زیست نامعمول

روز وداع

آخرین جابه‌جایی‌های اسباب‌کشی هم امروز تمام شد. آخرین و سخت‌ترین بخش کار. تمام وسایل را جا دادم. به‌جز چند تا. چند تا خاطره‌ی بلاتکلیف که نه دلش را دارم دور بریزم و نه طاقت دارم بعدها به آن برگردم. چند آلبوم و چند پوشه‌ی خاطرات. تمام این سال‌ها عادت داشتم خاطرات کوچک و بزرگ را […]

روز وداع ادامۀ مطلب »

شرح ایام فراق

دلتنگ بودم، برای شما، برای نوشتن. سه هفته درگیر اسباب‌کشی بودم. کار و مسئولیت و سردرگمی زیاد. حالا سبک‌‌ترم و خوشحال‌تر. خانه‌ی تازه‌ام را دوست دارم. با شادی و رضایت و اطمینان اعتراف می‌کنم که ارزش زمان و انرژی و هزینه‌های رفته را داشت. انگار فقط خانه‌ی قبلی را پشت سر نگذاشتم. بلکه مسائل و

شرح ایام فراق ادامۀ مطلب »

من+رویا=زندگی

با رویا زنده‌م. با رویا زنده موندم. با رویا سخت‌جونم. گیرم که کابوس کابوس بمیرم و زنده بشم. گیرم که نصف امید و رویاهام وقتی از فیلتر واقعیت می‌گذرن سرکوب بشن. چه باک؟ من فقط با خیال می‌تونم دووم بیارم. بابام همیشه معتقد بود من آخرش دیوونه می‌شم. مطمئن بود. می‌گفت: «هنر، روان‌شناسی و ادبیات

من+رویا=زندگی ادامۀ مطلب »

رویای بازیافته

جابه‌جایی، با تمام دردسرها و مسئولیت‌هایش، به شکلی شگفت‌انگیز جریان معمول زندگی‌ام را برهم زد. مدام با خودم می‌گویم: اگر اندکی هوشیار و تیزحس باشی، حتی از محدودیت‌ها هم می‌توانی به نفع فردیت و آرمان‌هایت بهره ببری. اگر دو یا سه سال پیش بود، حتماً از کمبود فضای انبارش سراسیمه و شاکی می‌شدم، اما حالا

رویای بازیافته ادامۀ مطلب »

کمینه‌ی رویا

خانه پر از جعبه است. جعبه‌های پاره و بی‌نظم. نیروهای باربری به‌قدری سهل‌انگار و بی‌تعهد بودند که اغلب کارتن‌ها آسیب دیده‌اند و بعضی وسایل چوبی شکسته‌اند. در شیوه‌ی پخش وسایل در خانه هم فاجعه ساخته‌اند. لوازم خانه را در نهایت بی‌دقتی روی هم چیده‌اند و تمام خانه، حتی راهروها، را خفه کرده‌اند. بین هزار مشغله

کمینه‌ی رویا ادامۀ مطلب »

یک جان لبخند

این چند روز درگیر اسباب‌کشی بودم. دائم چیزکی می‌نوشتم، اما به انتشار قد نمی‌داد؛ انسجام فکری در کار نبود. بی‌نظمی محیط باعث می‌شد مشوش باشم. یک‌تنه اثاث‌کشی‌کردن، با تمام چالش‌های پیش و پسش، جوری رمقم را می‌گرفت که آخر روز از خستگی بیهوش می‌شدم. خانه‌ی جدید را برای امکانات و فرصت‌های تازه‌اش دوست دارم. نزدیکی

یک جان لبخند ادامۀ مطلب »

سخت‌جانی

این روزها تمرینِ سخت‌جانی می‌کنم. چگونه؟ با خودگویی مثبت، پاداش‌های در دسترس، دعوت‌ به اقدام‌های کوچک، ترغیبِ نرم‌آهنگ به پایداری، خودکاوی و واقع‌گرایی. از امروز مثال بیاورم. فقط یک روز فرصت دارم تا خانه را به صاحب‌خانه تحویل دهم. کارتن‌های خالی زیادی در برابرم قرار دارند و وسایلی که بیرون از بسته‌بندی، دهان‌کجی می‌کنند. نیروی

سخت‌جانی ادامۀ مطلب »

نسخه‌های سخت‌جانی

روز پرمشغله‌ای داشتم. این روزها مشغول کارتن‌پیچ کردن وسایل برای اثاث‌کشی‌ام. امروز کارتن کم آمد. باز کارتن خریدم. چهار بسته کارتن ۱۵‌تایی. در بدترین لحظه برق رفت. کارتن‌ها را بسته بسته از پله‌ها بالا بردم. به حمل آخرین بسته که رسید مردد شدم. قلبم درد می‌کرد و ماهیچه‌های بدنم بعد از سه بار بالا و

نسخه‌های سخت‌جانی ادامۀ مطلب »

۷ خودگوییِ برانگیزاننده‌ی این روزهای من | هر روز برای یک روز بیشتر زنده ماندن

✅خودت را به مردن نزن. تا هستی، زنده باش. برای زنده ماندن بجنگ. ✅از تجربه‌ی شکست پیروزی بساز. زندگی را بازی فرض کن. خیال کن با یک شکست فقط به مرحله‌ی قبل برگشتی. نه شکست را جدی بگیر و نه پیروزی را. ✅حال روحی یا جسمی بد موقتی‌ست. به خودت برچسب تنبلی و بیماری نزن.

۷ خودگوییِ برانگیزاننده‌ی این روزهای من | هر روز برای یک روز بیشتر زنده ماندن ادامۀ مطلب »

در بحران هم می‌نویسم

⭕️می‌نویسم تا از روانم مراقبت کنم. ⭕️می‌نویسم تا بتوانم مکتوب بیندیشم؛ تا به‌جای اسیر شدن در احساساتی‌گری و تکانش‌گری، با آگاهی و توازن زندگی کنم. ⭕️می‌نویسم تا از خاطراتم محافظت کنم. ⭕️می‌نویسم تا با ثبت داده‌های عینی بتوانم سنجیده‌تر تصمیم بگیرم. ⭕️می‌نویسم تا دچار نشخوار فکری نشوم. ⭕️می‌نویسم تا احساساتم را به رسمیت بشناسم و

در بحران هم می‌نویسم ادامۀ مطلب »