شعرزیست

کودکانه‌

در شورشگاهکودکی فرامی‌خواندمانفرو‌می‌رویم در دروغ‌های صادقانهبه هم می‌گوییم:مراقب خودت باشمکثیدوباره:مراقب خودت باشدلگرمیم هنوزبه تکرار این خیال کودکانهتا با شیوه‌ای دیگربگویمدوستت دارمبگوییدوستت دارموگرنه کیست که ندانددر غافلگیریِ جنگحتی مادران هماز مراقبت ناتوانند

کودکانه‌ ادامۀ مطلب »

دوگانه

تمام فریادهای عالم در سینه‌‌ام بودآتش‌فشانیدر آستانه‌ی انفجار تمام عشق‌های جهان در اندیشه‌‌ام بودزمستانینوروزها را چشم‌انتظار تمام رنج‌های زمین را آبستن بودمدر جدال بهار و انفجارهم می‌‌رویاندم و هم می‌سوزاندم من آفتاب را می‌خواستمبا تمام دوگانگیآفتاب را

دوگانه ادامۀ مطلب »

رنج و لذت شاعری

اغلب نوشتن یک مفهوم کهنه در شعر نو سخت و طاقت‌فرساست. مدام به کلیشه و تقلید می‌افتم. مثلا امروز بنا داشتم شعری بسازم با این مضمون که تو آفتابِ زندگی خودت هستی. اما هر بار به تقلید افتادم. طلوع کنطلوع کنکه آفتاب تویی صدای اِبی به گوشتان می‌رسد؟ نه؟ هم آفتاب توییهم شب سیاه توییبیا

رنج و لذت شاعری ادامۀ مطلب »