شعرزیست

سایه‌هایی از مادر

من پژواکمروی دیوارهای سرد و ساکتتا به خودم برگردم فریاد می‌زنمدوستت دارمدوستت دارم تو انکار می‌کنیدر قهرتخاطرات مادرم رادوباره تکرار می‌کنی بی‌ابرازبی‌عذربی‌پشیمانی با بی‌‌اعتناییصورتم رامی‌خراشی و منکه عادت دارم به دوست داشتنبه دیوانه‌وار دوست داشتنو قربان زندگی می‌شومحتی وقتی باید بمیرم باز دیوانه‌وارفریاد می‌زنمدوستت دارم می‌خواهم آخرین حرفم به تواین باشددوستت دارم به تو مادر

سایه‌هایی از مادر ادامۀ مطلب »

ابزارپیشگان

همسایگان دورانِ سودمهاجران زیانای عابرانابزارپیشگان من انبری شکسته‌امانبارخفته‌‌‌ای که فراموش کرده‌هم گرمای دست دوست راهم پتکِ دشمنش در واپسین وظیفه‌ی تعمیردر آخرین توانبا ضربه‌ای شکستم وایستاد زمان با سکته‌واژه‌هاییانباشته در گلوبی‌ابراز و بی‌زبان مأمن‌گزیده‌در خاکسترِ ترس و تمناناچار و نیمه‌جان از عمق استخوانفریاد می‌زنمای همسایگان دوران سودای مهاجرانِ زیان

ابزارپیشگان ادامۀ مطلب »

کودکانه‌

در شورشگاهکودکی فرامی‌خواندمانفرو‌می‌رویم در دروغ‌های صادقانهبه هم می‌گوییم:مراقب خودت باشمکثیدوباره:مراقب خودت باشدلگرمیم هنوزبه تکرار این خیال کودکانهتا با شیوه‌ای دیگربگویمدوستت دارمبگوییدوستت دارموگرنه کیست که ندانددر غافلگیریِ جنگحتی مادران هماز مراقبت ناتوانند

کودکانه‌ ادامۀ مطلب »