از آنسوی در
نه اینسوی مرگنه آنسویشنه بستننه گشودنِ درهیچهیچجز سکوتکه با نخستین صداسراسیمهخیزدر سرممیچرخد میچرخدمیچرخد بعداز نقشهمیافتمبا شانههایی افتادهدرون آینهایفراموشکاربا پای بستهدر رامیگشایمبیساکبیچمدانبرایبینشانیبینامی دیگر
نه اینسوی مرگنه آنسویشنه بستننه گشودنِ درهیچهیچجز سکوتکه با نخستین صداسراسیمهخیزدر سرممیچرخد میچرخدمیچرخد بعداز نقشهمیافتمبا شانههایی افتادهدرون آینهایفراموشکاربا پای بستهدر رامیگشایمبیساکبیچمدانبرایبینشانیبینامی دیگر
تودر سفیدیِ چشممسرخ و سیاهیدر کاسهی چشممرگه رگه تار بستیپلک زدمو هر باردر آیینهکسی دیگر بودگریستمامااز هر اشکبه چشمم برگشتیبه سفیدیپلک زدم به جهانو فهمیدمتمامِ تو را گریستمو دیدنتمام شد
از عقربهمیافتمبه شباز شببه خونقطرهقطرهتا آبشار آبشار اشکآبشار خوناز آبشار میافتمبرای تطهیر؟نهبرای سقوط سقوط به عقرببه عقربِ عقربههر تیکنیشهر تاکنیشنیشِ ماندنزهر رفتنو زمانکه نمیافتد از منمیگزد و میگذرد
من مهرهام در صفحهای از یخ و آهن پیادهام یک مربع به پیش یک مربع به خون یک مربع به کیش شطسرخ رنج مینوشم شطسرخ میگریم لالاییخوانم در قالب بیکارکردِ زنی محبوس در خانههای سیاه و سفید سفید و سیاه زنی که شبها از چک چک برفهای نیمهجان شکنجبهشکنج میلرزد در قالبهای مربع یخ و
این روزها بیش از هر زمانِ دیگری از شهامتِ پذیرشِ ضعف نیرو میگیرم. شاید در نگاه اول متناقض یا پیچیده به نظر برسد اما با یک مثال ساده میشود نشان داد که موضوع آنقدرها هم پیچیده نیست. فرض کنید در یک یا چند حوزه کاملاً ناآگاهم. مثلاً سواد سیاسی ندارم، فهم تاریخیام ضعیف است، درک
دانش نمایشی و حقیقی | برای بهبود ایران امروز ادامۀ مطلب »
در شهرِ مردگانفشفشهای برخاستدر حدقههای حیرتِ مردگانبرقی نشستبرق یافتنِ دکمه سردست طلابر آستینِ کتیهزارپاره