من بازمانده نیستم
سالهابه جهان نگریستماز تابوتی به تابوت دیگرو هرگزدستم به زندگی نرسیدمن در تمام سرزمینها مردهاممن بازمانده نیستم
من بازمانده نیستم ادامۀ مطلب »
سالهابه جهان نگریستماز تابوتی به تابوت دیگرو هرگزدستم به زندگی نرسیدمن در تمام سرزمینها مردهاممن بازمانده نیستم
من بازمانده نیستم ادامۀ مطلب »
ای شهاب آرزوقد فراز کنبه ابرها بگوکه از ستارههاحصار بشکنندبگریندبغرند بر زمین بگو اگر شهامت گلایه نیستچرا سایه سایهاز شب سیاه ماعبور میکنید؟ما که تشنهی شنیدنیمچرا سد نور میکنید؟
تمام فریادهای عالم در سینهام بودآتشفشانیدر آستانهی انفجار تمام عشقهای جهان در اندیشهام بودزمستانینوروزها را چشمانتظار تمام رنجهای زمین را آبستن بودمدر جدال بهار و انفجارهم میرویاندم و هم میسوزاندم من آفتاب را میخواستمبا تمام دوگانگیآفتاب را
تو زیباییتو زیباییاما نه جوری که دیگرانزیبایی منحصربهفرد خودت را داریو همین است که زیباترینی
کاسه به کاسه میکنیشوقت رابه شوقی دیگرمهرت رابه مهری دیگرذوقت رابه ذوقی دیگرو هیچ نمیهراسیاز شکستن و بند خوردنامیدست بخیههایت
عطش شعرست درونماژدهای تبترسشبدهان گشوده بر پیکرم لبلبلبدنبال لبان شعر میگردمتا از دهانشخورشید بشنوم شب رابشکافم به جنونِ آوابیفتمبه آغوش سپیده
اغلب نوشتن یک مفهوم کهنه در شعر نو سخت و طاقتفرساست. مدام به کلیشه و تقلید میافتم. مثلا امروز بنا داشتم شعری بسازم با این مضمون که تو آفتابِ زندگی خودت هستی. اما هر بار به تقلید افتادم. طلوع کنطلوع کنکه آفتاب تویی صدای اِبی به گوشتان میرسد؟ نه؟ هم آفتاب توییهم شب سیاه توییبیا
سالها در مورد همه چیز احساس سردرگمی میکردم. جایگاهم، روابطم، محیط زندگیام، وظایفم. در مسیر خواندن و نوشتن خصوصا در دورهی استمرار به نتایجی رسیدم که جدی گرفتن و آزمودنش نجاتم داد. اول پرسیدن پرسشهای خوبپرسش خوب پرسشی است که گیرانداز ذهن و انرژی نیست بلکه راهگشا و پویاست. به چه معنی؟ به این معنا