در شهر من
هر غروب
آفتابِ بالغ
سُر میخورد
زیر درختها
قدمها
ساختمانها
استخوانتِرِکان
قد میکشد
تا بمیرد
و باز سپیدهدم
سر بیرون کشد
از بدن مرغی
که هر روز میزاید
و در ماهیتابهای دودی
نیمروی جوجهی سقط شدهاش را
بار میگذارد
در شهر من
هر غروب
آفتابِ بالغ
سُر میخورد
زیر درختها
قدمها
ساختمانها
استخوانتِرِکان
قد میکشد
تا بمیرد
و باز سپیدهدم
سر بیرون کشد
از بدن مرغی
که هر روز میزاید
و در ماهیتابهای دودی
نیمروی جوجهی سقط شدهاش را
بار میگذارد