شعرزیست

اگر سردرگمی…

سال‌ها در مورد همه چیز احساس سردرگمی می‌کردم. جایگاهم، روابطم، محیط زندگی‌ام، وظایفم. در مسیر خواندن و نوشتن خصوصا در دوره‌ی استمرار به نتایجی رسیدم که جدی گرفتن و آزمودنش نجاتم داد. اول پرسیدن پرسش‌‌های خوبپرسش‌ خوب پرسشی است که گیرانداز ذهن و انرژی‌ نیست بلکه راه‌گشا و پویاست. به چه معنی؟ به این معنا

اگر سردرگمی… ادامۀ مطلب »

شعرزی

در نبرد با بی‌حوصلگیلشکربسته چای در قوری چینیقُلقلقلحریر بیخته آرد روی شیرینیپوفپوفپوفجلا گرفته گوشت از روغنجیزّجیزّجیزّبا جادوی ادویه‌ی تازه‌سابغِرچ*غرچغرچشعر می‌پزم در آشپزخانهزیزیزی پی‌نوشت ۱:درباره‌ی غرچ یا قرچ۱. فرهنگ املایی هر دو را گفته. البته دربارهٔ دندان، گفته «دندان‌قروچه» و «دندان‌کروچه»! (بین این دو تا هم باید یکی را انتخاب کنیم که «قروچه» به‌نظرم رجحان دارد.

شعرزی ادامۀ مطلب »

آهای رفیق! بهم بگو!

آهای رفیق بهم بگو/ماهیا هم رو زخماشون نمک دارن؟/قناریا هم خواب آواز می‌بینن؟/مرغابیا تخم دوزرده می‌ذارن؟/کبوترا هم موج و دریا دوس دارن؟/سنجاقکا به شاخه‌ها سنجاق می‌شن؟/کفشدوزکا کفش‌های نو پا می‌کنن؟/عقربا ساعت شنی‌ همراشون دارن؟/یا صدفا تابوت مرواریدکای مرده‌ان؟ آهای رفیق بهم بگو/این ورم‌آلودگیامون از چیه؟/نکنه که آبستنِ غصه‌ها بشیم؟/نکنه جنین شادی رو سقط کنیم؟/نکنه که

آهای رفیق! بهم بگو! ادامۀ مطلب »

ماهی مرده‌ی پیاله‌ی دیروز

فردا همین دیروز بود. پیاله‌ی فرصتی که از دستم افتاد و شکست. همین لحظه، همین گوش و چشم و اندیشه و خاطره مبادا از دستم بیفتد. چرا ننویسم؟ چرا قطره قطره خاطره نسازم؟ چرا واژه واژه از شکوِه رها نشوم؟ چرا بوسه بوسه از تن خود بالا نروم؟ چرا خنده خنده لب‌ها را ماتیک نکنم؟

ماهی مرده‌ی پیاله‌ی دیروز ادامۀ مطلب »

جیغی که در جثه نمی‌گنجید

از ماجراهای جالب و دلچسب امروز هم اگر بخواهم نقل کنم. علاوه بر همه‌ی دوندگی‌ها و جلسات و کارهای معمول یک تجربه‌ی نامعمول داشتم. برای اولین بار جدال یک بچه گربه و یک روباه را از نزدیک دیدم. اول روباه به آرامی و محتاطانه به گربه نزدیک شد جوری که به خاطر فاصله شک کردم

جیغی که در جثه نمی‌گنجید ادامۀ مطلب »

پریشانغمه‌های دلتنگی

از پریشانکوهش‌هااز پریشانگاه‌های زهر‌اگیناز پریشاندامت‌های مرگ‌خیزاز آن پرسش‌ها که نپرسیدید و پاسخ دادیداز آن وصله‌ها که سوراخ ندیده چسباندیداز آن قرض‌ها که صدبار پرداختیم و باز خواستیداز آن وعده‌ها که شکستیداز آن دروغ‌ها که راست گفتیداز آن دیوارهای حاشا که ساختیداز تمام آن‌ها و این‌ها بیزارماز شما بیزارماز شما که بیزاری آموختیداز بیزاری، آفت خودعشق‌ورزی‌اماز

پریشانغمه‌های دلتنگی ادامۀ مطلب »

زندگی در سایه‌ی مرگ

صدای مرگ می‌آیداز هر سو صدای مرگ می‌آیدکسی کلید می‌اندازد به درکسی قدم می‌زند در خانهکسی سایه‌اش می‌افتد روی دیواراعتراض نمی‌کنمدیگر تقلا هم نمی‌کنمپذیرفتم مهمان ناخوانده‌ رامهمانی که هر شب می‌آیدبعد از تاریکیبا تاریکیبا هر صدا، با هر بو، با هر حرکتبه خانه وارد می‌شودبفرماییدخواهش می‌کنممعطل نکنیددیگر توانی برای تقلا ندارمدیگر طاقت وحشت ندارمصدای مرگ

زندگی در سایه‌ی مرگ ادامۀ مطلب »

سوراخ آزادی

تبر را فرود آوراین شعرِ بی‌سر رابکُشهر بار می‌گویم:«نوبتِ بریدنم است»و توهمیشه کُندیاندیشه‌ی تبر دارمدر کُنده‌ی سرمو آتشنام دیگری‌ستبرای ادامهدر خانه‌امراهِ آسماناز سوراخ روزنامه‌ای می‌گذردکه شبانهدر پنجره شکافتمیک روز مادربزرگم گفت:«دود از کُنده بلند می‌شود»بعد از آنسوراخ دوم پیدا شددیدمچطوردودبالا می‌رودبی‌آن‌کهبه شومینهبرگردد

سوراخ آزادی ادامۀ مطلب »