ماهی مرده‌ی پیاله‌ی دیروز

فردا همین دیروز بود. پیاله‌ی فرصتی که از دستم افتاد و شکست. همین لحظه، همین گوش و چشم و اندیشه و خاطره مبادا از دستم بیفتد. چرا ننویسم؟ چرا قطره قطره خاطره نسازم؟ چرا واژه واژه از شکوِه رها نشوم؟ چرا بوسه بوسه از تن خود بالا نروم؟ چرا خنده خنده لب‌ها را ماتیک نکنم؟ چرا سرخ سرخ انگشتانم را به وجد نیارایم؟ چرا از رنگ‌های کهنه‌ی دلخواهم خانه‌ی نو نیارایم؟ زرد کلاسیک باجه‌های تلفن را، زرد کلاسیک صندوق‌های پست را چرا باز به اتاقم دعوت نکنم؟ چرا از دریچه‌ی زرد به آفتاب پل نکشم؟ به آفتاب تلفن نکنم؟ به آفتاب نامه ننویسم؟ چرا از اشک تا ابر قد فراز نکنم؟ چرا سرخ کلاسیک را از کتاب‌های کودکانه‌‌ام کش نروم؟ چرا ساده نبینم؟ چرا غرقه نباشم؟

باور می‌کنی فردا همین دیروز بود؟ باور می‌کنی چطور از دستم افتاد و شکست؟ نه باور نمی‌کنی. یک ماهی در پیاله‌ی فردا بود. با پیاله افتاد. پیاله شکست. ماهی زخمی شد. از تیزی لبه‌ی دیروز برید. جان داد. چرا برای دیروز جان بدهم؟ چرا برای فردا جان بدهم؟ چرا الان ننویسم؟ چرا پلک ببندم و جان دادن ماهی را نبینم؟ چرا قبل از مردن ماهی نبوسمش؟ چرا از فردا بترسم و دیروز را قاتل ماهی کنم؟ چه ماهی‌ها، چه پیاله‌ها، چه زردها و سرخ‌هایی که مردند. رنگ می‌خواهم. چند ماه است هوس رنگ کردم. اتاق از سفید و سیاه یخ زده و من طیفی از کدرترین خاکستری‌ها بودم. مربعی سرد و ساکن. چرا زاویه نبازم؟ دایره نشوم؟ نچرخم؟ ندوم؟ نرقصم؟ نرسم؟ راه نیابم؟ چرا آبی آسمانی را از رنگ‌ها کش نروم؟ چرا با رنگ‌ها و بوسه‌ها و تبسم‌ها وعده نکنم؟ چرا در پیاله، ماهی نکشم؟ چرا زخم ماهی را نبندم؟ چرا گل شبدر نکارم؟ چرا شاملو نخوانم؟ چرا خواب آیدا شدن نبینم؟ چرا به آیدا حسودی نکنم؟ چرا با فروغ از پنجره‌ها نگویم؟ چرا زمین را لقمه‌ نکنم و در دهان برف نگذارم*؟ چرا زن نباشم؟

چرا از زن بودن بترسم؟ چرا از در جلد خود بودم بترسم؟ چرا از بدنم شرم کنم؟ چرا موهایم را به شعرها راه ندهم؟ چرا با انگشتانم کلمه‌‌بازی نکنم؟ چرا باغچه نباشم؟ چرا باغ نباشم؟ چرا فصل نیارایم؟ چرا فردا را همین حالا نبوسم؟ همین حالا از پیاله‌ی فردا نخورم؟ کدام فردا؟ چه ضمانتی که فردا در خواب همیشه نباشم؟ چه امیدِ بیهوده‌ای اگر از پیاله‌ی فردا بیفتم. اگر ماهی مرده‌ی پیاله‌ی دیروز باشم.

*قصیده‌ای زیبا از کمال‌الدین اسماعیل
«هرگز کسی نداد بدینسان نشان برف
گویی که لقمه‌ای‌ست زمین در دهان برف»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *