند با ذهنی سبک‌تر و متمرکزتر

سه‌دستی‌نویسی ادامۀ مطلب »

شب‌‌گریز

شب‌نویسی را دوست دارم. شب‌انتشاری را نه. چرا؟ چون نسخه‌ی روزم منتقدست. اگر آب‌زیپونویسی کنم یقه‌ام را می‌گیرد. اگر چسناله‌ کنم خجالت‌زده‌ام می‌‌کند. اگر مسئولیت‌گریزی کنم به توانمندی‌اش شک می‌کند. نیمه‌هشیارم. چند ماه خواب منظم عادتم داده که قبل از نیمه‌شب احساس گیجی کنم. هم هوس شعر دارم، هم گلایه‌مندم، هم بدبین. نسخه‌ی شبم بعد

شب‌‌گریز ادامۀ مطلب »

سرنوشت‌‌نویس

خُر خُرِ بی‌حوصلگی توی سرم. تخت چسبناک. روزِ من نمی‌آید از راه. گَز گَزِ آفتاب پیموده تنم. بدنم بی‌محلی می‌کند، به نرد باختن با چنین عشقی. عشقی گرم و نرم‌تاب. تن‌تاب، بغل‌سوز و بغل‌تاب. عقوبت صبح، برخاستن‌ست و تن نمی‌پذیرد. دهان نمی‌شوید از خواب. نیم‌بیدار و نیم‌خواب، رویا می‌طلبد از خواب‌های دیده و ندیده. مست

سرنوشت‌‌نویس ادامۀ مطلب »

در جست‌وجوی برابری | کافیِ ناکامل

احساس شرم دارم. این روزها هر بار که صدای خودم را می‌شنوم احساس شرم می‌کنم. همین حالا از اینکه دارم به این احساسات اعتراف می‌کنم احساس شرم دارم. شرم خرخره‌ام را گاز گرفته و هی می‌فشارد. این روزها دو صدا درونم فرمانرواست. یکی صدای بالغم که با جملات حمایتگر و پذیرا سعی دارد احساساتم را

در جست‌وجوی برابری | کافیِ ناکامل ادامۀ مطلب »

پشت‌پرده‌ها

پرده‌ها کشیده بر آسمان. پرده‌ها کشیده بر انسان. پرده‌های نابینای دلمرده و بی‌زبان. مرده‌حالم. چَک‌های گاه‌وبیگاه واقعیت بی‌رمقم کرده. از تاریکی حکمران بر محیط و احوالم دلزده‌ام. اما نای افروختن هم نیست. مات و مبهوتم. افکارم پریشان‌ست و سینه‌ام خون‌ریزگاهِ ملال. واژه‌های وحشیِ حقارت پونز پونز در گوشت و رگ و ریشه‌ام فرومی‌روند. خونی رونده‌ام

پشت‌پرده‌ها ادامۀ مطلب »