فصل شعرزاد
پاییزها و زمستانهافرومیریزند در منبرگهایشانبرفهایشان رااینست که گاهی میاندیشممننیمهی دوم سالشاعرترم
پاییزها و زمستانهافرومیریزند در منبرگهایشانبرفهایشان رااینست که گاهی میاندیشممننیمهی دوم سالشاعرترم
کاش اجزای یک واژه بودیمو مرز میانماننه پاراگراف بودنه ویرگولنه فاصلهنیمفاصله بودمن رو بودمتو بهیا برعکسهر جا من تمام میشدمتو آغاز میشدیو برعکس
من پژواکمروی دیوارهای سرد و ساکتتا به خودم برگردم فریاد میزنمدوستت دارمدوستت دارم تو انکار میکنیدر قهرتخاطرات مادرم رادوباره تکرار میکنی بیابرازبیعذربیپشیمانی با بیاعتناییصورتم رامیخراشی و منکه عادت دارم به دوست داشتنبه دیوانهوار دوست داشتنو قربان زندگی میشومحتی وقتی باید بمیرم باز دیوانهوارفریاد میزنمدوستت دارم میخواهم آخرین حرفم به تواین باشددوستت دارم به تو مادر
سایههایی از مادر ادامۀ مطلب »
همسایگان دورانِ سودمهاجران زیانای عابرانابزارپیشگان من انبری شکستهامانبارخفتهای که فراموش کردههم گرمای دست دوست راهم پتکِ دشمنش در واپسین وظیفهی تعمیردر آخرین توانبا ضربهای شکستم وایستاد زمان با سکتهواژههاییانباشته در گلوبیابراز و بیزبان مأمنگزیدهدر خاکسترِ ترس و تمناناچار و نیمهجان از عمق استخوانفریاد میزنمای همسایگان دوران سودای مهاجرانِ زیان
بندگریزمدر اضطرابِ همیشهی بندی دیگرپرانتز بندی را میبندمباز به نقطه نمیرسمبه بندی دیگر میافتم
آیا اسرار پیکرم را بر تو گشودمتا آبستنم کنیبه نطفهی وحشت؟مگر قیم نیستی؟طفلت را چرا جا گذاشتی؟
در شورشگاهکودکی فرامیخواندمانفرومیرویم در دروغهای صادقانهبه هم میگوییم:مراقب خودت باشمکثیدوباره:مراقب خودت باشدلگرمیم هنوزبه تکرار این خیال کودکانهتا با شیوهای دیگربگویمدوستت دارمبگوییدوستت دارموگرنه کیست که ندانددر غافلگیریِ جنگحتی مادران هماز مراقبت ناتوانند